مرگ
لطف اله شفیعی سیف آبادی
شب بود زوزه چند سگ از دور شنیده می شد، فرامرز بهت زده در گوشه ای از اتاق نشسته بود و به زنش ماه بس که دو روز پیش از دنیا رفته بود فکر می کرد، و زل زده بود به نوزادش که در گهواره جیغ و داد می کرد. از جا جست نوزاد را بغل گرفت و از این ور اتاق به آن ور اتاق برد و مانند مادر برایش لالایی خواند. نوزاد یک لحظه آرام نمی گرفت. فرامرز از کوره در رفت و با پشت دست به قسمت چپ صورت نوزاد کوبید و گفت:
-جیکت در نیاد که تلافی همه تلخی های زندگیمو سرت در میارم! جیغ نوزاد بالا گرفت فرامرز هم بیشتر خلقش تنگ شد، بی معطلی کفشش را پا کرد و نوزاد را به قبرستان که مسافتی با ده داشت برد. قبرستان ساکت بود و خلوت. علفهای خشک در زیر پایش خش خش صدا می کرد. از دور صدای زنگوله ها و بع بع گوسفندانی شنیده می شد. مثل اینکه ایلی در حال کوچ بود. کنار قبر ماه بس ایستاد. نگاهی ترسان به دور و اطراف انداخت نوزاد را به روی قبر گذاشت و بی اینکه به پشت سرش نگاهی بکند، راهش را گرفت و به طرف ده آمد. صد قدمی که از قبرستان دور شده بود پیرزنی که موهای سفیدش تا کاسه زانویش می رسید و دو دندان عین اره ماهی از دهانش در آمده بود، با لباس پاره و ژنده جلویش ظاهر شد، فرامرز چند لحظه هاج و واج ماند و بعد صدا زد:
-تو کی هستی؟! این نصفه شبی اینجا چه می کنی؟
پیرزن بی اینکه لام تا کام حرفی بزند چشم در چشم فرامرز دوخته بود، فرامرز خم شد و دست به سنگ برد و این بار به پیرزن تشر زد:
-کی هستی الان مغز تو پخش می کنم رو زمین؟
یک مرتبه سنگ بی اختیار از دستش به زمین افتاد و سر و پایش به لرزه افتاد، فرامرز حس کرد ارواح است راهش را کج کرد و به دو از آنجا دور شد. ساعتی بعد ایلی که در حال کوچ بودند، از کنار قبرستان گذشتند، که متوجه جیغ و داد نوزاد شدند، به قبرستان آمدند، نوزاد را بر روی قبر جستند و به همراه بردند. فرامرز با نزدیک شدن به صبح که هیجان و التهابش آرام گرفته بود. به قبرستان رفت دلش هری فرو ریخت و دو زانو نشست کنار قبر ماه بس و زار زار زد زیر گریه.
-چه بلایی بر سر بچه بی زبونم اومده؟ حالا چه خاکی بر سر بریزم! خدایا گناهم را ببخش و مرا مورد غضب قرار نده و صورت پر اشکش را به روی زانویش خم کرد.
با صدای زنگوله ها و بع بع گوسفندان و شات و شوت چوپان ها که گوسفندان را به صحرا می آوردند، به خود آمد. پا شد به ده آمد چیزهای به درد بخورش را برداشت و از ده رفت.
فرامرز بدون اینکه تن به کاری دهد مدتی را با فلاکت و بدبختی در غریبی گذراند تا اینکه دختر ایلیاتی را گرفت و دست به کار نان در آوردن شد کارش را با خریدن مرغ، گوسفند و پشم شروع کرد.
* * *
چادرها را آذین بندی کرده بودند در جنوب غربی چادرها جماعتی از مرد و زن ایستاده بود. مهترها آهنگ چوب بازی می نواختند، مردها چوب بازی می کردند و هر کس طرف مقابلش را شکست می داد. جماعت به افتخارش کف می زدند و های و هوی
می کردند، فرامرز که برای مالخری به آنجا آمده بود چوب پایه را به دست گرفت چند دور زد بعد چوب پایه را به زمین کوبید و محکم در دست فشرد. پسر هفده ساله ای که چوب حمله را در دست داشت چوب را بالای سرش تکان داد و فرز و چالاک به طرف فرامرز آمد، فرامرز خود را به عقب کشید و سعی می کرد از خود دفاع کند ولی پسر زیرکانه چوب حمله را به ساق پای فرامرز کوبید. صدای کف زدن و های و هوی جماعت به هوا بلند شد، فرامرز همان آن صدای زنی را شنید:
-آهای بچه سر قبری چرا باباتو می زنی؟
فرامرز نگاهش را به اطراف گرداند پیرزنی که هفده سال پیش شب در راه قبرستان جلویش ظاهر شده بود را در میان زنها دید یک مرتبه رنگش پرید و سر و پایش به لرزه افتاد، چند لحظه بعد نگاهش را به پسر برگرداند، لبخند سردی زد و به روی زمین افتاد و مُرد.
عروسک آرزو
هلما غضمفرنژاد*
آرزو 5 ساله است، او می خواهد تولد بگیرد اما مادرش با او مخالفت می کند. او می گوید پدر تو کارگر است و پول ندارد که برای تو تولد بگیرد. یک روز پدر آرزو با خوشحالی به داخل خانه می آید. مادر آرزو و آرزو می پرسند چرا خوشحالی، مگر چه شده؟ آرزو می گوید حتماً پول زیادی به دست آورده ای و می خواهی برای من تولد بگیری. پدر می گوید همین طور است دخترم.
آرزو با دوستانش تماس گرفت و آنها را برای تولد خود دعوت کرد. بالاخره روز تولد آرزو فرارسید. هر کسی هدیه ای به او می داد، هدیه پدر عروسک بود. آرزو مدتها پیش این عروسک را دیده بود، او تا عروسک را دید فریاد بلندی زد و گفت این واقعاً همان عروسک است که من می خواستم؟ پدر گفت بله همان عروسک است. یکدفعه یکی از دوستانش به او گفت مگر هدیه ما زشت است؟ آرزو گفت هدیه شما هم قشنگ است ولی چون من همیشه دنبال این عروسک بوده ام اینقدر خوشحالم.
روزی آرزو و خانواده اش به مسافرت رفتند در راه ماشین آنها خراب شد و پدر مجبور شد به جرثقیل زنگ بزند تا ماشین را به تعمیرگاه ببرد. آنها به سمت مسافرخانه ای حرکت کردند اما آرزو عروسکش را در ماشین جا گذاشت. صبح روز بعد آرزو از خواب بلند شد و به پدر گفت عروسک من کجاست؟ پدر گفت در ماشین جا مانده است. آرزو فریادی کشید و گفت پدر تو که می دانستی من هر شب عروسکم را در بغل می گیرم و برایش قصه می گویم؟ پدر گفت بله می دانم امروز می روم و آن را برای تو می آورم. آرزو گفت برویم؟ پدر گفت بله برویم.
آرزو و پدر به تعمیرگاه رفتند. پدر به تعمیرکار گفت می توانم عروسک دخترم را بردارم؟ آقای تعمیرکار گفت: راستش من عروسک را عقب ماشین خودم گذاشته ام. آرزو گفت من عروسکم را می خواهم. پدر گفت برایت از تعمیرکار می گیرم که یک دفعه اوستا گفت بفرما این هم عروسکت. آرزو عروسک را از دست پدر کشید که یک دفعه عروسک از وسط نصف شد. آرزو خیلی گریه کرد و به مسافرخانه برگشتند. پدر جریان را به مادر گفت. مادر آرزو عروسکی مثل عروسکش خرید و به پدر داد که به آرزو بدهد که یک دفعه آرزو با خوشحالی به پدر گفت عروسکم درست شده؟ پدر گفت: بله. آرزو نگاهی کرد و گفت نه این عروسک من نیست، پدر من که می دانم شما این را خریده اید من عروسکم را می شناسم و می دانم که او دیگر درست نمی شود. بعد مادرش به او گفت
هر طور شده عروسکت را درست می کنم. آرزو خیلی خوشحال شد. او حالا 2 تا عروسک داشت.
گنجشک زیبا دوباره پر زد
نوای زیبا به هر دری زد
وقت سحر را با خدا سر داد
انگار شاد است چون با خدا است
*عضو انجمن داستان نویسی استهبان-
10 ساله
دو شعر از قیصر امین پور
پیشواز
چه اسفندها... آه
چه اسفندها دود کردیم
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه!
* * *
سبز
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نو
لب هر پنجره گلدانی از سبز
قصه مترسک
زینب جلادت*
یکی از روزهای آخر پاییز بود و هوا بسیار سرد.
کم کم داشتیم به زمستان نزدیک می شدیم. در این چند روز، دیگر کار زمین های کشاورزی به پایان می رسید ما در زمین کشاورزی خود مترسک درست کرده بودیم تا پرندگان گندم هایمان را نخورند.
زمستان شد و هوا بسیار سرد و برفی بود. مدتی بود که همه جای روستا را برف پوشانده بود. من در خانه در این خیال بودم که آیا مترسک ما سرمایش نمی شود، آنقدر نگران مترسک بودم که یکدفعه از پدرم پرسیدم: پدر مترسک سرما نمی خورد؟
پدر خندید و گفت: نه دخترم مترسکمان همانند انسان نیست که سرمایش شود و حتی ممکن است به پرندگانی که از گروه خود عقب مانده اند پناه دهد تا سرمایشان نشود.
در این زمان پدر یکی از قصه هایی را که در ذهن داشت، تعریف کرد. او می گفت: یکی از روزهای زمستانی بود که یک پرستو که از گروه خود عقب افتاده بود، از مترسک خواست تا به او اجازه دهد تا در این مدت زمستان به او پناه بیاورد. مترسک پس از چندی فکر با خود گفت: باشد هیچ اشکالی ندارد تو بیا و از جیب من به عنوان خانه ات
استفاده کن. این گونه بود که من دیگر نگران
مترسک نبودم.
* عضو انجمن داستان نویسی استهبان-
11 ساله
جهانیان برای «پیر - سالخوده» چه ضرب المثلهایی ساخته¬اند؟
تهیه و تنظیم از: آیدا عظیمی
*اگر سالخوده هستی پند و اندرز بده و اگر جوان هستی به نصیحت دیگران گوش فرا ده.
«چینی»
*اگر در جوانی سوزنی بدزدی، در پیری پول
خواهی دزدید.
«چینی»
*از یک سالخورده مپرس حالت چطور است بلکه سؤال کن: چه کسالتی داری؟
«لهستانی»
*آنچه در جوانی کج و معوج شده، در پیری نمی توان راستش کرد.
«آلمانی»
*پیری و هزار عیب!
«هندی»
*پیری نشان می دهد که شخص در جوانی چه بوده.
«سوئدی»
*پیری نوعی بیماری است.
«لاتینی»
*پیری همسفر بدی است.
«دانمارکی»
*پیری روی شن می نویسد و جوانی روی سنگ.
«فرانسوی»
*پیری بیمارستانی است که تمام امراض را در خود
جا می دهد.
«آلمانی»
*پیرترین درخت ها غالباً شیرین ترین میوه ها را دارند.
«آلمانی»
*اگر می خواهی کاری را خوب انجام دهی با سه تن از سالخوردگان مشورت کن.
«چینی»
*سالخوردگی تاج گزنه است و جوانی تاج گل سرخ.
«بلغارستانی»
*پنجاه سالگی دوره پیری جوانی است، پنجاه سالگی جوانی دوران پیری است.
«فرانسوی»
*جوان مردن در خانه به از پیر مردن در بیمارستان است.
«دانمارکی»
*خیلی کم اند افرادی که می دانند چگونه باید پیر شد.
«فرانسوی»

