تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 7--26 تیر 89

زنان در قاب عکس

احسان کشاورزیان

مرد خوش پوشی آخرین مسافر امروزم بود.   توی تاریکی شب و سیاهی داخل ماشین، یقه سفید و برق چشمانش را می دیدم.   از صبح تا حالا این سومین دربستی بود که سوار می کردم.   به نظر می رسید آدم حسابی باشد، دسته کیفش را با انگشتان کشیده اش گرفته بود.  

امروز کم حرف زده بودم.   این موقع از شب دهانم هنوز خیس بود و کلمات زیادی توی بزاق دهانم شناور.   مرد حواسش کاملاً به بیرون بود.   هر از چند متری که از زیر یکی از چراغ های خیابان می گذشتیم برای لحظه ای خطوط چهره اش نمایان می شد.   هم سن خودم بود، پیشانی بلندش زیر موهای درهم و برهمش پنهان بود و نوک بینی باریکش زیر نور برق می زد.  

از شیشه جلو نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: بعید نیست بارون بیاد.  .  .  

علکس العملی نشان نداد، خیابان روبه خلوتی بود و مغازه ها رو به خاموشی.   خیلی دلم هوس کرده بود لحن صدایش را بشنوم، از آن راننده هایی هستم که زود جیک و پیک مسافر را در می آورم.   مخصوصاً اگر دربستی باشد.   البته باید اول از همه نگاهی به قد و قواره طرف بیندازم و بعد حرفی بزنم.   اگر دیدم خیلی تودار و بی صداست خیلی گیر نمی دم، ولی بالا بره پایین بیاد باید لحن صدایش را تحویلم دهد بعد پیاده شود.  

ناگهان صدای آژیر ماشین پلیس تعداد زیادی از حرف ها و کلمه های بزاقم را بخار کرد.   ماشین پلیس به سرعت از کنار ما رد شد.   از فرصت استفاده کردم، سری تکان دادم و گفتم: این روزا دزد زیاد شده آقا! همین چند روز پیش خونه همسایه ما رو خالی کردن!

- از کجا می دونید دنبال دزد بودند؟

پایم روی پدال گاز سست شد، از توی آینه دیدم که به پشت گردنم نگاه می کند.   لحن صداش کمی نرم و نازک بود ولی در کل بد نبود.  

- هیچی همین طوری گفتم!

روبروی یک آپارتمان چند طبقه پیاده شد.   در ماشین را که بست باریکی هیکل و بلندی قدش پیدا شد.  

فردا صبح اولین مسافری که سوار شد، گفت: ببخشید آقا این کیف کف ماشین افتاده!

چون همیشه روبروی یک دبیرستان دخترانه پیاده می شد، حدس می زدم معلم باشد.   یک کیف جیبی بلند مردانه بود.   یک لحظه به یاد دیشب و آن مسافر قد بلند افتادم.  

یک آقای ریشی اخمو با پلاستیکی پر از کاغذ و کنارم یک سرباز خواب آلود.   کیف را گذاشتم روی داشبورد.   به احتمال زیاد رفته بود توی همان آپارتمان.   پشت چراغ خطر صدای خش خش پلاستیک مرد اخمو که به خاطر نفس کشیدن بود می رفت روی اعصابم.   اول صبح حوصله آدم های بد عنق را ندارم.   تازه بدجور فضولی افتاده بود توی جانم تا ببینم توی کیف چیست.   مثل همیشه که ثانیه شمار به عددهای آخرش می رسد صدای بوق ماشین ها سر به فلک می کشد، این بار هم تکرار شد و سرباز بی نوا تکانی خورد و چرتش پاره شد.   باید بیشتر معطل می کردم ببینم آخرش توی آپارتمان می رود یا نه!

بعد از اینکه ماشین خالی از مسافر شد، کناری ایستادم و کیف را مثل کتاب باز کردم.   بوی عطر تندی پرزهای بینی ام را سوزاند.   داخل کیف چند تا عکس خانم های جور واجور بود که بعد دقت کردم دیدم همه یک نفرند، فقط لباس هایشان فرق کرده، با چند تا کاغذ سفید که روی یکی از آنها نوشته بود آپارتمان زیبا واحد شش.  .  .   به اطرافم نگاهی انداختم و کاغذها و عکس ها را برگرداندم سرجایش و کیف را گذاشتم زیر صندلی خودم.  

***

ساعت از نه گذشته بود که جلوی آپارتمان بودم.   دلیل خاصی نداشت که آن ساعت آنجا باشم، دستم را داخل جیبم کردم تا از بودن کیف خاطر جمع شوم.   به خودم گفتم: آخه بیکاری! مگه تو کیف چی هست که به خاطرش اومدی اینجا؟ نه پولی نه سندی نه چکی، مدرکی، یک مشت عکس و کاغذ.   احمق شدی.   حالا خیلی راحت کیف و ازت می گیره، یه تشکر خشک و خالی می کنه و پشت در بهت می خنده.   به جای این معطلی می رفتی چند تا دربستی می بردی.  .  .  

به خودم که آمدم نوشته واحد شش جلویم شکلک در می آورد.   ظاهراً آپارتمان مرتب و شیکی بود.   ساکت و خلوت.   نمی دانم چرا دلهره داشتم.   این پا و آن پا می کردم، پشیمان شده بودم، دستم از اختیار خارج شد و زنگ را به صدا در آورد.   تمام شد، حالا می شوم عین احمق ها.   احمقی درستکار که یک کیف پول خالی را به صاحبش پس می دهد.  

در که باز شد همان عطر تند تمام سطح صورتم را پوشاند.   آن شب به خاطر تاریکی کمی اشتباه دیده بودم.  

بزرگ تر از من بود.   اما بقیه مشخصات همان بود.   چشمانش قرمز بود، مثل کسی که ساعت ها گریه کرده باشد.   لباس راحتی یک دستی به تن داشت.   با همان لحن صدا گفت: بفرمایید.  .  .  ؟

این بار تمایلی به شنیدن صدایش نداشتم.   هول شده بودم، نه از ترس، از اینکه بی خودی جلوی در خانه یک نفر ایستاده بودم و زنگ زده بودم.   گفتم: بله! یعنی من و یادتون میاد؟ دیشب رسوندمتون اینجا.   دیر وقت بود؟ تاکسی؟

احساس کردم رنگ چشمانش برگشت، یک قدم به جلو برداشت، پوستش رنگ پریده بود.   اجزای چهره اش جا به جا شد و با مهربانی خاصی گفت: بله، یادم اومد، آوردینش؟ همراهتونه؟

مثل اینکه منتظر بود.   می دانست برای چه آمده ام.   نکند قبلا توی کیف پولی بوده و حالا آن را از من بخواهد؟ عبارت درستی بود، یک احمق درستکار!! با سر حرفش را تأیید کردم.  

از سر راهم کنار رفت و تعارف کرد.   خانه نیمه تاریک بود، گوشه هایی چند آباژور روشن بود.   دو اتاق سمت چپ، آشپزخانه سمت راست و بین اینها پذیرایی با مبلمان و محتویات معمول.   جایی که نشستم روشن تر بود اما او ایستاده و به من زل زده بود.   خوشحال تر از چند لحظه پیشش بود.   اگر می فهمید کیف خالی است!!!

- من میرم چای بریزم!

نه نگفتم.   احتیاج داشتم به چند لحظه تنهایی.   خوب که اطراف را دید زدم تازه متوجه قاب عکس ها شدم.   همه جا بود.   دیوار، روی میز، پشت پنجره و جالب تر اینکه همه عکس زن هایی بود با شکل ها و حالت های متفاوت.   زنانی با چهره های متوسط، بلند کوتاه، لباس هایی رنگارنگ، لب و دهانی معمولی، چشمانی مورب و خمارگونه که یا می خندیدند و یا به نقطه ای خارج چشم دوخته بودند.  

نشست روبرویم.   با انگشتان استخوانی اش استکان چای را گذاشت روی میز.  

- خوب می تونم ببینمش؟ لطفاً؟

- البته.   حتماً!

تا کیف را دید چشمانش برقی زد.   بازش کرد.   سعی کردم دست پیش بگیرم ولی اصلاً حواسش نبود.   گفتم: چیزی توش نبود، چند تا کاغذ و.  .  .  

که دیدم چشمانش دوباره قرمز شد.   به عکس ها نگاه می کرد.   اما خودش را سریع جمع و جور کرد و دستی روی صورتش کشید.   به نظرم رسید ته ریشش بلندتر شد و چهره اش چروک خورده.   گیج شده بودم و البته نسبت به او احساس ترحم می کردم.   چرا؟ نمی دانستم.   من در کل آدم احساساتی ام.   تحمل ناراحتی کسی را ندارم.   اما حالا که باعث خوشحالی این ناشناس شده بودم احساس رضایت می کردم.  

***

نزدیک به شش ماه از این ماجرا گذشت، که یک شب آخر وقت در راه برگشت به خانه دربستی سوار کردم.   به محض نگاه در آینه شناختمش.   همان ناشناس بود.   با کت و شلوار تیره و همان صورت کشیده.   خواست بروم دقیقاً آن آدرس شش ماه پیش.   می خواستم آشنایی بدهم که سر صحبت را باز کنم دیدم حال و حوصله ندارم.   پر گاز رفتم به سمت آپارتمان زیبا.   وقتی پیاده شد نگاهی سرسری به صندلی عقب انداختم ببینم چیزی جا نگذاشته باشد.   نمی دانم چرا دلم می خواست چیزی جا گذاشته باشد.   حس کنجکاوی ام برانگیخته شده بود که دوباره سری به آپارتمانش بزنم.   ببینم هنوز آن عکس ها سرجایشان است یا نه.  

فردا کیف پولی دست و پا کردم با چند عکس و مقداری پول.   آخر شب دزدکی توی ماشین روبروی آپارتمان بودم و ابعاد حس فضولی خودم را می سنجیدم.   دفعه پیش با عنوان احمق درستکار از آپارتمان طرف سر در آوردم، حالا یک راننده فضول.   اگر بفهمد آن کیف و عکس ها را بی خودی همراه آورده ام؟ اگر از نیت فضولی ام با خبر شود؟ به چهره اش نمی خورد آدمی باشد که داد و بیداد راه بیندازد، منطقی به نظر می رسید.   اما کدام منطق می تواند این حرکت مرا توجیه کند؟

در که روی پاشنه چرخید، یادم نیست همان عطر بود یا نه ولی تند بود.   اما خودش را مطمئنم که همان مرد شش ماه پیش بود.   با قیافه ای خشن تر.   گردن باریکش سیخ، از لباس راحتی اش بیرون زده بود.   خب به هر حال آدم در مدت شش ماه تغییری نمی کند.  

لبخندی تصنعی بر لبانم نشاندم و گفتم: عذر می خوام، شب بخیر.   من راننده ماشینی هستم که دیشب شما رو رسوند اینجا.   راستش یه کیف پول تو ماشین جا مونده بود، گفتم شاید مال شما باشه، چون از دیشب تا حالا کسی و سوار نکردم.  

یادم افتاد شش ماه پیش وقتی کلمه کیف از دهانم خارج شد چهره اش ذوق زده شد.   ولی این دفعه تنها چشمانش بین دهان و دستانم که کیف را در آن می چلاندم جا به جا شد.   آپارتمان نیمه تاریک بود و هرچه سعی کردم دیوارها و میزها را ببینم نشد.  

با لحنی آرام و خونسرد گفت: نه! من چیزی گم نکردم.   مثل مواقعی که ماشین توی سربالایی به دنده معکوس احتیاج دارد، سریع پشت حرفش را گرفتم: حالا یه نگاهی بهش بندازید ضرر که نداره.  

مسخره ترین حرفی بود که می شد زد.   «وقتی چیزی گم نکرده چی رو نگاه کند؟»

هرچه داشتم رو کرده بودم، در عین ناامیدی همان طور که کیف را نشانش می دادم گفتم: آخه چند تا عکس از چند تا خانم هم توش هست.   نفهمیدم چه طور خودش را به من نزدیک کرد، رگ روی پیشانی اش مثل ماری که زیر شن و خاک بیابان می خزد هویدا شد.   خوشحال شد، دندانهایش کاملاً سفید بودند.   نقشه ام گرفت.   تعارف کرد.   داخل شدم.   شبیه همان شش ماه پیش بود.   فقط کمی بهم ریخته بود.   چیزی که خیلی توجه ام را جلب کرد و به خاطرش به آب و آتش زده بودم تعداد قاب عکسها بود، که به طرز باور نکردنی زیاد شده بود.   درست همان جای قبلی نشستم.   روبرویم ایستاد و گفت: زیبا هستند، نه؟

چشم های قرمزش شبیه شیطان های توی فیلم ها شده بود.   روی میز جلوام پنج قاب از یک زن بود که از چپ به راست در حال دویدن کنار ساحل بود.  

جواب دادم: بله! خیلی.  .  .  

هیجان زده گفت: می تونم عکس ها رو ببینم؟ لطفاً.   یک لحظه احساس کردم زمان به عقب برگشته.   کیف را که باز کرد بی اعتنا به پول ها محو تماشای عکس ها شد.   دستش را جلوی دهانش گرفت و زیر لب زمزمه کرد: عالیه! واقعا محشراند.  

کم مانده بود تعادلش را از دست بدهد.   وحشت کردم.   شروع کرد به خندیدن.   مثل دیوانه ها می خندید.   گونه های استخوانی اش پهن تر به نظر می رسید.   دست هایش را که روی عکس ها می کشید، می لرزید.   دست و پایم را گم کرده بودم.   گفتم: خب پس کیف شما بود؟

شروع کرد به جویدن ناخن هایش و با سر تکان دادن جواب مثبت داد.   سمت راستم تمام زن ها خواب بودند و بالای آنها زنانی دیگر با دندان های سفید می خندیدند.  

خنده را قطع کرد.   سینه اش را صاف کرد و گفت: اول جای اینها را مشخص می کنیم بعد چای.  .  .   ها؟

فکر دربستی هایی افتادم که از دست داده بودم و گرفتار حس فضولی خودم شده بودم.   نگاهی به اطرافش انداخت و خلوت ترین دیوار را انتخاب کرد و رفت به طرفش.   در بین راه به گل میزی خورد که رویش عکسی از یک زن زیر یک درخت بود.   قاب افتاد.   با وحشت و ناراحتی گفت: نه! ببخشید! ببخشید! حواسم نبود.   متأسفم.   چند تا مهمون داریم امشب.   هول شدم.  .  .  

پشت به من ایستاد و با دست هایش عکس ها را روی دیوار جا به جا می کرد.   بلند شدم، جای من اینجا نبود.   از اول هم نبود.   حتی متوجه خارج شدن من هم نشد.  

بی صدا در را پشت سرم بستم.   از حس کنجکاوی خودم منزجر شده بودم.   هنوز صدای خنده هایش توی گوشم بود.  

خیابان خلوت بود و خنک.   جان می داد برای پیاده روی.   یک راست رفتم سمت ماشین، حوصله دربستی نداشتم.  .  .  

+ عصرمردم   جمعه بیست و پنجم تیر 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi