نگفتم لاغر شده ای، فقط خندیدم. هر دو به چشمهای هم نگاه کردیم و لبخندی زدیم. چشمهای شوهرم سبزند. کدر شده بودند و دور چشمانش پر از شیارهای تیره و روشن بود. بعد از دو روز باید برمی گشت. دستم را توی دستش گرفت و به زخم سوختگی آن نگاه کرد.
«چی شده؟»
خندیدم. خیلی بلند. زخم مال وقتی بود که دوازده ساله بودم و شوهرم آن را بعد از سیزده سال زندگی می دید. آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد. حالا دیگر داشتم گریه می کردم. از خوشحالی. شوهرم مرا می دید. میخچۀ کف پایم را و خالی که پشت گردنم بود.
شانه به شانۀ هم توی خیابان عریضی راه افتادیم. هوا شفاف بود و آفتاب انگار فقط برای روشن کردن صورتها می تابید. جلو مغازه ها می ایستادیم و من توی شیشه آن به خودمان نگاه می کردم.
شوهرم جلو مغازه ای ایستاد:
- «کدامش را می پسندی؟»
- «هیچ کدام»
اصرار کرد، پیراهن آبی بلندی را نشان دادم. تو رفتیم. پیراهن گران بود. آهسته گفتم: «برویم».
ولی شوهرم دسته اسکناسی از جیبش در آورد و شمرد. رویم را برگرداندم و نیمرخ او را از توی آینه دیدم که پول را برای بار دوم می شمرد. میمون لنگ درازی برای دخترم و سه چرخه ای برای پسرم خریدیم و برگشتیم.
شب شوهرم اسمم را صدا کرد. با آهنگی بسیار نرم.
«می توانم بمانم؟»
داشت به سقف اتاق نگاه می کرد.
«اگر... اگر تو بخواهی».
من هم به سقف نگاه کردم. گچهایش آماده ریختن بود.
- «اینجا کار پیدا می کنم. با این دست ها...»
دستهایش انگشتانی کوتاه داشت و ناخن هایی پهن
- «تو خیلی سختی کشیدی این را می فهمم».
می خواستم باز هم بشنوم.
- «کارت آنجا خوب است نمی شود ولش کنی».
قلبم تند و تند می زد.
- «ولش می کنم... ولش می کنم. این جا کار گیر می آورم»
- «برای چی آخر؟»
- «به خاطر تو»
با این جمله می توانستم یک قرن تنها بمانم و فکر کنم به دو روزی که مال خودم بود. شوهرم حرف می زد. صدایش هیجان سالهای پیش را داشت. رویم را به طرفش کردم و صدای خودم را همزمان با خاموش شدن چراغ شنیدم:
- «برو»
از مجموعه داستان: حتی وقتی می خندیم

