آخرین روزهای زندگی مردی بزرگ!
برگرفته از کتاب «کورش» اثر آلبرشاندور
مترجم: محمد قاضی
چگونگی سالهای آخر سلطنت کورش روشن نیست و ما هرگز به طور دقیق نخواهیم دانست که آن پادشاه بزرگ هخامنشی چگونه و به چه طریقی از دنیا رفته است. مرگ او نیز همچون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. در عصر هرودوت نقل قولهای مختلفی درباره پایان حیات قهرمان ما در افواه شایع بود. برای کسی که همواره باقی است چه اهمیتی دارد که مؤلفان قدیم در این باره اتفاق نظر نداشته باشند. کارهای بزرگ این فرمانروا و نبوغ ذاتی او بر قرنی که در عین حال از لحاظ کارهای انسانی غنی است سایه افکنده اند. ما در برابر تمدن پارسی که ناگهان از اعماق آسیای پهناور سربرآورد، آسیایی که آن همه تمدن در خود داشت و در برابر این دنیای حیرت انگیز که در طول یک قرن، زادن و بزرگ شدن شهرهایی چون آتن و پرسپولیس را به چشم خود دید، با شور و شوق سر فرود می آوریم.
اینک برای خوانندگان متن هایی را که هردوت و گزنفون درباره مرگ کورش بر جای گذاشته اند در اینجا می آوریم. هرودوت [در روایتی سست] به ما می گوید: «کورش روی هم رفته بیست و نه سال سلطنت کرده بود و سرانجام در جنگی که با «ماساژتها» در پیش داشت از پای درآمد. تومیرس ملکه آن طایفه پس از اینکه مشکی را از خون آدمیان پر کرد فرستاد تا نعش کورش را از میان بسیاری از نعش های پارسیان پیدا کردند و به حضورش آوردند. وقتی ملکه به نعش کورش دست یافت سر او را در آن مشک پرخون فرو کرد و در عین حال که نسبت به آن مرده بی حرمتی و بدرفتاری می کرد، خطاب به او چنین گفت: ای شاه، هرچند که من زنده ام و سلاح در دست تو را شکست داده ام، ولی تو با دست یافتن به پسر من از راه حیله و نیرنگ، مرا نابود کرده ای، اینک من هم به نوبه خود به قراری که تهدیدت کرده بودم تو را از خون سیر خواهم کرد.»
و اما آنچه گزنفون در این باره می نویسد چنین است: «کورش که اکنون بسیار پیر شده بود برای هفتمین بار پس از ارتقا به مقام امپراتوری به پارس رفت. در آنجا قربانی های معمول را به جا آورد و بر طبق عادتی که داشت هدیه هایی ما بین کسان مورد لطف و عنایت خود توزیع کرد. سپس در حالی که در کاخ خود به خواب رفته بود خوابی دید به این شرح: به نظرش آمد که موجودی فراتر از آدم به او نزدیک می شود و به او می گوید: «خودت را آماده کن کورش چون باید به نزد خدایان بروی.» و کورش از این سخن دریافت که پایان عمرش نزدیک است. این بود که بی درنگ حیوان هایی برای قربانی برگزید و آنها را بر طبق آداب و رسوم معمول در نزد پارسیان روی قله تپه ها در راه خورشید و خدایان دیگر قربانی کرد. پس از انجام آن قربانی ها کورش فرزندان خود و بزرگان پارس را به دور خویش گرد آورد و این سخنان را خطاب به ایشان ادا کرد: «ای بچه های من، و ای دوستانی که همه در اینجا حضور دارید اینک من به پایان عمر خود رسیده ام
و به این نکته از روی نشانه های مسلمی پی برده ام. وقتی که من دیگر وجود نداشتم شما در من به چشم یک انسان خوشبخت بنگرید، و این احساس در همه کرده های شما و در همه گفته هایتان مشهود باشد. من دوستان خود را با نیکی ها و احسان هایی که در حقشان کرده ام خوشبخت دیده ام و دشمنانم را با دست خود به بندگی کشیده ام. میهن من چیزی به جز یک ایالت کوچک و حقیر از آسیا نبود و من اینک آن را میان همه کشورها بزرگ و مفتخر بر جا می گذارم. از همه فتوحاتی که کرده ام حتی یکی نیست که من آن را نگاه نداشته باشم. لیکن هرچند که در گذشته همه آرزوهای خود را برآورده دیده ام، ولی همیشه از این ترسیده ام که حادثه اسف انگیز و ناگواری ببینم، یا بشنوم، یا از آن رنج ببرم و همین ترس همواره مانع شده است از اینکه زمام اختیار خود را بی هیچ ملاحظه ای به دست کبر و غرور و یا به دست عیش و شادی نامعتدلی رها کنم. لیکن اکنون که رو به مرگ می روم شما فرزندانم را که خدایان به من عطا فرموده اند در قید حیات بر جا می گذارم؛ همچنین میهنم را و شما دوستانم را خوشبخت می گذارم، ضمناً به طور صریح هم باید بگویم که سلطنت را برای که بر جای می گذارم تا بر سر آن نزاع بین کسان در نگیرد، البته من شما دو پسرم را با مهر و محبتی یکسان دوست می دارم ولیکن حضور در شورا و اداره امور و همه اقدامات مفید به فرزند ارشدم تعلق دارد. من به وسیله همین میهن پرورش یافته ام. میهنی که از آن من و از آن شماست و نه تنها به برادران بلکه به همه شهروندان مسن تر نیز تعلق دارد و شما را نیز ای فرزندانم، من خودم از همان دوران کودکی تربیت کرده ام و به شما آموخته ام که پیرمردان را محترم بشمارید و کاری کنید که کسان از خودتان جوانتر به شما حرمت بگذارند. هان، ای کمبوجیه، من سلطنت را به تو می گذارم و به تو ای «تانااوکسارس» (بردیا) حکومت کشور ماد و ارمنستان را می دهم، تو خود ای کمبوجیه، می دانی که این عصای زرین نیست که تاج و تخت را نگاه می دارد، بلکه دوستان وفادار عصایی واقعی تر و مطمئن تر برای پادشاهان هستند؛ ولی تو خیال مکن که آدمها ذاتاً وفادارند. تو، ای تانااوکسارس، باید در فرمانبرداری از برادرت چنان چست و آماده باشی که هیچکس در این راه به پایت نرسد و در کمک کردن به او از تو شتابزده تر کسی نباشد، چون هیچکس از رفاه و سعادت او یا از خطراتی که وی را تهدید کند به قدر تو سود یا زیان نخواهد دید.
شما را به نام خدایان و به نام اجدادم سوگند می دهم، ای فرزندان من، که اگر می خواهید خاطره مرا با حرمت و عزت داشته باشید نسبت به هم به خوبی و خوشی رفتار کنید. چون شما بی شک مطمئن نیستید از اینکه من وقتی این زندگی انسانی را به پایان آوردم دیگر چیزی نخواهم بود. هرگز فراموش نکنید که قربانیان قاتلان خود را دنبال می کنند و الهه های
انتقامجو همیشه به کمک ایشان خواهند آمد و شما خیال می کنید که حرمت مردگان وقتی ارواحشان از هر قدرتی عاری شده باشد همیشه بر جا خواهد ماند؟ از خدایانی بترسید که جاودانی هستند. هرچیزی را می بینند. هر کاری را که بخواهند می توانند بکنند و در دنیا نظم و نسقی هستند که خدشه ناپذیر، فنا ناپذیر و شکست ناپذیر است و زیبایی و عظمت آن به وصف در نمی آید و شما ای پسران من! وقتی من مردم، جسدم را نه در طلا بگذارید و نه در نقره، بلکه آن را هرچه زودتر به خاک بسپارید. وقتی هم خویشتن را به حجاب مرگ پوشاندم از شما پسران عزیزم خواهش می کنم نگذارید هیچکس حتی خود شما جسدم را ببینند، تنها کاری که می کنید همه پارسیان و همه متحدان را بر سر گور من بخوانید تا به من تبریک بگویند، از اینکه از آن پس در امن و امان خواهم بود و دیگر هیچ درد و رنجی نخواهم کشید.»
وقتی کورش این سخنان را ادا کرد به همه کسانی که در دور و برش بودند دست داد. حجاب به روی خود کشید و جان داد.
زن کورش «کاساندان» دختر فرماسپ و از دودمان هخامنشی به او پنج فرزند داده بود. دو پسر یعنی کمبوجیه و اسمردیس(نام دیگر بردیا) و سه دختر.
از آن پس کمبوجیه سلطنت کرد و صفحه تازه ای از تاریخ جهان گشوده شد.
مناجات
اسماعیل شاهرودی
1359-1304
ای آفریدگار
با پای شعر سوی تو می آیم این زمان
تا سر کنم ترانه خود را
از بام روزگار
در آن زمان که گردنه حرف باز بود
لبهای شعر من
جز آستان رنج بنویسد هیچگاه
هرگز نکرد نقش و نگار یأس
دیوار آرزوی دراز مرا سیاه
ای آفریدگار
بگذار تا دوباره بکارم
در سرزمین شعر
بذر امید را
بگذار تا ز کوره برآرم
صبح سپید را
ای آفریدگار!
در سالهای پیش که در روبروی ما
دریا نشسته بود
من با سرود خویش
بسیار ساختم
زورق، برای مردم جویای آفتاب
اینک طناب دار ببافم من؟
ای دریغ
ای آفریدگار
ما را ز گیر و دار نگهدار
از روی شهر
تیرگی کینه را بگیر
وقتی که می رود
چشمی به خواب ناز
آن چشم را زِ آفت کابوس حفظ کن
عشاق را سلامتی جاودان ببخش
آنها چو آب چشمه گوارا و روشنند
آنها درون جنگل انبوه شعر من
دنبال مرغ گمشده ای
پرسه می زنند
ای آفریدگار
در این زمان که رخنه بسیار
چشم را پر کرده است قیر
ما در درون چشم
خورشید زندگانی خود را
پنهان نموده ایم
بگذار آنکه هست پس از ما در این دیار
داند که بوده ایم!
ای آفریدگار
در جام ما شراب تحمل
بسیار تر بریز
ما رهرو طریقه کس جز تو نیستیم
جز عشق و زندگی
در این دل کویر
ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده است
تو خود به هر چه می گذرد
خوب آگهی
ای آفریدگار
ما را کنار آنکه عزیز است پیشمان
پیوند قلب های بلا دیدن آن ده
وز قلب مادری مگذار
شاخ سرو بلندی سوا شود
اشعار من
این کشتزار عشق درو خورده مرا
از دست من مگیر
مگذار دیده ای در پیشگاه تو
از دیدگاه روشن مردم جدا شود
ای آفریدگار
مگذار......
ضرب المثل ها و شاعران
تألیف حسین خدیش
* آب از سرچشمه گل آلود است
سخن هرچه گفتم همه خیره بود
که آب روان از بنه تیره بود
«فردوسی»
آب از سر تیره است ای خیره خشم
بیشتر بنگر یکی بگشای چشم
«مولوی»
دیده پر خون شد به دل دیگر نمی دانم چه شد
آب این سرچشمه را از سر نمی دانم چه شد
«مجذوب علی شاه»
آزادی بی علم و هنر زود بود
زیرا که زیان آور و بی سود بود
بایست نمود سعی تا صاف شود
آبی که زسرچشمه گل آلود بود
«مفتون همدانی»
دیده از آتش دل غرقه در آبست مرا
کار این چشمه ز سرچشمه خرابست مرا
«سلطان سلیمان خان عثمانی»
اشکم که زخون چو دُردی شیر شده ست
وز رفتن او دو چشم من خیره شده ست
از دیده بیچاره نمی باید دید
کین آب ز سرچشمه دل تیره شده ست
«کمال الدین اسماعیل»
گر خون چکد به روی من از دیده جای اشک
بر روی خود میار که سرچشمه اش گل است
«ساکت اصفهانی»
خالی زکدورت نبود یک نفس از عمر
این آب ز سرچشمه گل آلود بر آید
«مخلص کاشانی»
اقتصاد در ستیز یا حکمت؟
وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی! اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و بزنی پس کلّش.
منبع: اینترنت

