نقد افسانه فردوسی و محمود
برفت شوکت محمود و در زمانه نماند
جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی
در هفتاد سال اخیر با کوشش محققان، بطلان بسیاری از افسانه های مربوط به زندگی فردوسی و آفرینش شاهنامه روشن شده است. از آن جمله افسانه فردوسی و محمود است که در تذکره ها و مقدمه های شاهنامه تکرار شده و مضمون آن در اشعار شعرا به صورت تقابل حق و باطل درآمده و حتی در ادبیات جهانی بازتاب وسیعی یافته است. اگر چه بطلان این افسانه با جمال به ثبوت رسیده، اما هنوز نکات مبهمی در آن هست که رفع ابهام از آنها شاید بتواند نکاتی از وضع فرهنگی و اجتماعی عصر فردوسی را نیز روشن نماید.
چکیده داستان این است که فردوسی به خواست محمود نظم شاهنامه را آغاز کرد و قرار شد بابت هر بیت یک دینار (سکه طلا) به او صله داده شود. اما در پایان کار به سبب تفتین بدگویان که نسبت رافضی یا معتزلی یا مدح گبرکان به فردوسی داده بودند محمود شاعر را ناامید کرد و به جای شصت هزار دینار طلا شصت هزار درم نقره برای او فرستاد. صله را در گرمابه فردوسی رساندند و او آن را میان آورندگان و گرمابه بان و... تقسیم کرد.
بعدها محمود پشیمان شد و شصت هزار دینار مقرر را برای فردوسی به طوس فرستاد. اما وقتی کاروان صله محمود از یک دروازه طوس وارد می شد، پیکر فردوسی را از دروازه دیگر بیرون می بردند.
افسانه شاعرانه هیجان انگیزی است، ساخته و پرداخته تخیلات دوستداران فردوسی در طی قرون، مجموعه ای از حوادث و حالات غم انگیز: بدعهدی پادشاه، نومیدی شاعر پیر و مناعت طبع او، و بازیگری سرنوشت. کسانی که اجزاء افسانه را ساخته و بهم پیوسته اند، خوب ساخته اند. بی سبب نیست که شاعران اروپایی هم آن را موضوع منظومه های هنرمندانه ای قرار داده اند. در ادبیات خود ما هم شهرت آن نیازی به ذکر ندارد.
امروز، شاعر و نویسنده برای مردم و برای خوانندگان خود می نویسند. اما در آن روزگار هر مؤلفی اثر خود را به امر و تشویق کسی می نوشت که هم از عطای او معاشش تأمین گردد و هم امکان رواج اثر فراهم آید و از اینجاست که از همان سالهای نزدیک به عصر فردوسی این تصور پیش آمده بوده که کتابی به این عظمت حتماً باید به امر فرمانروای مقتدری به وجود آمده باشد و چون به دلیلی که خواهیم گفت نام محمود بارها در شاهنامه آمده است، خیال کرده اند که فردوسی به امر او نظم شاهنامه را آغاز کرده و بعدها شاخ و برگهای دیگر به این افسانه افزوده شده است.
اکنون دیگر به طور قطعی روشن شده که خود فردوسی به فکر نظم شاهنامه و جستجوی منبع کار خود افتاده و مشوق او همشهریانش بودند. از جمله دوستی مهربان، مهتری گردنفراز از آزادگان و نژادگان طوس و این سالها پیش از جلوس محمود بود.
می پرسید پس چرا این همه نام محمود در شاهنامه هست؟
بلی، نام محمود 15 بار در شاهنامه آمده است. اینها را فردوسی در دومین تدوین شاهنامه افزوده، وقتی که محمود بر تخت نشسته بوده و فضل بن احمد اسفراینی به وزارت او انتخاب شده بوده است. اسفراینی از دیوانیان دستگاه سامانی و از دوستداران فرهنگ ایرانی بود که مکاتبات دیوانی را از عربی به فارسی برگردانید. فردوسی دومین تدوین شاهنامه را به تشویق اسفراینی به نام محمود کرد و نام و ستایش او را در آغاز و انجام هر جلد از شاهنامه (که گویا در هفت جلد بوده است) افزود.
به نظر من، این مسلم است که ذکر و ستایش محمود در موارد مختلف شاهنامه، نه در حین سرودن هر یک از داستانها بلکه یکجا در پاکنویس دومین تدوین شاهنامه برای هدیه به سلطان افزوده شده است. محققانی که به این نکته اساسی توجه نداشته اند، در نتیجه گیریهای خود دچار تناقضات شده اند.
با اهداء کتاب به نام محمود، فردوسی امیدوار بود که پسند و حمایت فرمانروای مقتدر موجبات انتشار وسیع تر کتاب را فراهم آورد. طبعاً از شهرت شاعرنوازی و زربخشی او این امید را هم می توانست داشته باشد که در روزهای پیری از تنگدستی برهد. اما محمود برخلاف انتظار فردوسی حتی نگاهی هم به داستانهای شاهنامه نکرد. او قدرت و شوکت داشت، اما گوهرشناس نبود، قدر شاهنامه را نشناخت و نمی توانست بشناسد و فردوسی را محروم کرد. آن وقت بود که فردوسی این ابیات را سرود و در آخرین جلد نسخه خود در آغاز داستان خسروپرویز و شیرین افزود:
چنین شهریاری و بخشنده ای
به گیتی زشاهان درخشنده ای
نکرد اندر این داستانها نگاه
زبد گوی و بخت بد آمد گناه
حسد برد بدگوی در کار من
تبه شد بر شاه بازار من(1)
چرا محمود شاهنامه را نپسندید؟
و چرا فردوسی را محروم کرد؟ گناه فردوسی چه بود؟ برای یافتن جواب این سؤال، افسانه پردازان موجبات مختلفی ذکر کرده اند: شیعه بودن فردوسی، معتزلی بودن او، ستایش گبرکان، ستایش پهلوانان ایران و نکوهش تازیان و تفتین درباریان.
هر یک از این دلایل ممکن است جزئی از حقیقت را در خود داشته باشد، اما برای کشف علت واقعی و روشن کردن تمام جوانب مسئله، باید وضع سیاسی و اجتماعی آن روزگار و شخصیت محمود و شخصیت فردوسی و محتویات شاهنامه را با دقت بیشتری بررسی کرد.
به نظر من نخستین علت این بوده که محمود شعر نمی فهمید، اگرچه درباره شعر دوستی و شاعرنوازی او مبالغه ها کرده اند. نظامی عروضی در چهار مقاله می گوید: چهارصد شاعر در دربار محمود گرد آمده بودند و آن پادشاه همه سال قریب چهارصد هزار دینار (سکه طلا) در راه تشویق شعرا و علما صرف می کرد. شاعران ستایشگرش هم این معنی را تأیید کرده اند. عنصری می گوید: هر بار هزار سکه طلا صله شعر می داد
هزار مثقال اندر ترازوی شعرا
کسی جز او ننهاد اندرین جهان یکسر...
به یک عطا سه هزار از گهر به شاعر داد
از آن خزینگی زردچهره لاغر
فرخی می گوید از بس سکه طلا به ما داده که پیش ما و در خانه ما سکه طلا از خاک بی ارزش تر است!
دینار چنان بخشد ما را که برِ ما
پیوسته بود خوارترین چیزی دینار
* * *
در خانه های ما زعطاهای ملک او
زر عزیز، خوارتر از خاک رایگان
درباره صلات بیکرانی که محمود به غضائری رازی می داده، مسعود سعد سلمان گفته است:
به هر قصیده که از شهر ری فرستادی
هزار دینار او بستدی ز زر حلال
(حلال بودنش را خدا می داند!)
خود غضائری مثل اینکه از کثرت صلات محمود به تنگ آمده و در قصیده شکرانه خود می گوید: ای ملک، بس است، چرا اینهمه طلا برای من می فرستی؟ مگر من جوال جوال مروارید و جواهر به تو پیش فروش کرده ام؟ بس است، مردم به شبهه می افتند که اینها زر سرخ است یا سنگ و سفال شکسته!
بس ای ملک که نه لؤلؤ فروختم به سلم
بس ای ملک که نه گوهر فروختم به جوال!
بس ای ملک که جهان را به شبهت افکندی
که زر سرخ است این یا شکسته سنگ و سفال؟
دیوانهای مداحان محمود پر از این حرفهاست. ما هم از بس این حرفها را در کتابهای تاریخ ادبیات خوانده ایم باورمان شده است. در صورتی که هیچ یک از این زربخشیها دلیل شعرفهمی و شعردوستی محمود نیست. حقیقت این است که او نیازمند این ستایشگریها بود. زر و سیمی که به صله شعرها می داد، نظیر بودجه های تبلیغاتی بود که حالا در دنیا دولتها در داخل و خارج کشور خود برای پیشبرد سیاست خود خرج می کنند.
او جوال جوال طلا به صله اشعار غضائری به ری می فرستاد، تا غصائری قصیده ها در ستایش او بگوید و مدح و ثنای او و قدرت و شوکت و حسن شهرت او را بر سر زبانها بیندازد و راه را برای حمله او به ری هموار سازد، تا فرمانروای بخشنده به موقع در سال 420 به ری بتازد و خاطره ضحاک و حجاج را زنده کند و اموال بیکران مردم را به تاراج برد و فتحنامه به خلیفه بغداد بنویسد که رفتم و دارها برپا کردم، آنچه «رافضی، باطنی، قرمطی، دیلمی» بود کشتم و « بهری را در پوست گاو دوختم و به غزنین فرستادم» و «مقدار پنجاه خروار دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه» را بسوختم.
آن وقت، فرخی هم فتحنامه ای درباره این فتح درخشان سلطان بسراید و بگوید: آفرین، دویست دار برپا کرده و اهل قلم و اندیشه را به دارکشیده است:
دار فرو بردی باری دویست
گفتی کاین در خور خوی شماست!
اما فردوسی مردی دیگر بود، نه از نوع فرخی و عنصری و غضائری. شعر و اندیشه او تابع سیاست روز نبود. آزاد مرد خراسان اهل تعارف و مجامله و تملق نیست. ستایشگر داد و راستی و خرد و مردمی است. در سراسر شاهنامه اگر کارهای نیک را می ستاید، ستم و کشتار و غارت و ویرانگری را هم نکوهش می کند. آنچه از بیدادگری و خون آشامی ضحاک تازی گفته و نکوهش کرده چگونه ممکن بود فرمانروای خودکامه را خوش آید؟ ستایشهایی هم که از محمود کرده لحن مورد پسند و انتظار محمود را ندارد، لحن معلم خردمند حکمت آموزی را دارد که پادشاه را به دادگری و پرهیز از ظلم اندرز می دهد.
مثلاً در «گفتار اندر ستایش محمود» در آغاز پادشاهی اشکانیان خطاب به محمود چنین می خوانیم:
چنین گفت نوشیروان قباد
که چون شاه را دل بپیچد ز داد
کند چرخ منشور او را سیاه
ستاره نخواند ورا نیز شاه
ستم، نامه عزل شاهان بود
چو درد دل بیگناهان بود...
ستایش نبرد آنکه بی داد بود
به گنج و به تخت مهی شاد بود
گسسته شود در جهان کام اوی
نخواند به گیتی کسی نام اوی(2)
جای دیگر، در پایان داستان مهبود وزیر نوشیروان در خطاب به محمود می گوید:
اگر دادگر باشی ای شهریار
نمانی و نامت بود یادگار
تن خویش را شاه بیدادگر
نیارد جز از گور و نفرین به بر
اگر پیشه دارد دلت راستی
چنان دان که گیتی تو آراستی
چو خواهی ستایش پس مرگ تو
خرد باید ای نامور برگ تو
چنان کز پس مرگ نوشیروان
به گفتار من، داد او شد جوان(3)
این تعلیمات خردمندانه حکیم آزاده دل آگاه، دور از آن چیزی بود که محمود از شاعران می خواست. خلاف مدایحی بود که قصیده سرایان در پای امیر غزنه می ریختند و بدره بدره زر می ستاندند. محمود که سهل است پسرش مسعود هم از نصایح نرم تر از این خشمگین می شد.
مثلاً به نوشته بیهقی، مسعودی رازی قصیده ای در مدح مسعود غزنوی ساخته بود و ضمن آن امیر را چنین نصیحت کرده بود:
مخالفان تو موران بدند مار شدند
برآر زود ز موران مار گشته دمار
مده زمانشان زین بیش و روزگار مبر
که اژدها شود ار روزگار یابد مار
امیر خشم گرفت و شاعر را به هندوستان تبعید کرد. بیهقی می افزاید: «این مسکین سخت نیکو نصیحتی کرد، هر چند فضول بود و شعرا را با ملوکان این نرسد!»(4)
فقط چند ماه بعد از این فضولی به جای شاعر و خشم نابجای ممدوح بود که ماران اژدها گشته دمار از روزگار او برآوردند.
سخا و کرم و زربخشی محمود، در حق شاعرانی بود که کارهای او را از بد و نیک به صورت خیر محض وانمود کنند و آوازه قدرت و شوکت و دادگری و رعیت پروری او را در اقصای عالم بپراکنند. او همه ساله به نیت کسب غنیمت و زیرپوشش ظاهر فریب غزوه و جهاد به هند لشکرکشی می کرد و با کشتار هندوان و غارت هست و نیست مردم و نفایس معابد آنان «سلطان غازی» لقب گرفته بود. او شاعران را برای این می خواست که کارنامه غزوات او را بسرایند و عنوان «سلطان غازی» را برای او مسجل تر سازند. او را چه به کار شاهنامه؟ برای شناخت اشعار مورد پسند محمود، باید دیوانهای نواختگان او چون فرخی و عنصری را خواند و آنها را با شاهنامه سنجید.
او مدایح فرخی را می خواست که ویرانی شهرهای هند، کشتار زن و بچه بیگناه و نابودی معابد آنان و غارت گنجهای آن دیار و آخر سر فتحنامه فرستادن به بغداد را به صورت بزرگترین افتخارات فرا نماید و بگوید:
بتان شکسته و بتخانه ها فکنده ز پای
حصارهای قوی برگشاده لاد از لاد
هزار بتکده کنده قوی تر از هرمان
دویست شهر تهی کرده خوشتر از نوشاد
زملک و ملت چندین امیر یافته بهر
زگنج بتکده سومنات یافته داد
کنون دو چشم نهاده ست روز و شب گویی
به فتحنامه خسرو، خلیفه بغداد!(5)
اما آزادمرد خراسان، کسی نبود که خونخواریها و غارتگریهای خودکامه ای چون محمود را بستاید. او نفس تجاوز و کشتار و غارت و ویرانگری را به هر بهانه که می خواست باشد از بیخ و بن محکوم می کرد.
او ستایشگر سرافرازیهای ملت خویش و پهلوانان ملت خویش بود. محمود هم این را نمی توانست برتابد. یک علت تضاد شاعر آزاده و فرمانروای خودکامه همین بود. ذکر این نکته هم در کهن ترین روایات آمده و هم در قصاید مداحان محمود قرائن صریحی برای تأیید آن هست.
در تاریخ سیستان که قسمت کهن آن فقط یک نسل بعد از فردوسی نوشته شده و اعتبار تام دارد، چنین می خوانیم:
«محمود گفت: همه شاهنامه هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم ]فردوسی[ گفت: زندگانی خداوند دراز باد، ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد. اما این دانم که خدای – تعالی – خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید. این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. ملک محمود وزیر را گفت: این مردک مرا بتعریض دروغ زن خواند. وزیرش گفت بیاید ]ش[ کشت. هر چند طلب کردند،نیافتند.».(6)
جوابی که فردوسی به محمود داده، در این بیت هم در بعضی نسخ شاهنامه آمده:
جهان آفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید(7)
در کهن ترین نسخه هجونامه منسوب به فردوسی هم که ظاهراً از قرن پنجم و ششم است، همین معنی از قول محمود خطاب به فردوسی آمده:
مرا گفت: «خسرو که بوده ست و گیو
همان رستم و طوس و گودرز نیو
مرا در جهان شهریاری نوست
بسی بندگانم چو کیخسرو است!»
اگرچه بیشتر ابیات هجونامه به صورتی که هست اصیل نیست به این معنی که ابیاتی را از شاهنامه برگرفته اند و دشنامهایی را که با روح والا و زبان پاکیزه دانای طوس سازگار نیست برآنها افزوده اند، اما اینقدر هست که چیزهایی را گفته اند که فکر می کرده اند و فردوسی باید گفته باشد و این دوبیت از آنهاست.
فردوسی رستم را به صورت نماد قهرمان آرمانی ایران، مجموعه فضایل انسانی از دلاوری و جوانمردی و ستم ستیزی و نیکی و مهربانی تصویر کرده است و محمود نمی توانست این را تحمل کند. قطعاً این احساس خود را بارها در حضور شاعران دربارش گفته بوده است و آنها هم این معنی را بارها در مدح او و اطرافیانش باز گفته اند.
فرخی می گوید:
شجاعت تو همی بسترد ز دفترها
حدیث رستم دستان و نام سام سوار
* * *
زمردی آنچه تو کردی همی به اندک سال
به سالهای فراوان نکرد رستم زر
* * *
تا جنگ بندگانش بدیدند مردمان
کس در جهان همی نبرد نام روستم
* * *
هر کجا زان ملک سخن گویی
نکند کس حدیث رستم زر
در مدح پسرش مسعود می گوید:
گرد آمده بر درگه او از پی خدمت
صد شاه چو کیخسرو، صد شیر چو رستم
* * *
مخوان قصه رستم زاولی را
ازین پس دگر، کان حدیثی است منکر!
ازین پیش بوده است زاولستان را
به سام یل و رستم زال مفخر
ولیکن کنون عار دارد ز رستم
که دارد چو تو شهریاری دلاور
زجایی که چون تو ملک مرد خیزد
کس آنجا سخن گوید از رستم زر؟
امیر غزنین، «محمود نامه» می خواست نه شاهنامه. شاعر دربارش فرخی، همین میل فرمانروا را در مدح او آورده که «شاهنامه سربسر دروغ است»:
گفتا: چنو دگر به جهان هیچ شه بود؟
گفتم: زمن مپرس، به شهنامه کن نگاه
گفتا که: شاهنامه دروغ است سر بسر
گفتم: تو راست گیر و دروغ از میان بکاه
می گفتند: نام تو، نام شاهان پیشین را سترده و پس از این شاهنامه دیگر ارجی ندارد.
نام تو، نام همه شاهان بسترد و ببرد
شاهنامه پس از این هیچ ندارد مقدار
می گفتند: کسانی که پیش از این شاهنامه می خواندند حالا دیگر فقط «محمود نامه» می خوانند: همه حدیث ز محمودنامه خواند و بس
همان که قصه شهنامه خواندی هموار
ممکن است مراد فرخی شاهنامه فردوسی نباشد و شاهنامه های منثور فارسی یا تحریرهای عربی آنها به نام «سیرالملوک» باشد اما در هر صورت نتیجه یکی است و این نمونه ها فضای درباری را نشان می دهد که در آن هر آنچه با ایران کهن ارتباط داشت مورد بغض و بی مهری بود.
محمود دست نشانده خلافت عربی بغداد بود و در آن سالها القادر بر مسند خلافت تکیه داشت که با هر چیز غیرعربی ستیزه می کرد و بعضی ها از داستان ضحاک تازی در شاهنامه تعریضی به او احساس کرده اند.
در آن سالها، اگرچه اکثریت مردم ایران مسلمان شده بودند و به مسلمانی خود مباهات می ورزیدند، اما خاطرات روزگاران سرافرازی خود را هم گرامی می داشتند و آداب و رسوم و جشنهای ملی خود را که با اسلام منافات نداشت و برخی از آنها مثل نوروز و چهارشنبه سوری و چله و سیزده بدر هنوز هم بر جای است و برخی چون مهرگان و سده و بهمنجنه فقط در نزد پارسیان مانده با شور و نشاط و آیین و شکوه تمام برپا می کردند. این جشنها حتی در خود بغداد هم گرفته می شد.
خلافت عربی بغداد این را نمی پسندید و «رسوم گبرکان» می شمرد و منسوخ شدن آنها را می خواست. این سیاست در دستگاه حکام دست نشانده آنها هم – که محمود وفادارترین و سختگیرترین نمونه آنها بود- وجود داشت. یک نمونه را از عنصری می آوریم از قصیده ای که مقارن با جشن سده خطاب به محمود سروده است:
تو مرد دینی و این رسم، رسم گبران است
روانداری بر رسم گبرکان رفتن
جهانیان به رسوم تو تهنیت گویند
تو را به رسم کیان تهنیت نگویم من
نه آتش است سده بلکه آتش آتش توست
که یک زبانه به تازی زند یکی به ختن
وقتی در دستگاه محمود «رسم کیان»، «رسم گبران» و «آتش سده» اینسان مورد هجوم بود چگونه می توان تصور کرد که محمود می توانست شاهنامه را تحمل کند و نکرد! اگر محمود شاهنامه را می پذیرفت و فردوسی را می نواخت و خبر آن به بغداد می رسید، همان مشکل پیش می آمد که چند سال بعد در کشمکش مربوط به سرنوشت حسنک وزیر پیش آمد که خلیفه بغداد به عنوان اینکه او قرمطی است سرش را می خواست و چون محمود مقاومت ورزید خلیفه با او قطع رابطه کرد.
در مقابل این حقیقت آشکار، چقدر مضحک است که هواخواهان متعصب خلافت عباسی، قصه پناه بردن فردوسی را از بیم محمود به خلیفه بغداد و نظم یوسف و زلیخا را جعل کرده اند که مفصل ترین روایت آن در مقدمه بایسنغری شاهنامه آمده است. در همانجا هم سیاست دشمنی خلافت بغداد با شاهنامه پدیدار است: «کتاب شهنامه را خلیفه و اهل بغداد، به جهت آنکه مدح ملوک عجم بود و ایشان آتش پرست و مجوس بوده اند عیب می کردند. فردوسی قصه یوسف و زلیخا را به نظم آورد.»
* * *
منابع کهن که نظر مساعدی درباره محمود داشته اند و می خواستند که دامن او را از گناه حق ناشناسی درباره حکیم طوس بشویند، تفتین درباریان را از موجبات خشم محمود شمرده اند. بدیهی است که بدگویان می بایست مسائلی را بهانه بدگویی قرار دهند تا به نتیجه برسند و بحث ما در چگونگی آن مسائل است.
این مسائل ممکن است با تغییر سیاست فرهنگی دستگاه محمود بعد از عزل فضل بن احمد اسفراینی وزیر ایراندوست، و نشستن احمدبن حسن میمندی بر جای او ارتباط داشته باشد. اسفراینی از پروردگان دستگاه سامانیان و از حامیان فرهنگ ایرانی بود که مکاتبات دیوانی را از تازی به پارسی برگردانید. در مقابل احمدبن حسن میمندی با اینکه مورخان او را به شایستگی و کاردانی و شاعر نوازی ستوده اند اما توجه لازم را به زبان و فرهنگ ایرانی نداشت و همه علاقه اش به زبان عربی بود. دلیل روشنش این است که زبان رسمی دیوان را از سر نو از پارسی به تازی برگردانید و با این وصف طبیعی است که نمی توانسته به شاهنامه علاقه ای داشته باشد. این وزیر از مردم میمند از روستاهای غزنین بود و احتمالاً زبان آن نواحی در آن دوره هنوز فارسی نبوده است، اگرچه در کنار اشعار فراوان عربی او سه بیت فارسی هم در لباب الالباب به نام او آمده است. درباره اقدام او در تغییر دیوان از پارسی به تازی هم با اینکه از منابع چیزی به دست نمی آید، شاید بتوان حدس زد که این کار تحت فشار خلافت عربی بغداد، یا لااقل برای خوش آمد آن دستگاه بوده است.
* * *
بعضی ها هم شیعه بودن فردوسی و تعصب محمود را در مذهب اهل سنت علت خشم محمود پنداشته اند. مخصوصاً در دوره صفویه این نکته با آب و تاب بیان شده و در مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری ابیاتی مؤید این معنی بر هجونامه افزوده شده است. این هم به تنهایی نمی توانسته است موجب اصلی ماجرا باشد. زیرا درست است که در شیعه بودن فردوسی ظاهراً تردیدی نیست، اما اصولاً در آن دوره و تا پیش از تشکیل دولت صفوی، تضاد و تناقض میان شیعه و سنی در آن حد نبود و اختلاف آنها از بحثهای کلامی میان فقیهان شان تجاوز نمی کرد. وانگهی، محمود دین و ایمان درستی نداشت. او تنها به فکر پیشرفت کار خویش بود و ملاک کفر و ایمان را مخالفت با خود یا اطاعت از خود می دانست و شاعرانش این تمایل او را صریحاً بیان می کردند.
عنصری خلاف او را چونان خلاف ایزد و عین کفر می دانست و کافران موافق او را مؤمن می شمرد.
آیا مخالف شاه عجم بترس از کفر
خلاف او را چونان خلاف ایزد دان
* * *
کافری را کو موافق شد به دل مؤمن شود
مؤمنی را کو مخالف شد به دل کافر شود!
فرخی در فتحنامه ری می گوید: هر کس با او عصیان ورزد، اگر از اولیا هم باشد کافر است!
هر که تو را عصیان آرد پدید
کافر گردد، اگر از اولیاست!
محمود یکی از دختران خود را به منوچهربن قابوس از امرای آل زیار که شیعه بودند داده بود و شرح خواستگاری و بردن عروس را در تاریخ طبرستان (ج 2 ص 14-15) در دست داریم. گفتیم که برای غضائری رازی شاعر شیعه صلات گرانی از غزنه به ری فرستاد. از کسایی مروزی، شاعر دیگر شیعه نیز اشعاری در مدح او موجود است.
بنابراین، برخلاف آنچه تصور شده است، مسئله تمایل فردوسی به تشیع و تعصب محمود در تسنن تأثیر ناچیزی می توانست در روابط آنها داشته باشد. اصولاً مسئله، مسئله تضاد شخص محمود با شخص فردوسی نبود. مسئله تضاد «ایران» و «انیران» بود. دشمنی محمود با فردوسی و شاهنامه، انعکاس سیاست خلافت عربی بغداد در دشمنی با ایران و فرهنگ ایرانی و استقلال ایران بود.
فردوسی کاخ بلند شاهنامه را به عنوان مجموعه ای از زبان و فرهنگ و تاریخ و آداب و رسوم و سنن ملی و خاطرات روزگاران سرافرازی ایران و ایرانیان و به صورت سدی ناشکستنی در برابر سیل بلای انیران برافراشت. دستگاه خلافت عربی چشم دیدن آن را نداشت و با تعبیرات خاص خود چون رفض و الحاد و قرمطی گری و مدح گبرکان آن را می کوبید. محمود و سایر دست نشاندگان بغداد نیز همان ساز را کوک می کردند.
در دشمنی با فردوسی، محمود تنها نبود. سایر فریفتگان خلافت بغداد هم چه در عصر فردوسی و چه بعدها به بهانه های گونه گون با او و سخنش کینه می ورزیدند. افسانه های کینه توزی اطرافیان محمود مشهور است، این را هم که شیخ ابوالقاسم نامی پیکر پاک فردوسی را به گورستان طوس راه نداد در کتابها خوانده ایم. این نمونه را هم از نویسنده متعصب مجمع الانساب شبانکاره ای (تألیف شده در 735) در فضایل محمود غزنوی بخوانیم:
«فردوسی مذهب شیعه داشت و کسی که مذهب شیعه داشتی و ترک سنت و جماعت کردی سلطان [محمود] او را دوست نداشتی، و از آن جهت او را به خود نزدیک نگردانید و فردوسی از او تمتعی نیافت. تا بدانی که بدمذهبی(!) چگونه بی حرمتی دنیا و آخرت است. با وجود آنکه می توان دانست که او را جمله علوم عقلی و نقلی جمع بوده است به سبب میل که به بدمذهبی کرده بود خدای تعالی او را شهرتی نداد!...(8)»
یکی از پارسی گویان هند هم به نام محمدبخش متخلص به آشوب از دو بیت طعن آمیز که ضمن نامه رستم فرخ زاد به سعد وقاص سردار تازیان آمده برآشفته و غیرت تازی گرایی اش به جوش آمده، و ضمن یک مثنوی از هیچ بیغاره و دشنام به فردوسی و شاهنامه فروگذار نکرده است. اما گستاخی او در آن دیار بیگانه در سرزمین هند نیز او را منفور خاص و عام ساخته به طوری که او را «یزیدبخش» می نامیده اند.(9)
این نکته را نباید فراموش کرد که مهر و کین نسبت به فردوسی و شاهنامه او، همواره معیار ایران دوستی یا دشمنی با ایران بوده است. هر کس ایران را دوست می داشت شاهنامه را هم دوست می داشت. سخن فردوسی از همان روز اول بر دل ایرانیان نشست و مهر او در دلهای توده های مردم جای گرفت. با این حال قرنها سیاست رسمی بر ضد شاهنامه و فردوسی بود.
تا کابوس خلافت عربی بغداد بر این سرزمین سایه افکنده بود، حکام به ظاهر مستقل دست نشانده آن روی خوشی به شاهنامه نشان نمی دادند. از یک طرف در قصاید شاعران مدح پیشه جای جای تعریضات و کنایاتی به شاهنامه و پهلوانان آن فراوان است که نمونه هایی از آنها را دیدیم. از طرف دیگر درمتونی که به نام آن امیران تألیف شده برخلاف انتظار نام و یادی از فردوسی و شعری از شاهنامه نیست.
اما سرانجام پیروزی با فردوسی بود. از روزی که بساط خلافت بغداد در هم ریخت، شاهنامه زندگی جدیدی آغاز کرد و فردوسی به عنوان بزرگترین شاعر ایران و شاهنامه به عنوان عزیزترین کتاب فارسی جای خود را باز یافتند.
نام القادر خلیفه سختگیر و کینه جوی و خلیفگان پیش از او و پس از او همه از یاد رفت، محمود و چهارصد شاعر ستایشگرش فراموش شدند. از امیر غزنه تنها به مناسبت قدر ناشناسی اش درباره حکیم طوس نامی برجای ماند، شاعران مداحش هم فقط در میان محققان نامی دارند، اما مهر فردوسی در دل پیر و جوان نشسته است. خود او چه خوب پیش بینی کرده:
هر آن کس که دارد هش و رای ودین
پس از مرگ بر من کند آفرین
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراگنده ام
روانش تا جاودان شاد باد پی نویس:
1-شاهنامه بروخیم، ج9، ص 2868
2-شاهنامه، چاپ بروخیم، ج 7، ص 1921
3-شاهنامه، چاپ بروخیم، ج 8، ص 2409
4-تاریخ بیهقی، چاپ دوم دکتر فیاض، ص 790
5-این ابیات و شواهد بعدی را از دیوان شاعر می آوریم و چون دیوانها به ترتیب الفبایی است، نیازی به ذکر شماره صفحه ندیدیم.
6-تاریخ سیستان، به تصحیح بهار، ص 7
7-شاهنامه بروخیم، ج 2، حاشیه ص 364
8-به نقل از آثار گمشده ابوالفضل بیهقی، تألیف سعید نفیسی، چاپ 1315، ص 50
9-ابوطالب خان تبریزی در تذکره خلاصۀ الافکار خود، این قطعه را در ماده تاریخ او (سال 1199) ذکر کرده است.
آشوب که از سلسله حارثیان بود
از دار فنا رخت اقامت به سقر برد
تاریخ سقط گشتن او از دل هشیار
پیر خردم گفت: «سگ خارجیان مرد!»* از ماهنامه فرهنگی و هنری کلک آذر 1369 شماره 9

