تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم -
 

پرنده
پرنده­ای دیدم در آسمون
شدم خیلی شادمون
پرت کردم سنگی به آسمون
شدم از کارم پشیمون
* 10 ساله- دبستان دانشگاه

ماجرای فیل و فنجان
مهدی ایزدی- 9 ساله
شب بود. فیل کنار برکه در جنگل خوابیده بود که احساس کرد چیزی او را بالا می­کشد. وقتی از خواب بیدار شد دید که در فنجانی گیر کرده است. داد زد وای کمک آی کمک مرا از فنجان بیاورید بیرون. مورچه­ای که در آن نزدیکی خوابیده بود با داد فیل از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر شده؟ فیل گفت: مرا از این جا نجات بدهید. مورچه گفت: آخر من با این زور می­توانم تو را نجات بدهم؟ فیل گفت: برو به ته برکه و در آن­جا کنار عروس دریایی که مرده زمین را بکن و قوطی شیر را بخور و بیا مرا نجات بده. مورچه هر کاری که فیل گفته بود انجام داد. سرانجام قوطی شیر را پیدا کرد و با خود گفت: چه قوطی بزرگی من که نمی­توانم آن را بخورم و به دنبال دوستش در جنگل گشت. خیلی آنها را صدا کرد اما هیچ صدایی نمی­شنید تا اینکه یکی گفت: مورچه... مورچه... چه می­خواهی؟ مورچه گفت: خودت هستی ملخ؟ ملخ گفت بله. مورچه از سیر تا پیاز را برای ملخ تعریف کرد. ملخ گفت: بیا برویم فیل را نجات بدهیم. مورچه و ملخ هر کدام نصف قوطی شیر را خوردند. احساس کردند بازوهایشان خیلی قوی شده. دو پا داشتند دوپای دیگر هم قرض گرفتند و رفتند سراغ فیل. آنها خرطوم فیل را آنقدر کشیدند تا خرطوم فیل کش بیاید. وقتی خرطوم فیل به اندازه کافی کش آمد فیل هم تکانی به خودش داد و افتاد روی ملخ و مورچه. ملخ و مورچه چون خیلی قوی بودند فیل را از روی خود برداشتند و فیل نجات پیدا کرد.

+ عصر مردم   یکشنبه دوم خرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi