تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 11--13 اذر 87
 

چند مطلب از بهنام زارع دهقانانی
این خیابونا
گفتند: بز کوهی بابات مرده
او هم بز مرده رو به صحرا برده
گفتم که: چرا مرده؟ ننۀ قدرت گفت:
پاهاش توی این خیابونا پیچ خورده
* * *
وقتی منوچهر از اداره به خانه برگشت دید که همسرش بیهوش کف آشپزخانه افتاده است. خلاصه او را به هوش آورد و آب قندش داد و پرسید: چه اتفاقی افتاده پری، چی شده؟
پری گفت: وقتی که از خرید برگشتم رفتم تو آشپزخونه که یهو اون کثافت مثل عقاب پرید روم.
-اسلحه هم داشت؟
-مگه سوسک هم اسلحه داره؟
* * *
«اکبر کشکی» و «حجت آلو» قرار گذاشته بودند که به سینما بروند ولی اکبر کشکی سر قرار حاضر نشد. فردای آن روز که آنها یکدیگر را دیدند حجت آلو فوراً گفت: شرمنده
اکبر کشکی که فهمید حجت هم سر قرار حاضر نبوده یک پس گردنی آبدار به او زد و گفت: احمق دیروز زیر پام علف سبز شد!
* * *
یک زن آمریکایی به شوهرش گفت: عزیزم به «اوباما» رأی میدی یا «مک کین»؟
شوهر گفت من از بچگی به «پینوکیو» رأی دادم حالا هم به او رأی می دم.
-چرا پینوکیو؟
-چون دماغ باوجدانی داره!
* * *
قاضی: خانم چرا شما می خواهید از شوهرتون طلاق بگیرید؟
زن: آخه آقای قاضی، این دیوونه تموم موهای تنشو (یا دست و پاشو) با کتیرا سیخ سیخی می کنه، وقتی هم میگم چرا؟ میگه مُده!

زندگی از دید مشاغل مختلف
ناصر زارعی
- زندگی یعنی امروز برو فردا بیا
«کارمند اداره دولتی»
- زندگی یعنی تیک تاک، تیک تاک
«اتحادیه ساعت فروشان»
- برای اینکه در جاده لغزنده زندگی دچار حادثه نشوید خود را بیمه نمایید.
«سازمان تأمین اجتماعی»
- با پرداخت عوارض زندگی با مرگ مقابله کنید.
«روابط عمومی شهرداری»
- ماشین زندگی را هرگز دوبله پارک نفرمایید.
«اداره راهنمایی و رانندگی»

چند مطلب از عنایت الله احمدی (احمد خوش مرام)
در عهد قاجار می خواستند یک قاچاقچی را محاکمه کنند قاضی گفت: این قاچاقچی کم فروش را اعدام کنین.
منشی: قربان این قاچاقچی است، کم فروش نیست.
قاضی: چی داری میگی؟ من خودم همیشه ازش جنس می خرم از حالش خبر دارم!
* * *
اگر...(1)
منم یک گربه گر موشم تو باشی
عقابم گر که خرگوشم تو باشی
رود وقتی که برقم، کاش شمع
توی شبهای خاموشم تو باشی
* * *
اگر...(2)
اگر عاشق کُشی من تن ندارم
تنی از سنگ و یا آهن ندارم
بزن یک ضربه کن زودی خلاصم
که دیگر حال جان کندن ندارم

خواستگاری اصفهانی از شیرازی
علی اصغر نجفی «اغو»
اومِدیم از اصفهون شهری شوما، شهری شیراز
آ، برا یه اَمری خیری همچی با سرعِت و گاز
پیروی تماسی قبلی و قرار  مدارامون
بعدی اون همه پایین بالا و اون شیب و فراز
که شومام، بالاخره بنده رو قابل دونسین
آُ به ما هم برا خدمت رسیدن دادین جواز
با یه خرمن آرزو و با یه خروار امید
با، بابام جَخ اومِدیم خواسگاری تو سروی ناز
ننهِ مم چن سالی مُرده س، خدا رحمتش کونِد
عمرشو داد به شوما، اونم کوجا؟ سری جانماز
آ حالا من با، بابام که هردومون مجردیم
اُ دو تا دل داریم و اونم پر از سوز و گداز
اومدیم خونه شوما، پابوستون، خدمتتون
تا اوکی بدین برا وصلتی شرعی و مجاز
آدما؟ خب، نیمی شِد با هر کی وصلِت بوکوند
با کسونی که وجودشون همش حرصِس و آز
چندی پیش، یی زنی دیدیم که دور از جونی شوما
خودشون جنگلی و طایفه شون خرس و گراز
من می خَم زن بگیرم، یی زنی پاک و باکلاس
یه زنی فهیم و دانا، یه زنی خوب و بساز
خانمی شاکر و قانع، خانمی با حوصله
خانمی مثلی شوما، مهربون و محرمی راز
اُدُرُسِس که شوما پولدار و لُردین، ولی من
نه چیشام دنبالی اِرثِس و نه دنبالی جهاز
آ، راسی، این بابامم یه خواهش اِز شوما دارِه
که اونم به حکمی قافیه، واسه ش کونید لحاظ
یعنی از وقتی که فهمید مامانت بی شوهرس
تو دلش قنجی زدس و می کوند راز و نیاز
طفلکی بابام دلش خوشس به تجدیدی فراش
سوروساتشم فراهم شده از سیر تا پیاز
خب دیگه، وقتی جوابس، خانمای محترم
که بییَم سویی شوما دوتایی با آغوشی باز
آخلاصه، چشمی امیدی ما، در دستی شوماست
دستی مام، عینی گدا پیشی شوما شَُدِس دراز
* * *
اِه! بابا؟ خنده شونو! انگاری هر دو راضین!
پَ پاشو تا مام بریم به دنبالی تنبِک و ساز

کُرّه خرِ ساختگی
هوشنگ شاهنده
ای که هستی به جهان منکر هر ساختگی
در سپاهان تو ببین جانور ساختگی
سالها پیش پژوهشکده ای در ایران
ساخت هم بره و هم گاو نر ساختگی
آدم  ساختگی آید و چون عقد شوند
مادر ساختگی یا پدر ساختگی
لاجرم زان ثمر ساختگی باز آید
دختر ساختگی با پسر ساختگی
کم کَمَک ساختگی می شود از نوع خران
آید از فوج خران، کُرّه خر ساختگی
گر اَبَر قدرتکی محو کند پیشه وران
غم مخور چونکه رسد پیشه ور ساختگی
گر زنیروی اتم شد کُره  خاک خراب
کند آباد ز نو، کارگر ساختگی
در زمین برزگر ساختگی غرس کند
جای اشجار طبیعی، شجر ساختگی
لیک با این همه اعجاز و خطرها هیچ است
پیش اخطار طبیعی، خطر ساختگی
لذت میوۀ شیرین و گران را هرگز
نکند درک کسی، در ثمر ساختگی

چند مطلب از اعظم چراغعلی
از دید کودک، آدم نابینا داره قایم موشک بازی می کنه، کسی که فوت کرده چقدر می خوابه، کسی که تو آب خفه شده، رو آبی شنا می کنه!
* * *
دختر و پسری با هم قرار ازدواج گذاشتند، قرارشون 20 سال بعد بود، چون تازه بیست سال بعد شاید از نظر اقتصادی با هم ازدواج کنند!
* * *
قاضی: شما یک سال وقت داشتید در دوران نامزدی همدیگه رو بشناسید.
مرد: قربان همسر من تو دوران نامزدی اصلاً حرف نمی زد!
* * *
مرد: چرا صورتت سوخته؟
زن: آمدم غذا درست کنم برای اینکه غذا سریعتر بپزه توی زودپز گذاشتم، موقع باز کردن در زودپز عجله کردم. بخار زودپز صورتم رو سوزاند همیشه غذا می سوخت این دفعه صورت من!
* * *
مادر: پسرم چرا اخم کردی؟
پسر: وقتی معلم سر کلاس درس می داد من می خندیدم، معلم اخم می کرد، او به من درس
 اخم کردن داد!
* * *
مردی با بلندگو صدا می زد نان خشکی و در ادامه می گفت: یخچال کهنه، فریزر کهنه می خریم.
خانمی از او پرسید: چرا این چیزها را می خری؟
مرد گفت: به خاطر خشکسالی
خانم گفت: خب این چه ربطی به خشکسالی داره؟
مرد: برای اینکه گاوهام از گرسنگی نمیرن بهشون نون خشک می دم.  وقتی خشکسالی است مردم چیزی ندارن که تو یخچال و فریزر بذارن پس بهتره اونا رو بفروشند!
* * *
از سالمندی پرسیدند: چرا تو سن پیری شروع کردی به نقاشی کشیدن؟
گفت: از خورشید یاد گرفتم دم دمای غروب وقت رفتن، چه منظره زیبایی در ذهنها از خود بجا می­ذاره!

به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
                 در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.

 کاریکلماتور
سهراب گل هاشم «مشهد»
- از تنفر، متنفرم!
- با آشتی که آشتی کردی، حتماً از جدایی جدا خواهی شد!
- بعضی دست و دلشان باز است و بعضی مشت هایشان گره کرده!
- بعضی از آدمها در ظلمات اندیشه خود غرق می شوند!
- برای فراموش کردن گذشته تلخش مغزش را فرمت کرد!
- چشم عسلی ها، اشک هایشان شیرین است!
- بعضی ها یکی به نعل می زنند و یکی به میخ، ولی آخر میخشان را می کوبند!
- وقتی چیزی جز زیبایی ندیدی حتماً بهار است!
- اگر زندگیتان خوب می چرخد، مواظب باشید سرتان گیج نرود!
- شاید انتهای هر حرف ابتدای عمل باشد!
- وقتی تاریخ مصرف عشق به پایان رسید، زندگی اش مسموم شد!
- بهشت زیر پای مادران است، شاید هم روی دوش پدران!
- گاهی اوقات طمع را در کیسه ای بزرگ پنهان می کرد!
- آهنگ رشد فقر همچنان محزون نواخته می شود!
- بعضی ها تاریکی را دوست دارند و مخالف باز شدن پنجره ها هستند!
- برای فرار از ترافیک زندگی وارد کوچه علی چپ شد.
- بعضی از تحلیلهای بورسی، مثل طالع بینی مجلات است!
- چوب کبریت سرش را خاراند، آتش گرفت!
- زنبور عسل نیش تلخی دارد!
- بعضی ها مثل آگهی بازرگانی هستند، حتی یک کلمه از حرفهایشان را نمی شود باور کرد.
- در میلیون ها سلول تنم، تنها یک زندانی وجود دارد.
- از فرمول زندگی، بعضی ها سر در می آورند برخی دم و عده ای شاخ!
- تیری که به تاریکی انداخت گم شد.
- خیلی از کَسها، رفته رفته ناکس شدند!

تحقیق بانکی
داریوش منوچهری
جوانی به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر گفت: چه چیز باعث شد به خواستگاری دختر من بیایید. آیا درباره دختر من تحقیق کرده اید؟
جوان گفت: درباره دختر شما خیر ولی درباره حساب بانکی شما بله تحقیقات لازم را کرده ام.

***
علت کچلی
اولی: چی باعث شد که یکدفعه موهای شما ریخت و کچل شدید؟
دومی: آب رودخانه
اولی: چرا آب رودخانه؟
دومی: آخه داشتم در رودخانه شنا می کردم که آب رودخانه کلاه گیسم را با خودش برد.

+ عصر مردم   چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi