تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - ویژه نامه 3تیر 89

 

براي مردي که مي خواست جور ديگر ببيند
محسن دانش
«فردي در پشت فرمان ماشينش ناگهان کور مي شود. مردي داوطلبانه او را به منزل مي رساند و ماشينش را مي دزدد.
فرد کور به چشم پزشک مراجعه مي کند. معاينه پزشک هيچ چيز غيرعادي را نشان نمي دهد. تنها چيز غيرعادي
پرده اي است که جلوي چشم کورها را گرفته است؛ اين پرده سفيد است نه سياه و ديگر اينکه کوري مسري است. چشم پزشک
و بيماران، همسر مرد اول و دزد ماشين، کور مي شوند و به همراه همسر چشم پزشک که خود را به کوري زده است در تيمارستان متروکه اي قرنطينه مي شوند و روز به روز به جمعشان افزوده مي شود. زندگي کورکورانه هر روز بيش از پيش سخت مي شود. بوي تعفن، گرسنگي، تشنگي و بيماري با دردسرهاي يک گروه تازه چيزي از شيريني حيات باقي
نمي گذارد. گروه تازه در عين کوري با چماق و اسلحه قصد حکومت بر بقيه کورها را دارند. تا آنجا که در حادثه اي ساختمان محل اسکان کورها دچار حريق و تخريب مي شود. معدود کورهاي نجات يافته به شهر رو مي آورند، اما برخلاف انتظار با مجموعه اي پراکنده از کورها مواجه مي شوند.
گروه اوليه کورها يعني چشم پزشک و بيمارانش به همراه همسر بيناي چشم پزشک در خانه چشم پزشک قرار مي گيرند
و چند روز ديگر با کوري فراگير دست و پنجه نرم
مي کنند تا روزي که بينايي برمي گردد.»
اين خلاصه داستان رمان «کوري» شاهکار زنده ياد «ژوزه ساراماگو»ي پرتغالي است که چندي قبل درگذشت. «کوري» تصويرگر انسانيت گم شده در دنياست. انسان هايي که از نظر فيزيولوژيکي سالم هستند، اما نمي بينند و يا شايد
نمي خواهند ببينند! همه چيز در شرايط عادي رخ مي دهد و آرامش شروع داستان، بيانگر معمولي بودن اوضاع و شرايط است. شرايطي که همه ما در طول روز با آن دست به گريبانيم، اما به دليل غوطه ور بودن در اوضاع، يادمان مي رود که هستيم؟ و چه بايد بکنيم؟ کوري مرثيه اي براي اخلاق گرايي نوين در دنيا مي باشد که مدت هاست به فراموشي سپرده شده ؛
رماني روانکاوانه با زير لايه هاي دقيق اجتماعي که مي تواند انسانيت انسان را واکاوي کند. در اين رمان، روابط براساس انسان – انسان تعريف مي شود؛ نه انسان – ابراز. ساراماگو با تحقير نظم مدني حاکم بر دنيا و عقل گرايي صرف، مخاطب را به سوي خويشتن خويش مي خواند و با بي نام و نشان بودن زمان و مکان رخدادهاي داستاني، تلاش وافري را براي کليت بخشيدن به پيام و محتواي آرماني اش مصروف مي دارد. آدم هاي
کور «ساراماگو» سپيد هستند و سياه مي بينند و با بازگشت بينايي به درکي عظيم از خود و زندگي پيرامونشان دست
مي يابند.
ساراماگو پرتغالي در سال 1998 موفق به کسب جايزه نوبل ادبيات شد. آثار او را در محدوده رئاليسم جادويي طبقه بندي
مي کنند که تاکنون به 25 زبان دنيا ترجمه شده است. کارشناسان سبک نوشتاري او را شبيه قلم «گابريل گارسيا مارکز» مي دانند اما خودش اعتقاد داشت که بيش از همه از «سروانتس» و «گوگول» تأثير پذيرفته است. آثار ساراماگو با تمثيل هاي ملهم از تخيل، شفقت و طعنه ما را بي وقفه، به سوي ادراک يک واقعيت فرّار و مبهم دعوت مي کند. او مخاطبان را با آشفتگي اجتماع و انسان هاي سردرگم در دايره افکار خويش و مناسبات اجتماعي آشنا مي سازد. به اعتقاد اين نويسنده بزرگ، اعمال انساني در موقعيت معنا مي شود و ملاک مطلقي براي قضاوت وجود ندارد، زيرا موقعيت انسان ثابت نيست و در تحول دائمي قرار دارد. او استاد خلق لحظه هاي ناب است؛ لحظه هايي که ممکن است در طول روز، بارها از ذهن ما بگذرد ولي قدرت ثبت و ضبط آن را نداشته باشيم. از ويژگي هاي نگارشي اين نويسنده ساختارشکن، استفاده از پاراگراف هاي
طولاني و عدم استفاده از ساده ترين قوانين نگارش و نيز بي توجهي به علايم سجاوندي است که سبب شده تا خواننده صريح و بي واسطه با شخصيت هاي داستان ارتباط برقرار کند. معرفي شخصيت هاي اثر با خصوصيات رفتاري و صفاتي، توصيف هاي نه چندان دقيق و شرح مکان و زمان هاي نامعلوم و نامشخص و ايجاد فضايي وهم انگيز
و کابوس وار، از ويژگي هاي قلم اوست. دنياي ساراماگو، دنيايي سرشار از صلح و دوستي است که آدم هاي ساده، به ساده ترين شکل ممکن آن را مي سازند. ساراماگو در آثارش بر اين نکته تأکيد مي ورزد که همه ناهنجاري هاي
جامعه بشري ناشي از کمبود ايمان راسخ است. او در رمان «هجوم دوباره مرگ» آدم هايي را به تصوير مي کشد که مرگ از آنها روي گردانده و ملتمسانه در انتظار مرگ روزشماري مي کنند!
و به اين پرسش فلسفي اشاره دارد که «به راستي اگر مرگ نبود، چه اتفاقي براي بشر مي افتاد؟» يکي ديگر از آثار برتر ساراماگو، «قصه جزيره ناشناخته» (1999) است. در اين رمان ماجرا از اين قرار است که روزي فردي نيازمند به قصر پادشاهي مي رود. اين مرد حاجتمند، چند روزي را در کنار دري از درهاي قصر که مخصوص دريافت عريضه هاست
به انتظار مي نشيند تا سرانجام زن نظافتچي قصر به دستور پادشاه در را مي گشايد. مرد يک کشتي مي خواهد تا با آن به جزيره ناشناخته برود. در ابتدا پادشاه با سفسطه در فکر رد کردن خواسته اوست، اما جمعي از دادخواهان که در پشت در منتظر نوبت خود هستند، با مرد حاجتمند همبستگي نشان مي دهند تا بتوانند زودتر از شرش خلاص شوند.
پادشاه سرانجام تسليم خواست او مي شود و مرد با نامه اي از او به سراغ رئيس بندر مي رود. زن نظافتچي که از زمين شويي و نظافت قصر خسته شده، قصر را رها و مرد را تا لنگرگاه تعقيب مي کند و در طول راه تنها به فکر پاکيزه کردن کشتي هاست وي بعد از ورانداز کردن کشتي ها يکي را مي پسندد و آن درست همان کشتي اي است که رئيس بندر، بعد از پرسيدن سؤالاتي آن را به مرد مي دهد.
اين کشتي شبيه ناوچه است و زن نظافتچي از ابتدا آن را براي خود مي داند. مرد به دنبال خدمه مي رود اما هنگام بازگشت هيچ ملواني با او نمي آيد؛ چرا که همه باور دارند ديگر جزيره ناشناخته اي وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، حاضر نيستند آسايش موجود در خانه و راحتي کار کردن در کشتي هاي مسافربري را رها کنند و خود را در ماجراجويي هاي دريايي گرفتار سازند.
تنها زن نظافتچي با اوست، اما بي خدمه نمي توانند به دريا بروند. مرد به اين فکر مي افتد که کشتي را به شاه پس بدهد، اما زن او را منصرف مي کند. مرد آن شب غذا مي خورد و مي انديشد که در فصلي مناسب و موقعيتي مناسب راه خواهد افتاد. شب هنگام به خواب مي رود و در خواب مي بيند که کشتي اش با تعدادي ملوان و خدمه زن و همين طور حيوانات خانگي و جوانه گياهان و گل ها بر روي درياست، اما ملوانان شورش مي کنند و در جزيره اي
 که روي نقشه جغرافيايي وجود دارد، به همراه خدمه ها و حيوانات پياده مي شوند. مدتي بعد درخت ها و گل ها، همه کشتي را چون مزرعه اي مي پوشانند. مرد مشغول درو کردن گندم هاست که از خواب مي پرد. مرد صبحدم
«جزيره ناشناخته» را با حروف سفيد روي کشتي مي نويسد و به دريا مي زند.


ع کاس
يک چيز نامريي هست مثل دست، که نمي بينمش اما احساسش مي کنم و ادراکش. مرا هل مي دهد اين طرف و آن طرف...
                                    ***
- آهان! کمي سرتان را بالا بگيريد. ابروهايتان را از هم باز کنيد و بخنديد.
چشمتان به دوربين باشد. تا سه مي شمارم. مواظب باشيد حرکت نکنيد. عکستان بد از آب در مي آيد. حاضر! يک، دو، سه...
***
دو شب بعد، از پله هاي عکاسخانه بالا مي رفت که عکسش را بگيرد. قبضي را که عکاس داده بود در دستش مي فشرد. به ياد مي آورد که دو شب پيش، عکاس پرسيده بود:
- اسم آقا؟
و او اسمش را گفته بود.
- شش در چار معمولي؟ کارت پستالي چطور؟
و او جواب داده بود:
- يک دانه اش... براي نمونه.
- پس فردا شب حاضره... ساعت هشت.
در را باز نکرده، ساعت را ديد که از هشت گذشته بود. پيش خودش زمزمه کرد:
- حالا ديگر حتماً حاضره.
شاگرد عکاس که پشت ميز نشسته بود جلو پايش برخاست و او پس از اينکه به سلامش جواب داد روي يک صندلي نشست. شاگرد را ناشناخته نگاه کرد:
- مثل اينکه خودشان تشريف ندارند؟
- چرا... چرا... الان اينجا بودند.
- اين قبض...
قبض را درآورد، از جيبش و گذاشت روي ميز. شاگرد عکاس آن را برداشت و خواند و سرش را با احترام تکان داد:
- بله قربان، مال همين امشبه... اما بايد صبر کنيد خودش بياد.
مي خواست جواب بدهد: «کار و زندگي داريم»، فقط گفت: «کار و زندگي...» و در صندلي فرو رفت. شاگرد در مي يافت که او کار و زندگانيش را رها کرده است تا بيايد و عکسش را بگيرد و حالا که عکاس نيست ناراحت شده است، اما چه مي توانست بکند. بهتر آن ديد که خودش را سرگرم کند. بنا کرد آلبومي را ورق زدن... او باز پرسيد:
- نمياد؟
- چرا نمياد؟ الساعه...
و او به تماشاي عکسهايي که به ديوار زده بودند مشغول شد...
***
پس از يک ربع، عکاس آمد. هنوز نرسيده سر حرف را باز کرد:
- خوش آمديد، قربان.
- و رو به شاگردش کرد و گفت:
- خيلي وقته آقا تشريف آورده اند؟
او از روي صندلي بلند شد و آمد جلو ميز و دو دستش را گذاشت به لبه آن. عکاس از کارگاهش عکسها را آورد:
- ببينم همينه؟
- بله، خودشه.
او دستش را دراز کرد و عکسها را گرفت. کمي نگاه کرد و بعد:
- اينها نيست. اشتباه کرده ايد.
- چطور؟ فرموديد...
- اشتباه کرده ايد. من سبيل ندارم، اين عکسها سبيل داره... از آن گذشته من کلاه سرم نمي گذارم.
    عکاس به تندي عکسها را گرفت و با دقت به آنها و بعد به قيافه او نگاه کرد:
- عجيبه.... اما خيلي به شما شباهت داره.
- شباهت؟ شباهتش را چه عرض کنم... اين را ديگر من سر در نميارم.
عکاس کمي پا به پا کرد. شاگردش مدتي پيش رفته بود بيرون (چون نمي دانست چه بايد بکند بهتر آن ديده بود که برود بيرون). رفت توي کارگاه و يک دسته عکس ديگر آورد پخش کرد روي ميز. همان طور که وارسي مي کرد زير لب مي گفت:
- اينها که نيست.
عکس دختري بود.
- اينهم که نيست.
مال زني بود.
- اينهم نه.
مال بچه اي بود.
- اين؟
به عکس و به او نگاه کرد:
- اين خيلي شبيه شماست. کلاه هم نداره... اما باز سبيل داره.
 او سرش را جلو آورد:
- ببينم... کلاه که نداره...
و ادامه داد:
- آخر اين خيلي شبيه شماست.
يعني چه؟ من چطور بفهمم که مال خودمه؟ من که صورتم را نمي بينم، يادم نيست چطوري است. مگر شما نظم و ترتيبي نداريد که عکسها جابه جا نشوند؟ شماره نمي گذاريد؟
- چرا... شماره مي گذاريم، نظم و ترتيب هم داريم. اما امان از آدم ناشي. اين شاگرده همش را بهم زده. قاتي پاتي کرده. مثلاً ملاحظه بفرماييد، سه  دسته عکس هست که همه آنها شماره قبض شما را دارند... آخر عمري کاري کرديم. شاگرد آورديم! مثل اينکه از پشت کوه آمده... هيچ چيز سرش نمي شود...
- بالاخره تکليف ما چيه؟ تا کي بايد اينجا بايستم، آقاي عکاس؟
آقاي عکاس باز عکسها را وارسي مي کرد.
- اينهم که نيست.
عکس يک بناي تاريخي بود.
- آها... خودشه.
او عکس را قاپيد:
- چطور خودشه؟ هيچ چيزش با من نمي خونه. من کي کتم اين شکلي بود؟
عکاس نشست. بي حوصله جواب داد:
- ديگر به ما مربوط نيست. شايد پريروز لباستان همين جور بوده، امروز عوض کرده ايد.
- محاله.
عکاس باز بلند شد. شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- ديگه هيچ عکسي اينجا نداريم. يکي از همين ها است...
او دندانش را به هم مي فشرد. وقتي کمي آرام گرفت، گفت:
- اينها عکس من نيست. شش تا عکس شش در چار با يک کارت پستالي، پولش را گرفته اي بايد تحويل بدهي...
عکاس سه دسته عکس را گذاشت جلوي او.
- تحويل شما، قربان. پيشکش. عصبانيت ندارد. ولله من که سر در نميارم. هر سه عکس شکل جنابعالي است، عکس جنابعالي است. يکي با سبيل و کلاه، يکي با سبيل بي کلاه و يکي هم بي سبيل و بي کلاه. هر کدامشان را عشقتونه برداريد...
- عشقم؟ مگه عشقيه؟ آقاي محترم! آقاي عکاس! يا به سرت زده يا مرا مسخره مي کني. تو مگر کاسب نيستي، مشتري نداشته اي،
نمي خواهي کار و زندگي بکني؟ کجاي دنيا وقتي يک نفر مي رود عکسش را بگيرد سه جور عکس ميارند، جلوش ميندازند، ريشخندش مي کنند و مي گويند هر سه جور عکس جنابعاليه، هر کدامش را خواستي بردار. پريروز که عکس مي انداختم مگر کور بودي؟ نه سبيل داشتم، نه کلاه داشتم، نه کتم اين ريختي بود.
عکاس به تنگ آمده بود. دستهاش را به هم ماليد و کوشيد خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:
- اينها همه درست، همه حرف حسابي، من هم قبول دارم. ولله تقصير اين شاگرد خرفت احمق منه که اينها را به هم ريخته، شماره هاش را بهم زده والا اول بار بي معطلي تقديمتان مي کردم، اينهمه هم حرف و مرافعه نداشت. اما من تمام تعجبم از اينه که چطور اين سه عکس شبيه شماست. درست مثل اينکه خود شماييد. حالا نمي دانم مال شماست يا مال آدم ديگري شبيه شما... نمي دانم عکس اصلي شما چطور شده... آخر چطور شده... آخر چطور شما قيافه خودتان را تشخيص نمي دهيد؟
- مگر شما تشخيص مي دهيد که من بدهم؟
- چرا ندهم؟ الان يک عکس از من نشان بدهيد، مال هر وقت باشه، فوراً ميگم از منه يا نيست، متعجبم...
- متعجبي؟ مگر واجبه تمام مردم دنيا عکسشان را تشخيص بدهند؟ حالا تو عکاسي، کارت اينه.
ببين چطور مردم را گول مي زنند... سه چهار روز معطلشان مي کنند، از کار و زندگي بازشان ميدارند، بعد هم اين جور جواب مي دهند...
    عکاس نزديک بود به گريه بيفتد، از جيبش آينه اش را درآورد و داد به او و گفت:
- اين کار که ديگر آسانه. ببين! ببين شکل عکسها هستي يا نه؟
 او آينه را گرفت و در آن نگاه کرد. بعد همانطور که آينه در دستش بود نشست روي صندلي. زير لب به تلخي زمزمه مي کرد.
    بعد ناگهان آينه را داد به عکاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد. عکاس آهسته پرسيد:
- ديدي؟
او بلند شد. باز رفت جلو ميز. عکسها را برداشت و نگاه کرد و داد به دست عکاس. عکاس گفت:
- اگر کمي بنشيني صاحب هاي اين عکسها مي آيند. بد نيست هم قيافه هاي خودت را بشناسي.
او رفت به طرف در و گفت:
- همش حقه بازيه. اينها هيچکدام عکس من نيست. معلوم نيست عکس حقيقي من چطور شده. ممکنه اصلاً عکس مرا نگرفته باشي. خاک بر سرتان با عکس گرفتنتان.
وقتي او رفت بيرون، عکاس مثل ديوانه ها دور اتاق راه افتاد.
- خدايا دارم ديوانه ميشم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور همه اين عکسها شبيه او بودند؟ نزديکه... نزديکه خودم را از پنجره پرتاب کنم پايين.
شاگردش آمد تو و گفت:
- يارو عکسهاش را گرفت؟! ديدمش مي رفت تو عکاسخانه روبرويي.


کاووس حسن لي
پل

مردي که زير سايه اين پل نشسته است
هرچه پل است پشت سر خود شکسته است
کشتيش را سپرده به توفان و بي جهت
چشم انتظار قايق در گل نشسته است
در فصل زخم، مخمل آرامشي که داشت
پودش ز هم دريده و تارش گسسته است
چون نقش کهنه اي که به روي کتيبه اي است
زخمي عميق در دل او نقش بسته است
مي خوانم از غروب نگاهش که اين غريب
از هرچه هست و نيست در اين شهر خسته است

پرده ها
ايرج صف شکن

از تعادل آبي مي گذرند
تا شکوفه ها
ابهام آسماني فرشته ها باشند
بهار
در رنگ پرده ها مي ماند
تا تنها
نيابت بنفشه اي را زنده بماند
چه ساده ايم
چه ساده
در خيال پرده مي مانيم
خيره ي رقص عروسک ها
دامني گل را دوره مي کنيم
تا مي رسيم
جانب همان دستاني
که نمي دانيم کجا جا  نها ده ايم
مي گذريم
پيش تر از آنکه
تدبير ماندن را
در نگاه پنجره و آينه
سؤال کنيم

از آب تا عصا

رضا علي اکبري

آمد کنار تخته، «به نام خدا» نوشت
قبراق بود مثل الف، ب، ت، آ... نوشت
گفتم: اجازه! تشنه ام آقا و ... تشنه ايم
لبخند زد معلم من، آب را نوشت
گفتم: گرسنه ام، همه ما گرسنه ايم
نان را کنار دفتر ما باصفا نوشت
آمد کنار پنجره، با حلقه هاي اشک
لبريز بغض بود، ولي بي صدا نوشت:
فقر است! اين که در شب ما پرسه مي زند
زخم است و تيغ و طعنه... چقدر آشنا نوشت-
      مردي که زخم هاي مرا بخش کرده بود
شعر انار بغض مرا بارها نوشت
مردي که مبتلا به کتاب و چراغ بود
يا سوخت، يا سرود و يا خواند، يا نوشت
حالا ولي به نقطه پايان رسيده بود
اين گونه درس آخر يک مرد را نوشت:
گچ را گرفت، زندگي اش را خلاصه کرد
تا خورد روي تابلو و... عينک، عصا... نوشت!


سيروس نوذري
1
خاموش کنم چراغ را
آنچه نمي بينم
زيباتر است
2
اتاق را چراغي
صبحي که آفتاب
جان را مي نوازد
3
سايه اي
بر ميز
از شاخه اي لرزان
4
ليوان آب پر است
تو آمدي
رفتي
5
به جست و جو نرفت
فقط
خانه اي برجا نهاد
6
شامگاه
چه ها که ناديده مي ماند
کنج اتاق
7
از خود دور مي شويم
و آينه را – بر جا –
نمي بينيم
8
شتاب ابرها
عبور آفتاب
روي ميز
9
مي تابد
بر اشياء سرد
ماه برهنه ي پاييز
10
روي ميز
ليوان
با هر دو نيمه خاليش
11
اتاق
سياره اي منجمد
از کهکشاني ديگر

   ...                    لطف ا... مکاريان
چه کاشته اي؟
درون مزرعه ي چشمانت
که هرچه مي دروم
چيزي جز
نگاه محبت
نمي دهد حاصل!
لبخند مي زني
به صبح
با تماشاي آسمان
خورشيد
چارقد ابر
مي کشد به سر

اعتبار زمين              فرحناز حمزه

حس مي کنم تمام زمين کور مي شود
وقتي که عشق، يکسره هاشور مي شود
تاريخ مبهمي است که در اين قبيله ها
سهم طلوع خاطره کافور مي شود
شايد که اعتبار زمين خدشه اي گرفت
آنجا که چشم قاصدکان شور مي شود
از اعتدال فصل و يا ريشه هاي خشک
داري تکيده، سايه منصور مي شود
بيگانه ايم و قسمت تقديرمان کسي است
کز تاب هاي کودکي ام دور مي شود

بي رديف                      زنده ياد علي نسيمي
خشک مي شوي همين، سخاوت بهار...
غم مي خوري که چي؟ خيال برگ و بار...
در شلوغ سايه هاي وحشيانه نا اميد
جان بکن، بگو. سکوت کن، بگو. هوار...
مرزها براي رد شدن کشيده مي شوند
سنگ... ميله... سيم خاردار...
آن که ايستاده و فقط نگاه مي کند
هيچ وقت فکر کرده است انتظار...
برگ هاي زرد را هميشه باد مي برد
سبزها چه دير واقفند اعتبار...
مي دوي نمي رسي، نمي رسي قبول کن!
غير ترس، سهم صيد خسته از شکار...

لحظه لحظه اوج يک پرنده را نگاه کن
تا بفهمي آنچه مي کشم در اين فرار...

...             علي ضامن دار يا (ع. رها)
مردي زخمي
با يقين گمشده را
در اين سوي دشت نديديد؟
مردي با کوله باري ساده
کفشي مندرس
و غبار اندوهي
بر چهره اش نشسته...
مردي که روزي
اسبي نداشت
اما زمين را سبز مي خواست
و دوست داشت زمين به جاي
همه کلاغ ها
پر از کبوتر سفيد مي شد
راستي سواري بي سر
که پياده سفر مي کرد
را نديديد؟!

ساعت آخر          مينا ميرصادقي
پيش از آني که بميرم
بايد مي مردم
تا به خاطر آورم
ساعت اول را
راننده تصنيف عاشقانه گوش مي دهد
و مردي از خيابان مي گذرد
که شبيه تو نيست
شتاب کن مينا!
شتاب کن
حالا از تو چيزي کم است و بوي شمع سوخته مي آيد
زير درخت نارنج خانه ام
تکه زميني ست که خودم نقاشي کرده ام
فنجان هاي منتظر را از روي ميز بردار
و آن گلدان کوچک خالي را!
مرا در چادر نماز گلدار مادرم بپيچ
اين قلب ديگر به درد نمي خورد
سر برمي گردانم
و شکوفه هاي نارنج حاشيه خيابان را
نگاه مي کنم

...                    مصطفي صديقي
بادبان ها مقابل سرانگشتان مسافر کشيده مي شود
دريا که بالا مي آيد روي ساعت شني
اين ستاره ها همان روز که چيني انار
روي پرده ها کشيده مي شد
مقابل بادها بود
دريا که امضاء نمي شود
اگرچه روزها کشيده مي شوند
خيلي پيش تر از دقايق نمک
مقابل باغ هاي رسيده
پس اين ستاره ها تازه از شباهت مرواريد
صيد شده اند
کاغذ نم را که نمي شود امضاء کرد
چقدر دشوار است اين سعي باد و باران
حالا مسافريم که روي اين عکس ها
بگذريم
سواحل معرق، پايين صدف ها
به پرده هاي دشوار مي رسد
روي چيني که نمي شود امضاء کرد


ترنم هاي شادمانه و غمگين در آثار مولوي


اين متن، خلاصه اي از پژوهش دکتر محمدحسين بهراميان و الهام جم زاد، عضو هيأت علمي دانشگاه، مي باشد که با هم
 مي خوانيم.

ناخويشاوندي هاي مولوي و حافظ
نيمي از وجود خواجه اهل راز، حافظ، مولانايي است و نيمي ديگر خيامي... يا به تعبير بهتر انديشه هاي حافظ تلفيقي از انديشه هاي عرفاني مولانايي و انديشه هاي فلسفي خيامي است. اين تضاد را
مي توان بر ديگر تضادها يا دوگانگي ها و دوگانگي هاي شعر حافظ افزود. در شعر حافظ «غم» حداقل در دو حوزه مختلف به کار رفته است. يعني در حقيقت غم هاي حافظ دوگونه اند:
غم هاي فلسفي حافظ، خيام گونه اند، حدت و شدت کلام خيام در شعر حافظ ديده نمي شود که بي گمان تفکرات عرفاني وي در اين توازن و تعديل انديشه بي تأثير نبوده است. غم هاي فلسفي حافظ، غم نيستي و فناي آدمي است. او غمگين است چون اساس و بنياد هستي و شالوده آرزوها را سخت سست مي بيند. او غمگين است چون انسان را از درک اسرار هستي عاجز مي يابد. دواي اين غم سياه و يأس آلوده، چيزي جز مي ارغواني (حقيقت معنوي) نتواند بود:

غم زمانه که هيچش کران نمي بينم
دواش جز مي چون ارغوان نمي بينم
***
پيوند عمر بسته به موي است هوش دار
غمخوار خويش باش، غم روزگار چيست؟
***
مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
***
جام مينايي مي، سد ره تنگ دلي است
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

غم هاي عرفاني حافظ رنگ و بوي کاملاً متفاوتي دارند. غم هاي
حافظ در اين مقام، آنات و لحظات شيريني است که با عشق و خاطره و ياد معشوق همراه است. غم در اين حال و هوا، معادل کلمه «عشق» است و گاهي نيز با کلمه «درد» در يک رديف قرار مي گيرد. عشق بار عظيم امانتي است که انسان تحمل آن را بر جان شيفته خود پذيرفته است. عشق بخششي ازلي است که حافظ در آن زمان که ديگران قرعه قسمت بر عيش زده اند او غم عشق را برگزيده است:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل ديوانه ي ما بود که هم بر غم زد
حافظ:
شراب تلخ مي خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
مولوي:
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم
رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمي کو گرد ما گرديد شد در خون خويش
مولوي شاعري مختار است و حافظ شاعري سخت تابيده در چنبره جبر... مولوي در تعبيري زيبا، بار امانت را «اختيار» مي داند که انسان خود خواسته آن بار عظيم را در ناباوري آسمان، زمين و کوه ها به شانه کشيده است و حافظ ديوانه اي که ناخواسته قرعه فال امانتي ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوي خود برگزيده است و حافظ برگزيده شده است... حافظ قفس آلوده اي است که اگرچه از کنگره عرش نفيرش مي زنند اما همچنان در پس آينه هستي، طوطي صفتش داشته اند اما مولوي طوطي ناطق گريزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان.
مولوي؛ شاعري مختار
رواج انديشه هاي جبرگرايانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسياري از شاعران و نويسندگان بنام ايران زمين را در سيطره تفکري جبري قرار داد، بدان سان که حتي ارجمنداني چون فردوسي، سعدي و حافظ از اين چنبره تنگ و تاريک راه گريز و نجات نيافتند. از ميان خيل انبوه شاعران و نويسندگاني که در طي اين چند قرن، به انعکاس تفکرات جبرگرايانه پرداختند اشعار و نوشته هاي بسياري موجود مي باشد که ادعاي ما را دليلي مبرهن است. از ميان همه شاعران نامي اين چند قرن، شايد تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از اين دايره تنگ تفکرات جبرگرايانه به دور داشته است. نزديک به دو هزار بيت از مثنوي معنوي به اثبات اختيار اختصاص مي يابد و مولوي در جاي جاي شاهکار عارفانه خود به تبيين اين ماجراي پردامنه و به هر شکل ممکن به رد نظريه هاي تسلط جويانه و يأس آلود جبري مي پردازد... مولوي با شناخت جوانب امر و آگاهي بر چند و چون انديشه هاي فلسفي و کلامي به اثبات اختيار انسان مي پردازد.
از اين نگاه مولوي شاعري منحصر به فرد به نظر مي رسد. حتي زماني که او در حوزه تفکراتي عارفانه به جبري اختياري تن درمي دهد نه تنها يک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمي شود که مشتاق تر
 از پيش و در کمال ادب سررشته اختيار را به دوست وا مي گذارد
و در سروده هاي ارجمند خود به انعکاس روح مشتاق و منبسط خويش مي پردازد. بنابر اين عقيده متعالي، عارف در مراتبي از سلوک بدان جايگاه مي رسد که اختيار و خواسته جزء را در قياس با مشيت کل ناديده مي گيرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبري ديگر گونه تر
تن درمي دهد که جبر عارفانه اش مي نامد اگرچه به عقيده کاملاً مستدل او، اين نه جبر، اين معني جباري است.
وجود چنين تفکراتي عميق و تأمل انگيز در عين حال فعال و انگيزش بخش، مولوي را به شاعري سراپا شور و شوق و سرمستي و دلدادگي بدل مي سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمي شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامي کاملاً مترنم و آهنگين به تصوير مي کشد... اين آزادي بي دريغ جان، حتي گاه او را از انحصار در تنگناي قافيه به دور مي دارد آن سان که فراتر از دغدغه هاي
کلام به سماع جاويد جان مي انديشد.
مولوي از اين ديدگاه با شاعران هم رديف خود تفاوتي آشکار دارد و همين تفاوت، شادمانگي وصف ناپذير متفاوت تري را در کلام او مي ريزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزليات سماع انگيز او اين وجد و حال با گسست و شکست زمان، خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصيب همه قرون مي رساند.
اي شکران اي شکران کان شکر دارم ازو
پند پذيرنده نيم، شور و شرر دارم ازو
خانه شادي ست دلم، غصه ندارم، چه کنم؟
هرچه به عالم ترشي، دورم و بيزارم ازو
کي هلدم با خود، کي؟ مي دهدم بر سر مي
گل دهدم در مه دي، بلبل گلزارم ازو
من خوش و تو نيم خوشي، جهد بکن تا بچشي
تا قدحي مي بکشي، زانکه گرفتارم ازو
(غزل 2146)
آشنايي مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال هاي بيشتر در اين مورد بي نياز مي کند. اين انديشه هاي دقيق و اين فضاي طرب انگيز و شادي بخش از ويژگي هاي کلام مولوي به شمار مي رود.
مثال ده که نرويد ز سينه خار غمي
مثال ده که کند ابر غم گهرباري
مثال ده که نريزد گلي ز شاخ درخت
مثال ده که کند توبه خار، از خاري
اين بخش را با غزلي معروف از مولاي روم به پايان مي بريم و به بخش هاي ديگر مي پردازيم. حضرت مولانا در اين سروده شريف ديدگاه هاي خود را در باب چند و چون شادي و غم، اينگونه زيبا به تصوير مي کشد:
جنتي کرد جهان را ز شکر خنديدن
آنکه آموخت مرا همچو شکر خنديدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن
يک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر، همچو سحر خنديدن
گر ترش روي چو ابرم، ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خنديدن
گر تو مير اجلي از اجل آموز کنون
بر شه عاريت و تاج و کمر خنديدن
اي منجم اگرت شق قمر باور شد
بايدت بر خود و بر شمس و قمر خنديدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالاي شجر خنديدن...
(غزل 1989)
ترنم شادمانه غزليات شمس
روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصاً در غزليات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع، رقص واژگان، طنين آواها و نواها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم مي دهند تا شادمانگي روح مشتاق مولانا را به تصوير بکشند. در آخرين منزل اين مقصود، قلم را به دست صاحبان قلم مي سپاريم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزليات شمس بگويند:
«از عصر خنياگران باستاني ايران تا امروز آثار بازمانده هيچ شاعري به اندازه مولوي با نظم موسيقايي هستي و حيات انساني هماهنگي و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزليات مولانا بسيار در خور تأمل است: در يکصد غزل حافظ دوازده وزن به کار رفته، سعدي هيجده وزن و مولوي بيست و دو وزن. اين تنوع اوزان عروضي در ديوان شمس به حدي است که کمتر وزني از اوزان شفاف و شاد عروض فارسي را مي توان يافت که در ديوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدين گونه ديوان شمس جامع ترين سند اوزان شعر فارسي به ويژه اوزان شفاف است. چون خاستگاه طبيعي وزن در ديوان شمس، حرکت سماع و رقص و تپش قلب است و چنگ و چغانه مولوي با حرکت هاي طبيعي زندگي و قلب انسان کوک شده است در ديوان شمس با همه تنوع اوزان جاي چندان زيادي براي اوزان کدر و غمگين وجود ندارد. علت اين امر آشکار است، زيرا مولانا عاشق سماع بوده و آهنگ هايي که به هنگام سماع مي نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پويا بوده و اين آهنگ ها حرکت اصلي را در موسيقي شعر سبب مي شده است.» (شفيعي کدکني، محمدرضا، موسيقي شعر، ص312)
   از چهل و هشت وزن عروضي که مولوي در غزل هاي خود به کار برده است، هيجده وزن يا به ندرت در شعر فارسي به کار رفته يا اصلاً پيش از مولوي به کار نرفته است. حداقل مي توان سيزده وزن را از ابتکارات خود مولوي دانست. (پورنامداريان، تقي، در سايه آفتاب، ص183).
از مجموع روايات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعي تر
از خلال ديوان شمس و مثنوي اين تصور به ذهن متبادر
مي شود که در روح و جان مولوي سرچشمه جوشاني از عشق و نيکي جاري بوده که تمام زندگي و آثار او را دربر مي گيرد. روح غنايي او بر حقايق زندگي نشاط و اميد مي پاشد و همه چيز را زيبا مي بيند و با آهنگ جادويي کلام خويش آن را به نوا درمي آورد.
   «مولانا غزل هايش را با زبان غنايي بيان مي کند و با خواندن آن انسان خيال مي کند يکي از غزل هاي عاشقانه سعدي را با صداي ساز مي شنود.
گل خندان که نخندد چه کند
علم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادست
چون که در پوست نگنجد چه کند
مه تابان به جز از خوبي و ناز
چه نمايد چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدين نادره گنبد چه کند
تن مرده که بر او بر گذري
نشود زنده نجنبد چه کند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخروشد نترنگد چه کند»
(به نقل از کتاب سيري در ديوان شمس، ص 272)
مولوي به طرف کمال مطلق روي آورده، به اوج زيبايي مجرد مي پرد، به سوي بي سويي، به لامکان و لايتناهي، به طرف حقيقت وجود که همه کائنات را گرم و روشن کرده است، مي رود. موسيقي ديوان شمس که در هيچ ديوان غنايي ديگر يافت نمي شود از
همين جا سرچشمه مي گيرد.
مقصود از موسيقي، تنها «وزن» و آهنگ غزل هاي مولانا نيست که در کمتر ديواني نظير آن را مي توان يافت.
«مولانا موسيقي مي دانسته و رباب مي زده و حتي در رباب اختراعي داشته است. دانستن موسيقي که در حقيقت مايه وزنست به مولانا اين سرمايه را داده که در اشعار خويش تفنن کرده و بيش از هر شاعري اوزان گوناگون در غزل آورده است.»
به عقيده آقاي فروزانفر؛ «3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده که هيچ يک از شعرا اين اندازه در اوزان توسعه نداده اند. تمام اوزاني که در شعر قديم وجود داشته و به قول شمس قيس بعضي از آنها جزو اوزان متروکه است، در ديوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است...»
چه بسياري از اين غزل ها توأم با آهنگ موسيقي سروده شده است و علت موجده آنها را هماهنگي با ضرب بايد فرض کرد، مانند غزل هاي زير و اوزان ضربي ديگر که در ديوان شمس فراوانست.
   نور دل ما، روي خوش تو
بال و پر ما، خوي خوش تو
***
با من صنما، دل يکدله کن
گر سر ننهم، آنگه گله کن
***
حيلت رها کن عاشقا، ديوانه شو ديوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
***
اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا
اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا
از ره و منزل مگو، ديگر مگو ديگر مگو
اي تو راه و منزلم، بيا بيا بيا بيا
***
عالم ز من پر، من تهي
از کثرت و از انبوهي
گه مبتدي گه منتهي
هذا جنون العاشقين
(همان، صص، 23-20)
ديوان شمس درياست، آرامش آن زيبا و هيجان آن فتنه انگيز است، مثل دريا پر از موج، پر از کف و پر از باد است. مثل دريا جلوه گاه رنگ هاي بديع گوناگون است، سبز است، آبي است، بنفش است، نيلوفري است. مثل دريا آيينه آسمان و ستارگان و محل تجلي اشعه مهر و ماه و آفريننده نقش هاي غروب است. مثل دريا از حرکت و حيات لبريز است و در زير ظاهر صيقلي و آرام، دنيايي پر از تپش و پر از تلاش دارد.
ديوان شمس، ديوان شعر نيست غوغاي يک درياي متلاطم توفاني است. ديوان شمس انعکاس يک روح غير آرام و پر از هيجان و لبريز از شور و جذبه است. (همان، صص 29-28)
شعر در زبان مولوي هجوم معاني و خروش مفاهيم تعبيرناپذير است.
   خون چو مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم (همان، ص 30)
مولوي وارسته و مجذوب زيبايي است.
آن موجود منتقم جبار که از بيم خشم او اشک خواجه حسن بصري در تذکره اولياي عطار جاري مي شود در تصور جلال الدين به گونه اي
ديگر نقش مي بندد. سراسر لطف و جذبه مي گردد، شور و سودا
برمي انگيزد و جان او را از وجد و عشق مترنم مي کند.
اي دشمن عقل من، اي داروي بي هوشي
من خابيه تو در من چون باده همي جوشي
اول تو آخر تو بيرون تو و در سر تو
هم شاهي و هم سلطان هم حاجب و چاووشي
خوش خويي و بدخويي دلسوزي و دلجويي
بس تازه و بس سبزي، بس شاهد و بس نغزي...
در ديوان شمس از گريه و زاري اثري نيست و اگر هم گاهي اسمي از گريه بيايد به مناسبت فراق ياري و شرح تأثر جان پرمهري است.
شمس تبريزي برفت و کو کسي
تا بدان فخر بشر بگريستي
عالم معني عروسي يافتي
ليک بي او اين صور بگريستي
مولوي خداوند را نور صرف و فيض مطلق مي داند. به اين صورت به محبوب عشق مي ورزد و ديوانه وار عشق مي ورزد. روح او از عشق و اميد لبريز است از اين رو پيوسته از شادي و خنده دم مي زند.
چون گل همه من خندم از راه دهان تنها
زيرا که منم بي من با شاه جهان تنها
***
چو در سلطان بي علت رسيدي
هلا بر علت و معلول مي خند
اگر بر نفس نحسي ديو شد چير
برو بر خاذل و مخذول مي خند
جلال الدين موجبي براي گريه نمي بيند.
هر که حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انکاري ازو من همه اقرارم ازو
عالم هستي جز پرتو تجلي ذات ازلي چيزي نيست پس همه چيز زيبا و همه چيز نشاط انگيز است. جز اميد و خنده کاري براي ما
 نمي ماند، زيرا از جمال ازلي جز زيبايي و خوبي انعکاسي نيست و از اين رو در ديوان شمس فراوان است ابيات يا غزل هايي که از خنده مي درخشد.
    جنتي کرد جهان را ز شکر خنديدن
آن که آموخت مرا همچو شرر خنديدن
گرچه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن...
همين اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنيانگذار شيوه نشر مطالب عرفاني در لباس غزل که مورد احترام و تکريم مولانا نيز مي باشد، متمايل مي کند: در زبان سنايي مطالب عرفاني سير به طرف نور و پاکي و جنبه تعليم و موعظه پيدا مي کند و در زبان مولانا صورت معاشقه.
زمينه اصلي بيان مولوي شوق و جذبه است و تقوا و فضايل زيبايي است. در انديشه او فيض و زيبايي لازمه ذات باري تعالي است و بنابراين ديگر موجبي براي نگراني و بيم باقي نمي ماند (دشتي، علي، سيري در ديوان شمس، صص، 164-154)
آن کسي که از شراب عشق حق مست شد، از طرب آکنده
مي شود. مرده اي بوده که زنده شده است و گريه اي که خنده
 مي شود:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده ي سيرست مرا، جان دليرست مرا
زهره ي شيرست مرا، زهره ي تابنده شدم
گفت که سرمست نه اي، رو که از اين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
(يوسفي، غلامحسين، چشمه روشن، ص212 و 221)
پابلو نرودا؛ تصويرگر عاشقانه هاي ناب زندگي«پابلو نرودا» در سال 1904 در شيلي متولد شد. نام اصلي او «نفتالي ريکاردو ري يس باسوا آلتو» بود که مثل اسم بقيه اهالي آمريکاي جنوبي براي بقيه مردم دنيا زيادي طولاني است! براي همين هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خيلي زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح نا آرام
 نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يک سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا کرد و در سال 1971 جايزه نوبل ادبيات را به دست آورد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود. نرودا همه جا سفير صلح بود. عشق اثر خود را بر تمام زندگي نرودا گذاشته بود. او عاشقانه هاي زيادي سرود. در
عاشقانه هايش با همسرش ماتيلده، هموطنانش، کشورش، طبيعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگي مدت ها با سرطاني که وجودش را تحليل مي برد، مبارزه کرد. او همه اينها را در استعاره هاي زيباي شعرهايش درهم آميخت و زيباترين ها را سرود.
نرودا در سال 1973 درگذشت. اين شاعر، مترجم و چهره مشهور ادبيات شيلي و آمريکاي جنوبي، بعد از گذشت سال ها محبوب بسياري از مردم جهان است.


1
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني،
اگر کتاب نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي...
اگر روزمره گي را تغيير ندهي
اگر رنگ هاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي کنند،
دوري کني...،
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي...
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن

2
کوزه گر
تن تو را يکسره
رام و پر
براي من ساخته اند.
در هر گوشه اي کبوتري مي بينم
به جستجوي من
گويي عشق من، تن تو را از گل ساخته اند
براي دستان کوزه گر من.
زانوانت
گم کرده اي دارند از من
از زميني تشنه
که دست از آن بريده اند
از يک شکل
و ما با هميم
کامليم چون يک رودخانه
چون تک دانه اي شن

3
امروز روزي بود چون جامي لبريز
امروز روزي بود چون موجي سترگ
امروز روزي بود به پهناي زمين
امروز درياي توفاني
ما را با بوسه اي بلند کرد
چنان بلند که به آذرخشي لرزيديم
و گره خورده در هم
فرودمان آورد
بي اينکه از هم جدايمان کند
امروز تنمان فراخ شد
تا لبه هاي جهان گسترد
و ذوب شد
تک قطره اي شد
از موم يا شهاب
ميان تو و من دري تازه گشوده شد
و کسي هنوز بي چهره
آنجا در انتظار ما بود

+ عصر مردم   پنجشنبه هفدهم تیر 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi