تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 10--21 تیر 89
 

کاروانسراهای شهرستان نی ریز
محمدعلی پیش آهنگ

در فرهنگ معین در مقابل واژه کاروانسرا، چنین می خوانیم: محلی که کاروان در آن منزل کند، سرای کاروانیان، محوطه ای شامل حجرات متعدد که بازرگانان در آنها به کار تجارت بپردازند و در انبارهای آن کالاهای خود را جا دهند.
رباط( REBAT)  هم تقریباً معنی کاروانسرا می دهد و درباره رباط هم می خوانیم: جایی که در کنار جاده جهت استراحت کاروانیان سازند و آن شامل اتاقها، طویله، آب انبار و غیره است.
می توان گفت: رباط همان کاروانسرا است با این تفاوت که کاروانسرا در شهرها ساخته شده و رباط در کنار جاده ها.
این نکته را هم می توان بازگو کرد که: در شهرها قبل از اینکه محلهایی جهت اتراق مسافرین و غریبه ها از جمله مسافرخانه، مهمانخانه، مهمانپذیر و هتل ایجاد شود، مسافری اگر وارد شهر می شد مجبور بود در کاروانسرا بیتوته کند. در هر حال کاروانسراها زمانی برای خودشان اعتباری داشتند و کاروانسراداری هم شغلی بود. کاروانیان هم
سر و کارشان با کاروانسرا بود و چون وارد شهری می شدند در کاروانسرا بار می انداختند و همانجا به داد و ستد می پرداختند.
چاروادارها «چهار پادار» هم این چنین بودند و محل سکونتشان کاروانسرا بود.
همچنین روستائیانی که برای خرید به شهر می آمدند چند روزی را در کاروانسرا به سر می بردند.
نکاتی درباره کاروان:
«یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر بر کنار  بیشه خفته. پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد...»
سعدی
در گذشته که وسایل ارتباط جمعی نبود مسافرتها با پای پیاده انجام می گرفت و یا از چهارپایانی نظیر اسب، استر، الاغ، شتر و گاو استفاده می شد. کالاهای بازرگانان نیز به وسیله همین چهارپایان از محلی به محل دیگر حمل می شد که مجموع آنها را کاروان و یا قافله تشکیل می دهد.
هر قافله بزرگی داشت که بدان کاروانسالار می گفتند و برای حفظ و نگهداری اجناس از دست سارقین عده ای به نام تفنگچی و یا چریک کاروان را همراهی می کردند تا از دستبرد حرامیان و دزدان، کاروان در امان باشد.
تاریخ نشان می دهد در دوران هخامنشیان راههای شاهی و چاپارخانه وجود داشته و وسیله حمل و نقل و جابجایی کالاها، اجناس و وسایل دولتی و غیر  دولتی مردم به وسیله ارابه، کالسکه، گاری و... انجام می گرفته و در آن زمان قاصدان و مأمورین منزل به منزل اسبان خود را عوض می کردند و حتی سواران هم جایشان را به افراد تازه نفس می دادند، جهت  دادن خبر فوری از مکانی به مکان دیگر.
افرادی که روی بلندترین قله کوه می زیستند به وسیله آتش کردن یکدیگر را از حادثه ای که پیش آمده بود با اطلاع می ساختند.
* * *
در شهر طیبه نی ریز مثل همه جا کاروانسرا وجود داشته... در پرسشی که از عده ای از سالمندان داشتم گویا دوازده کاروانسرا در نی ریز وجود داشته که چند تائی هنوز باقی است ولی کاربری آنها
تغییر کرده.
در بعضی از وقف نامه ها هم از کاروانسراهایی نام برده شده، مثل کاروانسرای درب شاذخانه «شادخانه» که قدمتش به زمان صفویه می رسد.
-کاروانسرای کهنه، کاروانسرای محله چنار
نی ریز،
کاروانسرای حافظ، کاروانسرای سروی، کاروانسرای میز مسیح یا گاراژ میز مسیح این زمانی است که پای اتومبیل به این شهر باز شده و همچنین کاروانسرای اتومیهن که کاروانسراها کاربری خود را از دست داده، به صورت گاراژ در آمده اند و به تدریج گاراژها هم تغییر شکل داده اند.
رباط کاروانسرای حسن آباد بخش پشتکوه هم از دیگر کاروانسراهای این شهرستان است.
سیدمحمدحسن شیخ الاسلام نی ریزی متخلص به «شهاب» در قطعه شعری که به خاطر کارهای عمرانی امیر فتحعلیخان حاکم نی ریز متوفی 1312 هـ.ق سروده، از این رباط هم نام می برد:
کرد بنیان رباط نه طاقی
که چو سد سکندر است سدید
بسکه محکم نهاد آن بنیان
ریخت گویی سراسرش رخدید
بهر تاریخ او نوشت شهاب
هر جان دگر شده است پدید

دوبیتی های شهر بابک
گردآورنده: غلامرضا شجاعی استبرق
بنا به حس و وظیفه فردی جهت جمع آوری فرهنگ مردم شهر خودم، بر آن شدم دوبیتی ها و اشعاری را جمع آوری کنم که مردم شهر بابک و روستاهای اطراف به یاد دارند و به صورت آواز می خوانند. تاکنون بخشی از این اشعار را جمع آوری کرده و امیدوارم بتوانم تمام آنها را ثبت و حفظ کنم.
درباره ابیاتی که جمع شده و تقدیم می شود نکاتی را یادآوری می کنم:
-سعی کردم شعرها با همان لهجه شهر بابکی و مردم آبادی های اطراف آن نوشته شود.
-برای کلماتی که معنی خاصی دارند و یا در اصطلاح محلی در بردارنده مفهومی هستند، توضیح آورده شده است.
-وزن اشعار در قالب دو بیتی است ولی چون عامه مردم آنها را سروده اند و حتی در اثر استفاده زیاد و منتقل شدن از نسلی به نسل بعد به صورت شفاهی، ممکن است از نظر وزن و قافیه مشکل داشته باشند.
پسینی که دلم از غصه اُو(1) شد
تو دادی وعده ای ور ما چطو شد
تو دادی وعده شش ماه و شش روز
که سال کهنه رفت و سال نو شد
* * *
بیا با دو بُرو رو ور ولایت
بگو تا قبله دینیم بیاید
اگر که قبله دینیم نواشه(2)
بگو تا جون شیرینم بیاید
* * *
بلند بالا شدم دیونه تو
نسق(3) کردی نیایم خونه تو
نسق کردی برم صحرا بگردم
خودم صحرا دلم در خونه تو
* * *
بلند بالا که مردم از غمونت
بزن صیاد که مرغ اومد به دومت
تمام مرغها دومت پریدند
من بیچاره افتادم به دومت(4)
* * *
الا مرغ سفید خونه من
حلالت باشه آب و دونه من
بهر سر منزلی آبی بنوشی
بکن یاد از دل دیونه من
* * *
عزیزم از میان مهر و وفا رفت
جوانی کم به کم از دست ما رفت
جوانی هم چو مهمون عزیزی
بر شام اومد و پیش از صبا رفت
* * *
بلندی و بلندی و بلندی
بلندی وِلم گل در چمن نی
خبر اومد چمن آتش گرفته
چمن می سوزه ما را هم خبر نی(5)
* * *
الا لوک سیاه چل قلندر
جهازت می کنم از چوق سندل
تو نوباری، منم گرما ندیدم
به امید خدا می ریم به بندر(6)
* * *
الا لوک سیاه می نالی از دل
بیا هم نال بشیم منزل به منزل
تو می نالی از این سنگینی بار
منم نالم که دور افتادم از ول
* * *
الا لوک سیاه بار تو قنده
بزن قُلاج(7) که بار تایبنده
بزن قُلاج مقام از نی بگردان
به هر نحوی که دلبر می پسنده
* * *
ولِ بالابلند مهوش من
تو بردی خواب شیرین از چش(8) من
دیگه خوابی به چشمونم نیومد
به غیر از خواب شیرین خوش من
* * *
رسیدم بر سر ایل شکاری
زدم نعره در آمد تک نگاری
سر دستش مثال چوقِ تنیرکو
جمالش طعنه می زد بر بخاری(9)
* * *
پسینی که دلم اندوه گرفته
ولم دستمال غم ور رو گرفته
بیارین آب و دستمالش بشورین
که شاید گرد تنباکو گرفته
* * *
شتر در زیر باره  ای برادر
دو چشمم انتظاره ای برادر
بیا بار دگر هم را ببینیم
فلک بی اعتباره ای برادر
* * *
بیا از در به تو مثل همیشه
دلم نازک شده مانند شیشه
الهی شیشه گر شیشه نسازی
دلم از بهر تو سوزد همیشه
* * *
دل من با دل تو نیست معجون
دل تو خرم و من جگرم خون
دل من چون کباب سوخته مونه
کباب سوخته را دیگر نسوزون
راویان: لیلی میمندی- 70 ساله، رمضان اسدی- 81 ساله، اسداله شجاعی- 80 ساله و شهربانو اسدی- 70 ساله
   پی نویس:
1-اُو= آب
2-نواشه= نباشد
3-نسق= نظم دادن، ترتیب دادن
4-دومت= دامت
5-نی= نیست
6-لوک= شتر نر- چوق سندل= چوب سندل- نوبار= تازه بار کشی را شروع کردی
7-قلاج= نفس زدن
8-چش= چشم
9-چوق تنیرکو= چوبی که به وسیله آن آتش تنور را می تابانند- بخاری= مراد سیاهی صورت است- شکاری= نام ایلی در منطقه
قصه مرغک چینی!
به روایت: خانم فاطمه حجازی
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری


یکی بود و یکی نبود
جلّز خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان، بگه یا خدا
-یا خدا
در زمانه های قدیم سه خواهر بودند که با هم زندگی می کردند. یک روز برای شستن لباس به سر جویی رفتند همانطور که داشتند لباس می شستند یکی از خواهرها گفت: بیایید هر کدام هر آرزویی داریم به زبان بیاوریم.
خواهر بزرگو گفت: من آرزو دارم زن پادشاه بشوم و با یک قواره پارچه همه را نو کنم!
خواهر وسطی گفت: من آرزو دارم زن پادشاه بشوم و آشی بپزم که تمام لشکریان شاه بخورند و باز زیاد بیاد!
نوبت به خواهر کوچکو رسید و او گفت: من هم آرزو دارم زن پادشاه بشوم و یک پسر کاکل زری و یک دختر گیس مرواری برایش بیاورم. از قضای روزگار پادشاه از همان نزدیکی ها می گذشت حرفهای آنها را شنید. فردا دستور داد دخترها را حاضر کردند و هر سه را عقد کرد و گفت: حالا الوعده وفا...
خواهر بزرگو یک قواره پارچه گرفت و به هر که
 می رسید اندازه یک پولک پارچه میداد
خواهر وسطی هم دیگی آش پخت نصف دیگ را نمک ریخت که تمام لشکریان از آنها خوردند باز زیاد آمد.
خواهر کوچکتر هم آبستن شد و بعد از نه ماه زائید یک پسر کاکل زری و یک دختر گیس مرواری خوشگل خوشگل مثل پنجه آفتاب.
خواهرهای بدجنس که از حسادت داشتند می ترکیدند به فکر چاره ای افتادند، بچه ها را برداشتند و به جای آنها دو توله سگ گذاشتند دو بچه را در صندوقی قرار دادند و صندوق را در آب رودخانه انداختند از آن طرف هم به پادشاه خبر دادند که چه نشسته ای که زنت به جای بچه دو تا توله سگ زائیده!
پادشاه وقتی این خبر را شنید خیلی ناراحت شد دستور داد که زنش را در چاهی بیندازند.
بشنوید صندوق روی رودخانه می رفت که چشم ماهیگیری به صندوق افتاد صندوق را از آب گرفت و به خانه برد سر صندوق را باز کرد بچه ها را در صندوق دید و بچه ها را به فرزندی قبول کرد.
بچه ها کم کم بزرگ شدند و به مکتب می رفتند روزی بچه ها از کنار چاهی می گذشتند که صدای ناله ای از چاه شنیدند. تعجب کردند، از نانی که همراه داشتند نصف آن را در چاه ریختند و از آن به بعد کارشان همین بود.
روزی پادشاه که از آنجا می گذشت بچه ها را دید از آنها خوشش آمد آنها را دنبال کرد به خانه ماهیگیر رسید.ماهیگیر را راضی کرد و بچه ها را از او پس گرفت و بچه ها را با خود به قصر برد.خواهرها متوجه شدند و باز به فکر کشیدن نقشه ای تازه افتادند.
خواهر بزرگو خودش را زد به مریضی مقداری زردچوبه به بدنش مالید و توی جا خوابید از آن طرف حکیمها را دید که به موقع چه بگوید.
پادشاه که زنش را مریض می دید دستور داد تمام حکیم های شهر را جمع کردند.حکیم ها زن را معاینه کردند و همگی به پادشاه گفتند: دوای درد ملکه شیر شیرون تو پوست شیرون بار شیرون است.
پادشاه دستور داد که بروید و بیارید...پسر پیش قدم شد و گفت: من حاضرم بروم و شیر شیرون تو پوست شیرون بار شیرون را بیاورم. پسر از خواهرش که ناراحت بود خداحافظی کرد و از شهر زد بیرون جاده را داد دمش و راه افتاد.
می رفت که حضرت خضر زنده پیش رویش سبز شد.
حضرت گفت: فرصت باشد.
پسر گفت: می خواهم بروم برای  زن پادشاه شیر شیرون تو پوست شیرون بار شیرون بیاورم.
حضرت خضر گفت: این سوزن را داشته باش میروی تا به درختی می رسی پشت درخت شیری خوابیده که ناله می کند شیر خاری به پایش رفته از شیر نترس، خار را از پای شیر بیرون بیاور آن وقت هر چه می خواهی بگو شیر برایت آماده می کند. این شیر پادشاه همه شیران است.
پسر از حضرت خضر خداحافظی کرد و راه افتاد. آمد و آمد تا به درخت رسید. شیر را دید به سراغ شیر رفت. با کمک سوزن خار را از پای شیر  در آورد. شیر گفت: حالا بگو چه می خواهی؟
پسر گفت: شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون می خواهم.
شیر نعره ای کشید که یک مرتبه تمام شیران جنگل جمع شدند.
آنگاه دستور داد که پیرترین شیر را سر ببرند پوست شیر را کندند شیرهای ماده را دوشیدند پوست شیر را پر از شیر کردند و پوست پر از شیر را بر پشت شیری نهادند و تحویل پسر دادند. دردسر نمی دهم پسر به قصر برمی گردد شیر را مصرف می کنند ولی زن خوب نمی شود.
این بار حکیم ها اظهار می دارند دوای ملکه، مرغک چینی یا مرغک سخن گوست.
باز پسر پیش قدم شد و راه افتاد و بیرون شهر حضرت خضر را دید.
حضرت خضر قالیچه ای و مقداری دانه به او داد و گفت: میروی تا به چاهی می رسی قالیچه را سر چاه پهن می کنی دانه ها را روی قالیچه پهن می کنی می نشینی تا مرغکان سر برسند. مرغکان به هوای دانه سر می رسند. مرغکی می گیری و برمی گردی. پسر همین کار را می کند مرغک را به قصر می برد. حکیم مخصوص می گوید باید مرغک چینی سخن بگوید تا سخن نگوید ملکه خوب نخواهد شد.
پسر رو به مرغک کرده می گوید:
-مرغک چینی چرا دانه برنمی چینی؟
مرغک چینی می گوید: ای پسر دینی چرا روی دامن پدر نمی نشینی؟
-مادرت اندرون چاه است چرا نمی روی مادرت را از چاه در آوری؟
خواهرهای بدجنس شستشان خبردار شد که مرغک چینی چه می گوید.
یک مرتبه شروع کردند سروصدا کردن پادشاه که چیزهایی را درک کرده بود فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است و زنها را ساکت کرد.
باز مرغک چینی شروع کرد به سخن گفتن:
-ای پسر دینی چرا روی دامن پدر نمی نشینی. مادرت اندرون چاه است چرا نمی روی مادرت را از چاه در آوری؟
پسر به طرف چاه راه افتاد. پادشاه هم به پشت سرش... رفتند و رفتند تا به چاه رسیدند. صدایی را از داخل چاه شنیدند شاه دستور داد یکی داخل چاه برود و زن بیچاره را از داخل چاه در آوردند. پادشاه او را شناخت همگی به قصر برگشتند. خواهرهای بدجنس از خجالت داشتند آب می شدند. پادشاه را میگی با خشم رو به آنها کرد و گفت: شماها شمشیر تیز می خواهید یا اسب تور؟
خواهرها گفتند: شمشیر تیز برای دشمنانمان ما اسب تور می خواهیم.
پادشاه دستور داد اسب تور آوردند گیس های دو زن بدجنس را به دم اسب تور بستند و آنها را توی بیابان رها کردند و به سزای عمل خودشان رسیدند. آن وقت پادشاه و زنش و بچه هایش نشستند به زندگی کردن.


شش ترانه از علی ترکی
جانبخش جهان
به نام آن که جانبخش جهان است
پدید آرنده کون و مکان است
سرودم چند بیتی عاشقانه
که شرح جمله افکارم در آن است
حق جویان
از آن روزی که سازم خوش نوا شد
به گوش همدلانم آشنا شد
طنین افکن شد این آوا در عالم
به حق جویان ز هر سو هم صدا شد
حرفِ دل
روم جایی که او را سرزمین است
تهی از هر چه بی مهری و کین است
کنم برپا بنای باشکوهی
که آنجا حرف دل کرسی نشین است
هدیه
اگر فرصت دهد پروردگارم
گلی همرنگ چشمانش بکارم
گذارم در سبد با پنجه دل
به دست دلبر عاشق سپارم
دیرآشنا
مکن ای گل چنین دیر آشنایی
چرا در کشتی بی ناخدایی
خدا را، ناخدایی دست و پا کن
اگر خواهی از این دریا، رهایی
خوشه چین
به صحرای سخن دستی برآرم
به صد شوق و شعف بذری بکارم
به امیدی که فردا خوشه چینی
بگیرد بهره ای از کشت و کارم

اُو چاشت*
راوی: مجید زارع
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری
 این مطلب را آقای مجید زارع در تاریخ 23/11/48 درست چهل و یکسال پیش برای نگارنده فرستاده است که از ایشان سپاسگزارم. روزی که کار فرهنگ مردم را شروع کردم خیال نمی کردم این همه دوست در سرتاسر فارس پیدا کنم... دوستان نادیده ای که به همه ایشان افتخار می کنم.
مطلب این دوست گرامی درباره «اُو چاشت= آبی که به صورت صبحانه ناشتا خورند» می باشد و این رسمی است مربوط به منطقه مرودشت.
اهالی روستای شمس آباد تخت و روستاهای مجاورش روز دهم اسفندماه به «اُوچاشت» می روند... اُوچاشت روستائی است در 15 کیلومتری شمس آباد و 18 کیلومتری تخت جمشید. این روستا چهل چشمه دارد و یک «قبر» که بدان «قبر قلندر» می گویند.
آب این چشمه ها شور و تلخ است و اهالی هر یک زن و مرد یک کاسه کوچک از این آب را می خورند. این آب کار «مُسهل» را می کند. با خوردن آن شکمها «عمل» می کند. رسم است که پیش از خوردن آب اهالی حتماً چند کله خرما می خورند.
   پس از نوشیدن «اُوچاشت» مردها به تفریح می پردازند. زنها هم در حالیکه لباس عربی پوشیده اند، بر سر قبر قلندر می رقصند و شعرهایی می خوانند:
اُوچاشت را همه می خورند و اگر کسی آب نخورد بقیه به او می گویند:
-اُوچاشتی- اُوچاشتی-اُو نخورده برگشتی؟!
اهالی آب را ستایش می کنند. درباره اُوچاشت می گویند: آبی است شیرین و خوش و می گویند: اُو، اُوچاشت چه خوشه- چرب و شیرین و دلکشه
درباره «قلندر» می گویند: قلندر درویشی بوده که گذارش به این چشمه ها می افتد.
از آب چشمه ها می خورد زبان به شکوه می گشاید و در مذمت آب چشمه ها سخن می گوید و همانجا می افتد و می میرد. ضمناً بد نیست بدانید که گاهی نوازندگان محلی هم بازدیدکنندگان از اُوچاشت را همراهی می کنند و با آهنگ های محلی به شادی مردم می افزایند.
* * *
این هم مطلب دیگری درباره اُوچاشت:
می گویند روزی گذار کوروش بزرگ پادشاه هخامنشی با سپاهیانش به اُوچاشت می افتد در حالیکه سخت از درد شکم می نالید.
   به توصیه یکی از همراهان از اُوچاشت می نوشد اتفاقاً درد شکمش شفا می یابد و از آن زمان «اُوچاشت» سر زبانها می افتد.
                                 * * *
شما عزیزان هم اگر مطلبی در این باره می دانید لطف کنید بنویسید و بفرستید تا با نام خودتان در این صفحه چاپ کنیم. سرسبز باشید.
*اوچاشت OV-CAST= [او= آب+ چاشت= صبحانه]

 

+ عصر مردم   دوشنبه بیست و یکم تیر 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi