اگر زنبق برای مرده باشد
مجموعه داستان از: سندی مؤمنی
انتشارات رخشید، 96 صفحه، 2500 تومان
معرفی از: امین فقیری
سندی مؤمنی عاشق داستان است. می تواند نقدهای خوب بنویسد و یک داستان را با استادی کند و کاو و تحلیل کند. اما حالا خود پا به وادی سخت نوشتن داستان گذاشته است. البته او دیرزمانی است که می نویسد. شاید 14،13 سالی بشود و من شاهد بالیدن لحظه به لحظه او بوده ام.
کارهایش را به روزنامه می داد یا چاپ می شد یا اینکه برگشت می خورد تا اصلاحاتی در آن انجام دهد و بعد دیگر چیزی برای روزنامه نیاورد و زیر نظر کسانی دیگر که به سبک نوین می نوشتند به آموختن مشغول شد. آن استادان چهره های شاخصی در ادبیات داستانی ایران شدند، چرا که به ناگهان در دام پسانوگرا نیفتادند، یعنی این مکتب را قبول کردند اما هیچگاه از آن طرف بام پایین نیفتادند. به معنای واقعی داستان نویس بوده و به فراز و نشیب داستان جهانی آشنا بودند.
می دانستند پسانوگرا در داستان همانند شعر نمی تواند نقش چندان مثبتی ایفا کند. در داستان خط
ارتباط دهنده ای وجود دارد که می تواند خواننده را به دنبال خویش بکشاند. در صورتی که پسانوگرای ناب از این امر پیروی نمی کند. مرکزگزیر است و وحدت ناپذیر. جامعه داستانی آمریکا خیلی زود متوجه شد که اگر وضع به همین منوال پیش برود دیر یا زود ادبیات داستانی مخاطبین خود را از دست خواهد داد. فروش کتابها به حداقل رسیده بود، چرا که مردم از خواندن داستان توقع دیگری داشتند و به خاطر سبک پسانوگرا به خواسته های خود دست پیدا نمی کردند.
داستان ها نوین باقی ماند اما با موضوعها و دستمایه هایی قابل فهم. این بود که دوباره ادبیات داستانی در آمریکا رونق دوباره خویش را بازیافت. نویسندگان بزرگی با داستانهای زیبا رخ نمودند و شاهکارهای فراوانی در حیطه داستان کوتاه به وجود آمد. آنها کار خود را از پیچیدگی نجات دادند و به دنبال زندگی رفتند و موضوعاتی که در آن برای هر کس می توانست اتفاق بیفتد.مثلاً وقتی «هرتامولر» برنده جایزه نوبل، کتاب بسیار عالی «سرزمین گوجه های سبز» را می نویسد به خوبی می داند که چه می کند. عناصر پسانوگرا در کتاب در جای خویش قرار دارند اما زیر پوست کتاب ماجرای حکومت دیکتاتوری چائوشسکو را می بینیم که شخصیت های داستان درگیر این معضل دست و پاگیرند. بیشتر هم و غمشان اینست که چطور مبارزه کنند و چگونه خود را از نیشهای این مار هزار سر نجات دهند.بزرگان ادبی آمریکا این حرکت خود را «دوران بازگشت» تعبیر کردند. تجربه ای در ادبیات داستانی شد اما موفق نبود. پس نباید لجبازی کرد. خوانندگان فرهیخته را نیز باید در نظر گرفت.
وقتی ادبیات برای مخاطب عام نوشته نمی شود لاجرم باید اینگونه ادبیات را در محافل خصوصی جستجو کرد. در این میان آنقدر رفیق بازی و نان قرض دادن در این محافل زیاد است که هیچکدام عقیده واقعی خود را در مورد یک کتاب بروز نمی دهند چرا چون فردا روز هم خود کتابی را به چاپ می رسانند. در چنین فضایی انتقاد حکم جنایت به خود می گیرد و جرأت و جسارت را از ذهن انتقادکننده می زداید.
در کتاب «اگر زنبق برای مرده باشد» 21 داستان چاپ شده است. این تعداد نوشته برای 96 صفحه بسیار زیاد است. در نتیجه سه چهارم داستانها طرح اند و به هیچ عنوان چه از نظر موضوع یا عوامل دیگر به حیطه داستان نزدیک نمی شوند. در کتاب فقط 2 داستان «وقتی که می خندم مسخره ام می کنند» و «خیره به دهان کوچکش» از موضوع بسیار خوبی بهره می برند و شکل ساختاری آن به داستان کوتاه نزدیک است.
اما بقیه داستانها که واقعاً نمی توان به بیشتر آنها داستان کوتاه اطلاق کرد در حوزه طرح دست و پا می زنند. طرحی از یک صحنه برشی از یک زندگی.
قهرمانان داستانها به تناوب یا زن هستند یا مرد. فضاها بیشتر یا فضای خانه است یا بیمارستان و مرگ در بیشتر داستانها حضوری آگاهانه دارد. اما مسئله ای
که خواننده را به فکر فرو می برد اینست که چرا موضوعها اینقدر خارج از ذهن و مغلق هستند و چرا با وجود خوانش دو سه باره بعضی از این داستانها، پی به راز درونی نیت نویسنده برده نمی شود.
فکر می کنم موضوعی که سندی مؤمنی روی آن فکر می کند بازتاب آن چیزهایی نیست که در مغزش می گذرد. قسمتهایی از آن در مغزش رسوب می کند و در ناخودآگاه ذهن او جای می گیرد و هیچگاه به طور کامل نوشته نمی شود. در نتیجه خواننده با پاراگراف پاراگراف های ناپیوسته ای روبرو می شود که از هم گسیخته است و نظم داستانی ندارد.
سندی مؤمنی باید روی موضوع بیشتر فکر کند. اداهای روشنفکری را کنار بگذارد. بدون نیت قبلی پشت میز بنشیند. از قبل باید موضوع را در مغزش حلاجی کرده باشد. هنگام نوشتن می تواند دست به بسیاری از بازیهای زبانی بزند مثلاً افعال گذشته و آینده در تعاریفی قاطی یکدیگر شوند و از این قبیل ترفندها. امید که این کتاب پیش درآمدی برای قصه های بهتری باشد. آرزو می کنم این استعداد و این نثر خوب در جای خویش قرار بگیرد و سندی مؤمنی استفاده بهینه ای از آنها ببرد. ما برای خوانندگان صفحه داستان «وقتی که می خندم مسخره ام می کنند» را انتخاب کرده ایم که می خوانید.
«وقتی که می خندم مسخره ام می کنند»
زن، پایین میز ناهارخوری نشسته بود. پاهایش را بغل کرده بود. مرد پشت یکی از صندلیها نشسته بود و مدام انگشتش را روی دگمه های ماشین حساب می برد و به قول خودش رقمهای نجومی را وارد می کرد. قسمتی از میز پر بود از کاغذهای خرید و فاکتور. زن گفت: مسیر خانه تا آموزشگاه با تاکسی دویست تومانه، اگه گفتی با اتوبوس چن می شه؟ مرد سرش را به علامت نه برای لحظه کوتاهی بالا داد. زن گفت: همش بیست تومن، دو تا سکه ده تومنی! خیلی خوبه تازه موقع رفت و برگشت آدم های جور واجوری رو می بینم. رفت و آمد با اتوبوس مثل یک سفر کوتاهه.
می یای فردا با هم بریم؟ مرد جوابی نداد. زن بلند شد و به آشپزخانه رفت. وقتی سینی چای را روی میز گذاشت مرد در حال جمع کردن کاغذهای روی میز بود. همه را لای سررسیدش گذاشت و گردنش را به راست و چپ حرکت داد. زن گفت: می یای؟
-کجا؟
-اصلاً به حرفام گوش دادی؟
-آره. در مورد اتوبوس و سفر می گفتی.
زن خندید: آره می خوام فردا با هم بریم آموزشگاه. با اتوبوس.
-حالا تا ببینیم.
-نه دیگه! همین الان جواب بده. فردا که تعطیلی. نمی خوای بدونی کجا کلاس می رم؟
-شما یه شلواری واسه ما و یه مانتویی واسه خودت بدوز این مهمه.
-اونم به موقعش. هنوز به دوخت شلوار و مانتو نرسیدیم.
مرد به سمت جالباسی دم در رفت. کتش را برداشت. کیف پولش را بیرون آورد. نگاهی به داخل کیف انداخت: تو بازم بی اجازه رفتی سر کیفم؟
-سرت تو حساب کتاب بود باید می رفتم واسه شام خرید می کردم.
مرد با سرعت به سمت زن رفت: آخرین باری که بی خبر پول برداشته بودی و یادت رفته بود بگی نزدیک بود با جیب خالی خرید کنم و جلوی همکارم خیط بشم خانوم.
-خواستم بگم دیدم...
-یه ریز در مورد اتوبوس و کوفت و زهر مار حرف می زدی من می دونم که این بار هم یادت رفت. خانوم فقط بلده واسه چیزای مسخره هیجان زده بشه همین! زن استکان چای مرد را داخل سینی گذاشت و بلند شد. مرد فریاد زد هنوز حرفم تموم نشده. زن نشست. با دو دست سینی را چسبیده بود. دفعه دیگه ببینم واسه چیزهای مسخره الکی شلوغ بازی دربیاری می زارم اون قدر کنج خونه بشینی تا یادت بره بیرون چه شکلی است.
زن بلند شد. به آشپزخانه رفت. مرد در اتاق خواب را پر سروصدا به هم کوبید. زن نگاهی به ساعت آشپزخانه انداخت. خوابش نمی آمد. رادیو را از روی کابینت بلند کرد و روی میز آشپزخانه گذاشت. لیوان چایش را پر کرد. دو تا قند داخل چایش انداخت. پیچ رادیو را باز کرد. رادیو اخبار ورزشی پخش می کرد. پسر بچه ها با ساکهای ورزشی شان وقتی وارد اتوبوس می شدند بازی شان را در زمین با ستارگان فوتبال مقایسه می کردند. یکی خودش را با پله مقایسه می کرد یکی دیگر با باجو. ساکهایشان را بی خیال
پرت می کردند روی صندلیهای اتوبوس. دستشان را به میله میانی اتوبوس می گرفتند و در خلوت اتوبوس بلند بلند حرف می زدند. رادیو حالا موسیقی پخش می کرد. زن احساس سرما کرد. روبروی پنجره آشپزخانه ایستاد و به روشنایی چراغ کوچه خیره شد. ماشینی آرام آرام از پیچ کوچه گذشت. زن به انباری رفت. از داخل کمد پتویی برداشت. پتو را دور خودش پیچید. دنباله پتو روی سرامیک سفید آشپزخانه کشیده می شد. درست مثل پایین چادر پیرزن هایی که به زحمت از پله اتوبوس بالا می آمدند و میله کنار در را محکم می چسبیدند و منتظر می ماندند تا جوانی بلند شود و صندلی خودش را به آنها تعارف کند. زن خودش را پشت صندلی جا داد. رادیو در حال پخش یک نمایشنامه بود. صدای قدمهای کسی از رادیو می آمد. دری پر سروصدا باز شد. زن منتظر ماند تا بشنود چه اتفاقی می افتد. به مرد فکر کرد که بدون خوردن شام خوابیده بود. خواست به اتاق خواب برود ولی همان لحظه صدای مرد جوانی از رادیو آمد مرد جوان خطاب به زنی گریان می گفت: نرو خواهش می کنم. زن مشتاقانه تا پایان به نمایش گوش داد. بعد از نمایش رادیو اخبار پخش کرد. گوینده از بالا رفتن قیمت سکه در بازار طلا می گفت. زن بلند شد. سمت جا لباسی رفت. کیفش را برداشت. محتویات کیفش را روی میز خالی کرد. سکه های پنج و ده تومانی را جدا کرد. مشغول شمردن شد. خیالش راحت شد. برای چند روز کرایه اتوبوس را داشت. دوست نداشت وقت حساب کردن کرایه اتوبوس معطل شود و باقی پولش را اسکناسهای کهنه و پاره بگیرد. از طرفی می دانست راننده اتوبوس دوست دارد کرایه اش را راحت و بی دردسر دریافت کند.
زن پول خرد هایش را در جیب کوچک کیفش گذاشت و بقیه وسایلش را هم داخل کیفش گذاشت. کمی در آشپزخانه قدم زد تا نزدیک در بسته اتاق خواب هم رفت و دوباره به آشپزخانه برگشت و درست لحظه ای که از رادیو صدای برنامه راه شب را شنید به خواب رفت. زودتر از همیشه بیدار شد. کمرش درد می کرد. بلند شد کنار پنجره رفت. صدای پرنده ها را از لابلای درختهای کوچه می شنید. رادیو قرآن پخش می کرد. به اتاق خواب رفت. وسایل حمامش را برداشت. وقتی از حمام بیرون آمد متوجه شد مرد بیدار شده. زن سلام کرد. مرد سرش را تکان داد. وقتی زن آماده رفتن می شد مرد هم آماده بود. در طول مسیر از خانه تا ایستگاه اتوبوس حرفی بینشان رد و بدل نشد. اتوبوس که آمد مرد هم همراه زن از در مخصوص خواهران وارد اتوبوس شد. قسمت مردها شلوغ تر بود و تقریباً تمام صندلی ها را کارگرهایی که بعضی شان خواب آلود قابلمه غذایی شان را بغل کرده بودند، پر کرده بودند. در هر ایستگاه دانش آموزان دختر و پسر به مسافران اتوبوس اضافه می شدند. مرد میله اتوبوس را گرفته بود. زن روی صندلی جلو نشسته بود و با مرد فاصله ای نداشت. پرسید: دیشب خوب خوابیدی؟ مرد به علامت مثبت سر تکان داد. زن گفت: می دونستی رادیو تا عین صبح برنامه داره؟ مرد نگاهش به بیرون
بود. بیشتر مغازه ها بسته بودند. تنها نانوایی ها و تک و توک سوپرمارکتی ها و پزندگی ها باز بودند. زن گفت: ما زیاد این قسمت شهر کاری نداریم. مرد بلافاصله جواب داد: شما بله ولی من بارها واسه سرویس موتور و پنچرگیری اینجاها اومدم. اتوبوس درهر ایستگاه شلوغ تر می شد. مرد گفت: چند تا ایستگاه دیگه مونده؟ زن نگاهی به بیرون انداخت: دو تای دیگه. مرد گفت: میرم جلو تو ایستگاه پیاده می شیم. زن سرش را تکان داد. وقتی اتوبوس در ایستگاه توقف کرد زن مرد را دید که بی اعتنا به دور و برش کرایه را به راننده داد و پیاده
شد. اتوبوس که به راه افتاد زن با خود فکر کرد تا ایستگاه آخر برود و با همان اتوبوس برگردد خانه. نگاهش به تابلوهای مغازه ها افتاد: اگه چیزی پرسید میگم حواسم پرت شد. شایدم بگم دیگه با اتوبوس نمیرم و بیام!
درباره داستان «وقتی می خندم مسخره ام می کنند»
استان حول موضوعاتی دور می زند که ما چندان توجهی به آنها نداریم. روابط خیلی عادی زندگی که بیشتر نویسندگان برای آنها اهمیتی قایل نیستند. اما فاجعه از همین عدم درک یکدیگر آغاز می شود و به مصیبتی ناخواسته منتهی می گردد.
مسئله عدم درک یکدیگر خود به خود دردآلود است. اما وقتی به رابطه بین زن و شوهر می پردازد فاجعه بار می شود. چرا که آنها مجبورند یک عمر کنار هم زندگی کنند.
مرد حتماً کارمند دون پایه ای است چون حرف از موتور می زند. اما خانه ای دارند که هال و اتاق خواب و آشپزخانه ای مجزا دارد که معلوم نیست اجاره ای است یا ملک شخصی.
نویسنده در این داستان جزئیات هر حرکتی را مورد توجه قرار می دهد. حتی دو قند که در استکان چای انداخته می شود. معلوم است که روابط زناشویی بسیار سرد است. استادی نویسنده این است که با یک جمله خواننده را آگاه می سازد.
«زن بلند شد به آشپزخانه رفت مرد در اتاق را محکم به هم کوبید»
«کمی در خانه قدم زد. تا نزدیک در بسته اتاق خواب هم رفت»
«پرسید: دیشب خوب خوابیدی؟ مرد به علامت مثبت سر تکان داد. زن گفت: می دونستی رادیو تا عین صبح برنامه داره؟»
در طول داستان زن فرودست است. مرد بر او تحکم دارد.
«دفعه دیگه ببینم واسه چیزای مسخره الکی شلوغ بازی در بیاری می زارم اون قدر کنج خونه بشینی تا یادت بره بیرون چه شکلی است.»
معلوم است که زن گردش با اتوبوس را بزرگترین تفریح و آرزوی خود می داند و به علت روان پریشی که دارد برای خودش شغل و کاری تراشیده است و هر صبح همراه مرد یا تنها از خانه بیرون می آید و بعد گویی تمام کارها را انجام داده با همان اتوبوس به خانه برمی گردد.زیر پوست داستان تلخی عجیب و غمناکی نهفته است. شخصیت زن فوق العاده شکننده و زیبا تصویر شده است و مرد انگار که به این وضعیت عادت کرده است. آیا چنین زندگی بدون بچه، بدون عشق می تواند پایا باشد و ادامه پیدا کند؟ و آیا فاجعه ای در کمین این زن و شوهر نیست؟
نام داستان بسیار عالی انتخاب شده است. گویی آینده نامعلوم زن را به گونه ای برای ما
روشن می کند.
مرغ سرکنده
لطف الله شفیعی سیف آبادی
درو شروع شده بود مردم ده مثل زنبوران به شهد نشسته در کشتزارها به کار گرفته شده بودند. بختیار عرق می ریخت. پیراهنش از پشت و زیر بغل رنگ انداخته بود و با صدای ریز و آرام می خواند و درو می کرد و بافه های درو شده را در چادر شب
می پیچید و با الاغ به خرمنجا که در گوشه شمال شرقی زمینش بود می برد و هر از گاهی نگاه به خورشید می انداخت که یواش یواش خود را به پهنای آسمان می کشید. بختیار داس را زمین گذاشت بند کفش هایش را باز کرد و یکی بعد از دیگری را از پا در آورد
و تکاند، تکه های ریزه کلور1 که درون کفش ها بود، بیرون ریخت بعد کفش ها
را پا کرد و به خرمنجا آمد. لیوانی آب از قمقمه در سایه بافه ها پر کرد و خورد، جوال2 را در سایه بافه ها پهن کرد و نشست، سیگاری از جیب بغلش درآورد آتش زد و در لابه لای دود به پسرش که برای گرفتن ملخی که روی بوته لگجینی نشسته بود،
می رفت، می نگریست و صدا زد:
- بوا حجت تو اُفتو3 جم نخور بیو4 سایه خرمن ناخوش می شی؟
ملخ از روی بوته لگجین پرید و دورتر به روی زمین نشست بچه به سمت ملخ رفت ملخ جستی زد و آن دورتر در لابه لای گندم، ناپدید شد.
بختیار دوباره صدا زد:
- بوآ حجت مگه با تو نیسُم، میگوم تو افتو جم نخور بیو سایه خرمن.
بچه نگاهش را به پدرش برگرداند و گفت:
- خو باشه بوآ اینا اومدم
و به سمت بختیار آمد بختیار دست بچه را گرفت و پهلوی خود نشاند، دست به روی پیشانی بچه گذاشت و گفت:
- واخ واخ نیگا کن چه به سر خودت آوردی. مِثِ خُرنگ5 می سوزی. لیوانی آب به بچه داد بچه آب را خورد و به سرفه افتاد. بختیار چند بار دستش را به پشت بچه زد و گفت:
- نوش جون، نوش جون
و دستمال نان را پیش کشید و گفت:
- بوآ حجت گشنه ات نیس نون بهت بدم بخوری؟
بچه سرش را بالا انداخت و گفت:
- نُچ
و یه بری به روی جوال دراز کشید و یک دستش را به زیر سرش گذاشت، بختیار پا شد دستمال دور قدش را باز کرد و به دور سر پیچاند و داس را دوباره به دست گرفت و شروع کرد درو کردن. بچه زل زده بود به الاغ که پوز در زمین فرو کرده بود و
می چرید و مدام با دمش چند مگس سمج را که بر پشتش می نشست، از خود دور می کرد و لگد می پراند. بچه پا شد به سمت الاغ رفت. یکی دوباره الاغ را هُش6 کرد تا الاغ آرام بگیرد. از الاغ آویزان شد تا سوار شود الاغ لگدی پراند و به شکم بچه زد و بچه را بر زمین افکند و دستش را به روی سینه بچه فشار داد و گردن بچه را به دهان گرفت، سگ زردی که آن سمت در سایه تخته سنگی دراز کشیده بود و سرش را به روی دستهایش گذاشته و به بچه و الاغ زل زده بود، سرش را بلند کرد و شروع کرد به پارس کردن. بختیار از درو کردن باز ایستاد و نگاه به پشت سر انداخت، یکمرتبه مثل برق از جا کنده شد و مضطرب و هراسان به سمت الاغ دوید و فریاد کشید:
- هُش هُش سقط شده و دست کرد به سنگ و محکم به پیشانی الاغ زد. الاغ بچه را رها کرد و آن دورتر ایستاد، بچه مثل مرغ سرکنده دست و پا زده و خون از جای جای گردنش بیرون می زد و چند لحظه یک بار از ته گلو خره می کشید. بختیار در حالی که همچنان خشمگین و عصبانی بود، دوباره دست کرد دو سه قطعه سنگ برداشت و محکم به سرو گردن الاغ زد. بعد دستمال دور سرش را باز کرد و به دور گردن بچه پیچاند. چادر شب را به روی بچه کشید و بچه را بغل گرفت و در جاده ای فرعی که در میان کشتزارها می گذشت، سریع به سمت جاده اصلی رفت و التماس می کرد و فریاد می کشید:
- های مردم به دادم برسید بچه ام از دَسُم رفت، های مردم به دادم برسید خونه خراب شدم.
مردم در کشتزارها این طرف و آن طرف جاده مات و مبهوت دستها را سایبان چشمهایشان کرده بودند و به بختیار می نگریستند. سید خلیل و دو نفر دیگر که نزدیک به جاده بودند به سمت بختیار آمدند، سیدخلیل پرسید:
- بختیار بچه ت چشه؟
بختیار گفت:
- سید! روزگار سیاه شدم، خر بچه مو لت و پار کرد.
سید خلیل چادر شب را از روی صورت بچه پس زد و با لحنی مهربان گفت:
- نترس بختیار باکِش نیس انشاءالله، دس دکترها بهش برسه خوب می شه، خدا اگه درد داده درمون هم داده.
بختیار گفت:
- خدا از زبونت بشنوه سید و ادامه داد سید تو را به جدت او دهنتو بزن به پیشونی بچه م، شاید بچه م خوب شد، سید خلیل آب دهانش را به نوک انگشت اشاره اش زد و به پیشانی بچه مالید و گفت:
- بختیار مو بایس7 باهات بیام شهر، هرچه باشه دوتا جومه8 بیشتر از تو پاره کردم راه و چاه شهر و مریضخونه را بهتر از تو می شناسم.
بختیار گفت:
- سید خدا سایه تو رو از سر خونوادت کم نکنه، عمری باقی موند فرمونتو می برم.
سید خلیل گفت:
- ای چه حرفیه می زنی بختیار به قول قدیمی ها اگه گوش عزیزه گشواره هم عزیزه، موقد دو تا تیلم9 بوآ خدا بیامرزت را می خواسم و بچه را از بختیار گرفت و به سمت جاده اصلی به راه افتادند، باید ربع ساعتی می رفتند تا به جاده اصلی می رسیدند. به جاده که رسیدند ماشین از جاده عبور نمی کرد.
بختیار دستش را به این سو و آن سوی تکان داد و گفت:
- سید! سیل10 اقبال پیشونی ما بکن هر روز مِثِ مور و ملخ ماشین از ای جاده رد می شد.
سید خلیل گفت:
- خدا کریمه حوصله داشته باش
و چار زانو زیر کُناری نشست چادر شب را به روی صورت بچه پس زد، دست بچه را گرفت سرد بود رنگش مثل گچ سفید شده بود و نگاه بیحالش به کُنار افتاده بود،
سید خلیل دست به روی چشمان بچه کشید چشمانش را بست و غم زده و اندوهگین گفت:
- بختیار دیگه منتظر ماشین نباش بیچاره بچه ت عمرش را داد به شما. بختیار که ده دوازده متر آن طرف ایستاده بود و به جاده نگاه می کرد رو برگرداند و به جسد بچه نگاه کرد و فریاد کشید:
- یا حضرت عباس
و دوید به سمت بچه. دستهایش را بر سر کوبید و شیون کرد و خود را در خاک غلتاند، سید خلیل بچه را در چادر شب پیچاند و دست بختیار را گرفت و از زمین بلندش کرد و به سمت ده آمدند.
پی نویس:
1- خرده کاه
2- کیسه بزرگ که از نخ ضخیم یا پارچه خشن درست می کنند برای حمل بار
3- آفتاب
4- بیا
5- حبه آتش
6- نهیب
7- باید
8- پیراهن
9- چشمام
10- نگاه

