سارا
توی گوشی تلفن خبری نبود. اما احساس می کردم وسط توفان ایستادم و باد روسری و مانتوم را دور تنم می پیچد، گره می زند یا که انگار می خواهد بکند و ببرد.
گوشی تلفن را دست به دست کردم، و شنیدم صدایی بغل گوشم گفت: اوف چه گرمه!
مغزم مثل یک پروژکتور قدیمی قر و قر تصویرهای بی صدایی را از خاطرم گذراند. شانه به شانه اش می رفتم. یک سر و گردن کم داشتم، تا هم قدش بشوم. انگشت هایم لای انگشت هایش گره خورد. ولی او دستش را کشید و به بهانه شانه کردن موهایش، بردش بالا. دست آن بالا بلاتکلیف ماند و موها را شانه نکرده برگشت پایین. نمی دانم چرا غریبه گی می کرد. توی تاکسی هم خودش را جمع کرد و چسباند به در. وقتی که پیاده شدیم، نگاهمان را از آدم های کوچه که زل زل تماشامان می کردند؛ دزدیدیم. اما هر چه تند می رفتیم، نمی رسیدیم به خانه، کوچه انگار کش آمده و دراز شده بود. جانم بالا آمد تا کلید را توی قفل چرخاندم و در را باز کردم.
خانه ساکت بود و خالی، پسرم دیشب بعد از اینکه خوب، دادهایش را کشید، ساکش را برداشته و رفته بود. اما باز بی اختیار روی جاکفشی دنبال کفشش گشتم؛ نبود!
یک راست رفتم توی آشپزخانه و زیر کتری را روشن کردم. سوت کتری با صدای استکان هایی که توی سینی گذاشتم به گوشم مثل آواز آمد.
تا مرا دید که می آیم پاهایش را توی سینه جمع کرد و نگاهش را که روی تلویزیون سیاه کوچک گوشه هال خیره مانده بود، انداخت به فرش قرمز زیر پایش. سرم داغ بود و دست هایم یخ! نمی دانم شاید رنگم هم پریده بود، که صورتم داشت این جور مور مور می کرد.
***
به آینه توی اتاق گفتم: تو رو خدا فقط یه امشب صورتمو پُرتر نشون بده. عکس کوچکش را از توی کیف درآوردم و گذاشتمش کنار آینه. نگاه سبزش که خیره عکاس بود، ته دلم را لرزاند.
روبه رویش ایستادم، داشت چای می خورد سرش را بلند کرد به او نزدیک شدم و...
***
صدای زمختی توی گوشم داد زد: الو... الو بفرما
گفتم: الو سلام، منم سارا، زن ستار دوباره صدا داد زد: علیکم السلام ستار اینجا نیس، رفته در کوه.
پرسیدم: کوه! برای چی رفته توی کوه؟ جواب نداد. فکر کردم شاید نشنیده، داد زدم برای چی رفته توی کوه؟
صدای مرد یکدفعه شد، مثل صفحه سوزن خورده گرام قدیمی آقام، هی پشت سر هم گفت: در کوهه، در کوه، کوه گفتم: کی برمی گرده، فردا زنگ بزنم یا پس فردا؟
باز گفت: در کوهه
غر زدم: زهر مار و در کوهه. بعد داد کشیدم: می دونم فهمیدم. می گم اگه فردا زنگ بزنم هسش، می خوام باهاش حرف بزنم.
این دفعه شمرده شمرده گفت: نمی تانه بیاد. طالبان اومدن، مرزا امن نیس.
صدای بوق گوشم را کر کرد. کارت را از داخل تلفن کشیدم بیرون و گفتم مرده شور اون ریخت نحستو ببرن. چشم هایم را باریک کردم توی گردی صفحه ساعت، چه زود شده بود یازده! چند قدمی را که رفته بودم، برگشتم. کارت را دوباره فرو کردم و شماره گرفتم.
***
صدای زنگ آمد، کیه، کیه؟ اومدم. دست های ترم را با لباس خشک کردم و فکر کردم یعنی کیه اول صبحی! در را که باز کردم سهیلا خانم را دیدم، زن اسمال آقا بقال سر کوچه که تازگی روی شیشه مغازه اش نوشته بود، مینی سوپر گلرنگ.
مِن مِنی کردم به جای سلام، و تعارف که بفرمایید.
از لای در نگاهی به داخل انداخت گره روسری اش را باز و بسته کرد و گفت: خیلی ممنون مزاحم نمی شم. شوهرت خونه س؟
گفتم: نه رفته سر کار.
گوشه لبش کج شد رو به پایین: بنایی دیگه؟
سر تکان دادم که یعنی بله.
نفهمیدم برای چی انگشت دواند، تویی دسته طلایی موهایش که از روسری بیرون بود، و گفت والله چطور بگم، اسمال آقا دیشب که اومده بود خونه خیلی برزخ بود. می گفت برا ما افت داره یه افغانی بخواد تو محل رفت و آمد کنه. بالاخره دختر جوون داریم. تازه دیشب رفته بوده سوپری ماست و پنیر هم بخره. بعد پشت چشمی نازک کرد و گفت والله خواهر من نمی دونم تو چرا زن این افغانیه شدی، مگه ایرانی قحط بود؟! تازه زن آقای فرخی هم دلش شور می زنه. آخه اونم دو تا پسر داره. اگه یه وقت خدای نکرده زدو یکیشون معتاد شدن از چشم شوهر تو می بینن.
انگار یکی جفت پاهایم را قلم کرد، به در تکیه دادم و گفتم: ستار صبح سحر می ره سر کار دم غروب برمی گرده، کاری به کار کسی نداره.
سهیلا خانم شانه بالا انداخت، و دوباره طره موها را از زیر روسری بیرون آورد و گفت: والله به خدا دلم برای خودت می سوزه. می گم حالا که شوور جوون کردی، اقلاً به خودت برس. بیا ببرمت پیش زری خانم، یه مشی رو موهات می ذاره، آدم حض می کنه. برا منم زده، خیلی م گرون نیس، پونزه تومن، نیگا. بغضم را قورت دادم و گفتم خیلی ممنون، بهتون زحمت می دم. به هفته نکشید که ستار وانت آورد برای اثاث کشی. جمع کردن همه خرت و پرت ها یک ساعت هم نشد. چیزها را که ریخت توی ماشین، گفت تو برو بشین جلو، من می رم اون پشت رو بارا. وانت که از کوچه می گذشت، زل زدم به اسمال آقا که آمده بود جلوی مغازه و داشت بِر و بِر ما را نگاه می کرد.
***
شُره عرق دوید روی میله وسط کمرم، لباسم را باد باد دادم. توی گوشی تلفن که هنوز داشت زنگ می خورد، گفتم: آخه مرتیکه عوضی چرا انقدر طولش می دی، مگه می خوای از تخار بیای اینجا جوابُم بدی؟!
***
خانه نیم ساز نه برق داشت و نه گاز. پنجره هایش چهارچوب فلزی زنگ زده ای بودند بی شیشه. پرده حاشیه داری را که تازه دوخته بودم، از توی چمدان درآوردم و به ستار گفتم بکوبدش بالای پنجره. با هم اتاق را فرش کردیم، همان فرش قرمز. گاز پیک نیکی را هم گذاشتم آن گوشه و سه، چهار تا قابلمه و بشقاب را هم کنارش. بعد هم خندیدم که «بیا اینم آشپزخونه اُپن!»
ستار دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: آشپزخانه اپن هم می سازم برات، با یک مهمانخانه دو برابر بزرگ تر از مهمانخانه اینجا.
رفتم که گاز و یخچالم را بگذارم خانه آقایم، اما راهم ندادند. نه خودم، نه وسایلم را. من هم از لجم یکراست همه را بردم سمساری و مفت فروختم.
***
بالاخره صدای وز وزی توی گوشی پیچید، گفتم الو الو باقی محمد منم سارا
خِر خِر کرد: ها می دونم، گفته کِردمت که ستار در کوهه. دخترش هم مریضه نمی تانه بیاد ایران، اِلاش1 کن برو پی زندگیت.
- چی چی رو اِلاش کن برو پی زندگیت، من زنشم.
- همی که گفتم، مالای مردم دسَش امانتَش. کشت و کار دارد. دیگر تلیفون نزن.
حالا من داشتم خِر خِر می کردم: خودش گفت که یه ماهه برمی گرده
- نَمی شَد. نَمی تاند.
دستم را دراز کردم، انگار که روبه رویم بود. می دیدمش که دارد تنباکو می جود و ریش تُنکش تکان می خورد. التماس کردم: اقلا بهش بگو که من زنگ زدم.
داشتم آب زردی را که از گوشه لبش راه افتاده بود می دیدم، گفت: دیگر تلیفون نزن، تلیفون نزن.
سرم گیج رفت و گوشی از دستم افتاد. نشستم کنار جوی خیابان، عق زدم و عق زدم. تمام سرم صدا بود. صدای باقی محمد صدای سهیلا خانم و صدای ستار «برمی گردم خدا گواه یک ماه نشده برمی گردم من بی تو نمی تانم زندگی کنم به همی امام رضا»
مگر این زانو راست می شد. کاغذی را که صبح همان روز از آزمایشگاه گرفته بودم، از توی کیف درآوردم، تای آن را باز کردم، درشت نوشته بود Positive2
کسی توی سرم گفت «خدا کنه چشات بشه رنگ چشای بابات» بلند که شدم کاغذ مچاله شده را دیدم که داشت با آب سبز جوی می رفت!
پی نویس:
1- الاش: ولش کن
2- positive: مثبت
نویسا ۳
دو روزگار
عباس کشتکاران
چند دفتر در افسانه پهلوانی تاریخ ایران
دفتر اول از آغاز پادشاهی کیومرث تا پایان کار سیاوش
معرفی از: پرویز خائفی
تورق در عظمت و گزینش دفتر شاهنامه نه کاری است خُرد. عباس کشتکاران با پشتوانه دانش و شکیب ذاتی به کاری دست یازیده که بی شک دانش و حوصله و ممارست و از همه مهمتر دلباختگی به فرهنگ هزار ساله شاهنامه را می طلبد و به یقین این شایستگی را دارا است. قدم نخست یا دفتر اول این کار سترگ تحت عنوان افسانه و افسون پارۀ آغازین شاهنامه است که حدود 500 برگ بزرگ A است که تنها پادشاهی کیومرث تا پایان کار سیاوش است که به مناسبت هزارمین سال پایان شاهنامه نوشته شده است.
متن کتاب تنها نقل داستان نیست، بلکه طبق شیوه نگارش نویسنده اطناب ضروری که از ویژگی های کار نویسنده است، سرشار از نکات و یادآوریها و قصه و تذکرهای شیرین و مناسب و خواندنی است که از خط اصلی متن جدا نیست. خوانندگان نباید فرض کنند که با خواندن اصل شاهنامه تورق این مجموعه نفیس ضروری نیست چرا که نویسنده به تجزیه و تحلیل حوادث در محدوده پادشاهی کیومرث و پایان کار سیاوش با نقد علمی و منطقی پرداخته است. غرور ملی که لازمه هر فرد ایرانی است، در سراسر کتاب شوق قلم زدن نویسنده پرحوصله و شیفته حوادث است.
در سرآغاز و برگ اول کتاب غزلی از حافظ مشاهده می شود که من متأسفانه قبل از مراجعه احساس کردم که این غزل برای من مأنوس با زبان و کلام حافظ، نامأنوس است. از کدام متن گرفته شده نمی دانم زیرا در چند نسخه معتبر که با تردید نزدیک به یقین مراجعه کرم وجود نداشت حتی در نسخه پژمان که غزلیات منسوب را هم رها نکرده وجود نداشت. بگذریم که کار فردوسی آنچنان عظیم و ابدی است که سخن از حافظ گفتن که بر شالوده زبان فردوسی و پایه حیات آن ادوار بعد از او هستی و بنیان پذیرفته چندان ضرورت ندارد.
کتاب افسانه و افسون خواننده را افسون می کند نظم و نثر توضیحی نویسنده چنان بهم آمیخته اند که به یقین نشانگر عشق و شیفتگی نویسنده به یک یک ابیات این بزرگمرد ابدی تاریخ ادب فارسی است.
بی تردید آغاز قرون شعر فارسی در همان ابتدا با چهره هایی مثل رودکی و فردوسی پایه ای گذاشته می شود که می بایست چشم به راه بزرگانی چون سعدی و حافظ در قرون هفتم و هشتم بود.
نویسنده این کتاب قطور و مایه ور با نثری شیوا که نمودار وسواس نویسنده در گزینش بهترین واژه هاست تأثیر سخن فردوسی بزرگ را افزون می کند. روزگاری در یکی از دانشکده ها هنگام تدریس فردوسی وقتی به تراژدی رستم و اسفندیار رسیدم بی محابا اشک به چشمانم آمد. خواندن این کتاب که جنبه های توضیحی منثور نیز دارد، خواننده را در چنین شرایطی قرار می دهد. با نویسنده کتاب که از یاران هم سن و سال من است پیشینه ای دراز دارم.جوانی را با کار فرهنگی آغاز کردیم که به راستی چشم اندازهای بزرگ داشتیم. مجله پربار «واژه» را در سالهای 40-39 با سختی های بسیار راه انداختیم مجله دریا را نیز، اما دریغ که همه را بستند. به یاد دارم پدرم در دفاع از کار ما برای رهایی از جرم فرهنگی در سازمانهای آن روز گفته بود اگر این جوانان به کاری دیگر در زمینه غیرفرهنگی مبادرت می کردند کسی مانع آنها نمی شد؟! منظور این است که نویسنده این کتاب ارزنده و تا حدودی کم نظیر سابقه ای 50 ساله در کار فرهنگی دارد. دریغ و درد که آدمی دیر به اشتباهات خود پی می برد. باری کتاب عظیم افسانه و افسون کاری کوچک و سرسری نیست تجربه عمری کار فرهنگی است.من برای دوست قدیم و ندیم که پشتکاری گران هزینه آفرینش این اثر ماندنی کرده، آرزوی توفیق و از همه بالاتر تندرستی می کنم امیدوارم تا واپسین دم حیات امکان نوشتن و تحقیق داشته باشد و آنچه ناکرده و ناگفته بنویسد و بگوید و جامعه فرهنگی از اندوخته های تجربی دانش او بهره بگیرد. چه خوب است جوانان و آنان که امکان و حوصله خواندن مجلدات شاهنامه فردوسی را ندارند، بتوانند از این مجموعه که تنها گوشه ای از عظمت ما است استفاده کنند و سرمایه اندوزند و چراغی برای راه آینده آنان باشد.
نویسا ۴
زنده یاد شاپور بنیاد
از راهی که تو آمده ای
پیچک ها می آیند و نمی روند
کولی از سنگ های تابستان می ترسد
از سنگ های تابستان
از راهی که تو آمده ای
مرغ های عشق می آیند و نمی روند
کولی از ماسه های زمستان می ترسد
از ماسه های زمستان
از راهی که تو آمده ای
من
می آیم و
نمی روم
***
در دست های من شکلی است از جهان
و تو این جهان ویران را
نمی خواهی
در چنگِ کودکانِ ما شکل دیگری است
از جهان، نارنج ها، نواها، قصه ها
قصرها، مرجان ها
بر آن جهانِ ویران چشم می بندی
و بازو
به ستمی دیگر
می گشایی
نصرا... مردانی
آیینه زاد
هستم ولی من نیستم، ای جان بگو من کیستم
در خانه آیینه ها، هم هستم و هم نیستم
گه نور و گاهی ظلمتم، پایان ندارد حیرتم
پیدا نشد گوید کسی، من از کجا و کیستم
دیو است در من یا ملک، دل مانده در مرداب شک
گاهی فرشته می شوم، گاهی همان ابلیستم
هم خاک و آب و آتشم، هم گردبادی سرکشم
گه قلب و گاهی بی غشم در این میان من چیستم
ای روح ناپیدای من، پیدای در فردای من
کی می شوم بیدار از این خوابی که در آن زیستم
آیینه زادم از عدم در این سرا بستان غم
افتاده همچون سایه ای در پای هستی نیستم
محمدعلی کریمی (پرواز)
دوبیتی های چشمم تر شد آخر
غمت افسانه ی باور شد آخر
خیالت نم نم آرامشم بود
نگاهت سیل ویرانگر شد آخر
***
تو را دیدم، دلم آشفته تر شد
دوباره شور عشقت حمله ور شد
خیالم قصد سرکوب غمت داشت
دل من تار و مار و در به در شد
***
شبیه چشم های مهربانت
به دور از بند هر شک و گمانت
اگر روزی کنی جراحی دل
شوم پیوند مغز و استخوانت
***
هوای چشم هایت دیدنی نیست
ستاره در شبت روییدنی نیست
پر از خار است و خاشاک و پر از اخم
گل از باغ نگاهت چیدنی نیست
خسرو قاسمیان
قطره قطره
عمری تو را در خلوت خود خواندم ای دوست
دور از نگاهت اشک ها افشاندم ای دوست
از شوق آنکه پا نهی در خانه ی دل
بیگانه را از خانه بیرون راندم ای دوست
دل قطره قطره خون شد و جاری ز چشمم
یعنی تمام خویش را باراندم ای دوست
از سرزمین آرزوهایم گذشتم
هرجا نشستم لاله ای رویاندم ای دوست
در گوشه ی میخانه اما با دو چشمت
پیمانه های باده را پیماندم ای دوست
زآن می که ساقی ریخت در جامم سحرگاه
با یاد تو نوشیدم و نوشاندم ای دوست
می خواستم در وصف تو شعری بگویم
در ابتدای وصف تو درماندم ای دوست
«با شعرهای روشن» از جنس خورشید
مهر تو را در زندگی تاباندم ای دوست
نویسا ۵
لطف ا... مکاریان
...
غمم را
به دست باد دادم
غم باد شد
وقتی
خار به پایش خلید
خون بپا شد
روابطمان که
به سردی گرایید
زمستان از راه رسید
دیواره ی قلبم را
به رنگ تو
نقاشی کردم
فرو ریخت
دستم را
گذاشت توی حنایی
که رنگی نداشت
تن پوش
شعرم را
هیچ تنابنده ای
به تن نمی کند
انگار
نخ نما شده است
خورشید
هنوز از افق
سر بر نیاورده بود
که
آسمان ابری دلم
آفتابی شد
باقر یگانه
...
دست های آفتابی ات را
در جیبم نهادم
و به سمت غروب سرازیر شدم
بال های خفته ام را
بر خاک کشیدم
و گلوبندم را
در دست های زمخت معصومت رها کردم
ایستادم
چرخیدم
و
پیشانی بر خاک ساییدم
در فاصله ی به هم خوردن درها و دروازه ها
بیدار شدم
ثانیه ها را کنار زدم
به راه افتادم
...
نگاه می کنم
مهتابی ها
دست به کمر پاسبانی می دهند
صندلی ها
متفکرانه کتاب می خوانند
و فنجان ها
کودکانه به خواب رفته اند
از نو خیره می شوم
آری؛ و مرگ
ریشه دارتر از همیشه
دراز کشیده است
لابه لای اشیای خسته اتاق
و فریاد می زنم
آی مرگ! آی همیشه فراهم!
چه پیر شده ای
دریدنم را
و بردنم را
خدا خواست نگین تاجی
...
زمین چقدر کوچک است
و زمان چه دهشتناک می گذرد
نه سلامی برای دیدن
نه آغوشی برای گشودن
نه مهری برای دوست داشتن
نه دستی گاه خداحافظ تکان دادن
نه شانه ای برای سر گذاشتن و گریستن
حتی
نه نفرینی برای مردن
دیری است غمگینم
بوسه زن لبان پاییزم
ادامه خمیازه کشدار پدرم
دیری است
سرآغاز تمامی رمان های تراژدی ام
زمستان آور پنجره هایم
منم و سین های هر روزه
منم و دلتنگی های بی غلاف بی غلاف
دیری است...
دلتنگی ها را شماره نکرده ام
خوشی را هم که به یاد ندارم
راستی من غریب
سهمم از تبسم بهارهای آمده و رفته، چه بود؟
کیوان اصلاح پذیر
سکوت تسلیت است
به قاصدک ها دل نبند
- آمده اند
تا که بر باد روند –
در مسیر نسیم نیت کن:
آن دور دورها
توفان
پر از پیغام خواهد شد
***
بی فایده است بیداری:
معاشقه ی ماه و نسیم بر بستر حوض
پیرهنت را
پر از چاک رویا خواهد کرد
بی فایده است شمارش گوسفندان تا هزار:
پچ پچِ برگ و درخت
در حیاط – خلوتِ خواب
تو را به شنیدنِ قاصدکی می خواند
که باد آورده است
نویسا ۶ و ۷
یادداشتی بر کتاب «متنی برای بینایی سنجی مخاطب» سروده زنده یاد علی نسیمی
کارکرد زبان و ذهن در بازسازی
فضاهای شعری
امين احراری
اگر یکی از قابلیت های زبان را امکان تداعی و بازسازی فضاها در یک ذهن تصویرساز بدانیم و اگر بپذیریم که دیدن با شنیدن در یک فرآیند تکاملی قرار میگیرد، آنگاه می توان گفت که زبان پلی برای بهتر دیدن و چشم ابزاری برای گسترش بیشتر فرآورده های زبان است.
زبان می بیند و چشم می شنود و این ارتباط در یک دور پایان ناپذیر ادامه می یابد.
«متنی برای بینایی سنجی مخاطب»، مخاطب را به اتاق تاریکی می کشاند که برای دیدن مجبور است بشنود و برای شنیدن باید نشانه ها را از دور، ردیابی کند تا ببیند. شاعر با رمزگذاری و کشف علائم و نشانه های دیداری مخاطب را در ارتباط مستقیم با متن قرار می دهد.
شنیدن نیز فراتر از حوزه زبان، در مسیر شکست ساختار، به نشانه ها و اشاره هایی محدود می شود که مسیر بهتر دیدن را فراهم می سازد.
فرض کنید در اتاق دربسته تاریکی نشسته اید و به دنبال شیء خاصی می گردید.
یک نفر بیرون و خارج ازمتن شما را برای رسیدن به هدف یاری می کند.
امکانات شما محدود به شنیدن، تجسم کردن و به خاطرآوردن است.
هرچه بیشتر بشنوید در حوزه امکانات بیشتری از زبان قرار می گیرید. اما این امر نمی تواند دلیل قابل قبولی برای راحت تر یافتن شما باشد. شاید هرچه بیشتر بشنوید بیشتر گمراه و از هدف دور شوید.
حال فرض کنید فرد مورد نظر با باور به «غیرقابل اعتمادبودن زبان»* سعی دارد با ایما و اشاره، مکان مربوط به شیء خاص را نشان دهد. شاید اینبار شما نیز سریعتر به هدف برسید.
شاعر در «متنی برای بیناییسنجی مخاطب» می کوشد تا با رهایی از برزخ زبان آنچه را که نمی تواند بگوید نشان دهد و برای این مهم از روش های زبانی، قابلیت های نمایشی زبان، بازی های زبانی، شکست زبان و... استفاده می کند.
او با انگشت اشاره به نشانه هایی ارجاع می دهد که مخاطب را فراتر از نشانه و خارج از متن به حرکت وا می دارد، حتی اگر دوربین زبان در همان ابتدا از حرکت باز بماند.
«دریا در یای ماهی تمام
ماهی در یای دریا جا خوش کرده»
نشانه ها ی نمایشی در زبان، گاه به صورت تابلویی چرخشی و دوّار عمل می کند و مخاطب را در زوایای مختلف با خود می کشاند. گویی شاعر با دستاندازی ها و سخره گرفتن زبان، قصد دارد دنیای بیرون از متن را به مخاطب نشان دهد.
دنیایی که دست زبان از نمایش آن کوتاه است وتنها با اشاره ای غیرمستقیم می توان به دنبال نشانه ها حرکت کرد و پیش رفت.
«دنیا چهار حرف کوچک دنیاست
پرصدای مسافر
که ترانه می لبریزد ازپژواک صدات
برصفحه ی چند دور لبهات
دور تا دور از سوزن صدای نفسهات
چشمهات
دوست دارم هات که هیچوقت
هیچوقت سرجای هم نیستیم
اینجا هم جز دوری خودم ملالی»
شاعر در دور بُرد تخیل خود در پی کشف قراردادهایی جدید برای نشان موجودیتی جدید است و همین امر، شعر او را در حوزه ذهن و زبان مستقل معرفی می کند.
او برای رسیدن، فاصله زمانی ذهن خود را تندتر می گذراند حتی اگر قرار باشد دستورهای زبانی را بشکند و فاصله ذهن و زبان را کوتاه تر کند.
«ازحالا تا سیزده ثانیه دیگر
بشمار یک
هزار و یک، هزارو دو...سه...چهار...پنج
بشمار دو
(کاش لااقل دکمه ی عبور تندتری بود!)
بشمار سه
تمام درون ها بیرون:
«نقد حیرتخانه هستی صدایی بیش نیست
ای عدم نامی بهدست آورده ای موجود باش»
می رفتیم
می رفتیم و رسالتی عمیق در جیب های خالیمان بود
تو یکریز از گوشماهی های فرداهات حرف می زدی
ومن در اندیشه ی کابوس هزاران هزارساله ای که: «نکند غرق شویم!»
میل به جاودانگی و خلق دنیایی دیگر گونه در هزاره های بعد یک خط ممتد از ابتدا تا انتهاست که با مرگ تمام نمی شود بلکه در انتهای خط ادامه می یابد.
«هزاره ها بعد هم همین
چیزی وجود داشته باشم
بعد چیزی
پرنده ها که واژه شوند و روی دست های نتراشیده اش
گوشه ی چشم های رسیده
همیشه در سفر رگ.»
آمیختگی زبان فخیم با رویکردهای نوین، مخاطب را، در دنیای متناقضنما (پارادوکسیکال) امروزی به چالش می کشاند. چالشی ازجنس دغدغه های بی حساب تاریخی و نظم محکوم دنیای نوین.
«حاشا چیزی/ چیزی وجود داشته باشد چیزی
زبان جادوگرانه ام کو که هرچه آموختندم دروغ
و چرا ترساندنم از ناخواستنی بودن
که زندگی زمینی رنجست و
آدمیزادی رنج و
ترس
چیزی میل دارید خانم؟
سر ساعتِ خودم چانه بزنم با وقت»
در پایان به نظر می رسد شاعر دلبسته رویکرد فلسفی وزبان شناسانه خود به هستیاست و دغدغه هستیشناختی و مسائلی چون مرگ و زندگی در بسیاری از سطرهای شعری او به چشم می خورد.
«حالا طعمه ی قرص ها شدن بهترست
یا روی ریل خوابیدن؟
پرت شدن از بالای پلک چپ جت چه طور؟!»
***
یا تصویر و تجسم مرگ در سطرهایی از شعر «۲۴ از پایین»:
««پایین» خودش را به مردن می زند
فرو می رویَد از قعر
از پا از پلک دانه دریده می شود در قعر شب.»
***
و نیز دغدغه هستیشناختی واژه و کلمه در سطرهایی ازشعر «۲۴ از بالا»
«پرنده بود باد بعد
نکند ترانه ببارد؛ برکلمات عریان چه بپوشم
کاسه ای زیر نیم کاسه ی سر ]برود[ دَم عصر
تمرین دشمنی می کنند منظومه ی سردردهام با من
- سه پاکت خیام بی یأس فلسفی، لطفاً!»
* ژاک دریدا (فیلسوف فرانسوی)

