دو یادداشت بر کتاب «و حالا عصر است» نوشته طیبه گوهری
1-مژده زیارتی
نوشته پیش رو، نقدی است فمنیستی بر کتاب «و حالا عصر است» اثر خانم طیبه گوهری. کتاب مشتمل بر دوازده داستان کوتاه است که با نثری سلیس و روان و با بن¬مایه های عشق، خیانت، تنهایی، بیماری و حتی جنگ به پیش می روند و خوشبختانه به دور از ایرادهایی است که معمولاً در آثار نویسندگان زن به چشم می خورد یعنی شعارزدگی و کلیشه ای بودن و توجه صرف به مسائل درونی. نویسنده در این اثر به دور از سطحی نگری با نگاهی جزئی و عمیق مسائل زنان را مطرح می کند. در یک کلام داستانها زنانه اند.
گرچه بسیاری تقسیم بندی ادبیات داستانی را به زنانه و مردانه کار درستی نمی دانند اما داستانهایی که نویسندگانشان زن هستند ویژگی های خاصی دارند. این ویژگی ها منشأ جنسی یا زیست شناختی ندارند بلکه علت تمایز آنها تفاوتهای جنسیتی یعنی تفاوتهای روان شناختی، اجتماعی، فرهنگی بین نگاه زنان و مردان است.
ما انسانها مذکر یا مؤنث متولد می شویم اما به طریق اجتماعی زن یا مرد شکل می گیریم، به بیانی دیگر ما یاد می گیریم تحت فشار قرار می گیریم و وادار می شویم که هویت مردانه یا زنانه داشته باشیم در غیر اینصورت توسط ساز و کار نظارت اجتماعی چه به شکل رسمی توسط سازمانها و مؤسسات و چه به شکل غیررسمی توسط گروه های نخستین مانند خانواده، گروه دوستان و گروه همسالان مجازات می شویم.
جهان اجتماعی پدیده ای جنسیتی است و نویسنده عناصر لازم برای آفرینش اثر خود را از این جهان دریافت می کند، جهانی که در آن احساسات، تمایلات، رفتارها، نقشهای اجتماعی، حرفه ها، نهادها، مردانه یا زنانه، مناسب برای مردان یا زنان تعریف شده اند. به همین دلیل تجربه های زنان حول دامنه ای از فعالیت های مشخص سازمان یافته است و نگرش زنان به جهان بیانگر تجربه های منحصر به فرد آنهاست. به عبارت دیگر زنان روشهای منحصر به فرد خود را برای شناخت دارند. به همین دلیل زمانی که نویسنده این اثر به زندگی اجتماعی فکر می کند به جزئیات رفتار، زمان، مکان، روابط اجتماعی خاص و تعاملات پیچیده و فشرده افراد تأکید می کند، نکاتی که یا به چشم مردان نمی آید یا به خاطر همان مسائل فرهنگی اجتماعی و به ویژه نحوه اجتماعی شدن متفاوت دغدغه آنان نیست. شواهد آنچه گفته شد به شکل کاملاً آشکار در دو داستان زیبای «هزار و یک بار» و «آهه» آورده شده است. صفحه 7 داستان هزار و یک بار:
«ما زنها این طور نیستیم، گریز می زنیم به هر پس کوچه ای تا به بن بست نخوریم، گاهی خودمان را عادت می دهیم به چیزهایی که نمی توانیم تغییر دهیم و لذت می بریم از چیزهایی که واقعاً لذت بخش نیستند»
همچنین در داستان «آهه» صفحه 18: شما مردها خوب و زود شروع می کنید ولی وسط کار جا می زنید اما ما زنها سخت شروع می کنیم در عوض تا آخر می مانیم.
پرسش: چرا زنها خود را عادت می دهند تا از چیزهایی که واقعاً لذت بخش نیستند لذت ببرند و چرا برخلاف مردها تا آخر می مانند.
پاسخ: احتمالاً ویژگی های جنسی و زیست شناختی زنان نیست بلکه ساختارهای اجتماعی، ارزشی، فرهنگی و سنتی جامعه طی فرایند اجتماعی کردن، زنان را اینگونه باز آفریده اند.
یکی از روشهای نقد فمنیستی این است که شخصیت های زن داستان را پیدا کرده و نقش آنها را بررسی کنیم و از این طریق مشخص کنیم که نویسنده با آفریدن این نقش در داستان چه هدفی را دنبال می کند؟ و آیا قصد مطرح کردن مسائل زنان را دارد؟
به یکی از بهترین و درخشان ترین صحنه های کتاب در داستان «آهه» برگردیم. لازم به ذکر است که صحنه ها و تعابیر زیبا و جاندار در داستانهای این مجموعه متعددند. مثلاً صحنه های داستان «چشمهای فرضی».
در قسمتی از داستان آهه زمانی که مرد جای چهار خط موازی و سرخ را روی گونه و گردن همسرش می بیند و فریاد می کشد: دروغ نگو زنیکه متقلب، اینها ادامه دستهای منند و زن دستش را روی گونه می گذارد و می گوید: «اینها ادامه جنگند روی تن من، اینها سهم من است» و این مشکل هزاران زنی است که همسرانشان پس از پایان رسمی جنگ، جنگی دیگر را برایشان به ارمغان می آورند.
نویسنده در اثرش فضای حاکم بر زندگی نسلی از زنان جامعه را به تصویر می کشد اما اساساً کینه ای نسبت به مردان نداشته و به دور از قضاوت و قهرمان سازی، شخصیت هایی را به ما نشان می دهد که اکثراً متعلق به طبقه متوسط و قشر فرهنگی جامعه اند. گرچه برخی نشانه های مردسالاری را با خود به همراه دارند زنان و مردانی که درگیر آثار تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دهه های اخیر جامعۀ ایرانند.
سخن آخر اینکه: حوادث و وقایع داستان با رابطه اندام وار و متقابل به دور از پایان های قطعی و بسته که تأویل پذیری داستان را خدشه دار می سازند در کنار سایر موارد ذکر شده اثری تأثیرگذار از نویسنده ای آگاه و توانا را به نمایش می گذارد.
2-زهره ابوقداره
و حالا عصر است کتابی با دوازده داستان کوتاه. وقتی به عمق روایت ها نظر می اندازیم، گذر زندگی من تو و ماها را می بینیم. اما این دفعه خانم گوهری با نثر زیبایی این روزمرگی ها را به قلم کشیده. شخصیت ها در پس لایه های ذهنی نویسنده زندگی می کنند و بروز و ظهور چندان روشنی ندارند. با این وجود شخصیت ها را ما، بارها و بارها در جامعه و فیلمها دیده و کاملاً با آنها آشنایی داریم. جمله های زیبا و ادبیات روان، ما را به عمق زندگی راوی رهسپار می کند از جمله:
در داستان دوم آهه که شاهد درد و رنج یک رزمنده شیمیایی هستیم بدون اینکه نامی از جنگ و جبهه باشد: هیچ وقت دروغ نمی گوید، من آدم خوبی هستم و اگر موجا، موج صداها، در مغزم منبسط نمی شدند و مثل یک دود سفید نمی زدند بیرون و همه حجم اتاق و خانه مان را پر نمی کردند. نعره می کشیدم تا مثل یک تیر بار پشت سرهم و بی وقفه خالی شوم.
یا در داستان لرزه های خیس، خواننده با بیمار سرطانی همزادپنداری می کند و درد زن را تا عمق جان می چشد: «دیدن او و تحمل مهربانی هایش خود یک عذاب الیم است. با موهای مصری پُر و یک جفت سینه سالم و سفت بدون غده انگار یک برتری غریزی خداداد با اوست. و حالا من تحمل این برتری و ظرافت طبیعی رفتار و سلامتی بی خدشه و دوشیزگی طولانی را با هم ندارم»
و حالا عصر است خواننده شاهد از هم پاشیدگی یک زندگی و تنهایی و سرخوردگی یک مرد است. معضلی که این روزها فراوان به چشم می بینیم و به گوش می شنویم.
اما راوی چه زیبا با کلمات تنهایی و افسردگی یک مرد را نشان می دهد زمانی که طاقت دیدن حتی دمپایی های زنش را ندارد، اسپری، کلیپس و خرت و پرت زنانه!! و بالاخره هزارپایی که در مغزش راه می رود و افکار را بهم می ریزد.
و اثرگذارترین داستان حلقه داغ: واقعیتی که هر روز و هر روز تکرار می شود اما این بار خواننده با روایتی بسیار زیبا و دلنشین مواجه می شود با پایان بندی های تأثیرگذار.
خواندن این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم و به عنوان یکی از دست به قلمها، دست مریزاد می گویم.
نگاهی به مجموعه شعر «در تناسخ کلمات» سروده سید عبدالحمید ضیایی
-در تناسخ کلمات
-عبدالحمید ضیایی
-ناشر: نشر تکا (توسعه کتاب ایران) تهران
-چاپ اول
-شمارگان: 3000 نسخه
هر چه چنتۀ شاعر پُرتر باشد شعرهایش به مراتب ژرف تر و پرمعناتر است که البته این پرمعنایی معمولاً با لفاظی های عالمانه همراه می شود چه به صورت معتدل به کار رود و چه افراطی. از میان آرایه های ادبی نیز «تلمیح» در شعر یک شاعر اهل مطالعه معمولاً جایگاهی ویژه و ثابت دارد، یعنی شعری که براساس حکایتها و روایات داستانی و حکایتهای واقعیِ قرآن ساخته و پرداخته شده است.
مسلماً شاعری که رشته هایی را مانند حقوق، ادبیات فارسی و فلسفه پشت سر گذاشته و کتابهایی در سطح بالا و دانشگاهی تألیف کرده، شعرش ژرف و بیانگر دانش اوست.
این ویژگی ها همانا از آن شاعری است سی و پنج ساله از خطه چهارمحال و بختیاری به نام «سید عبدالحمید ضیایی» که در دفتر شعر «در تناسخ کلمات» پنجره ای را به سوی مخاطب می گشاید به سوی سروده هایی عالمانه و حاکی از دانشهایی که شاعر، بخت کسب کردن آنها را داشته است:
نه چنگی می زند بر دل شرابی، تارِ گیسویی
نه دیگر اشتیاقی، فهمِ سقراط و دریدا را
«در تناسخ کلمات» ص 31
نه حضرت عین القضاتِ شمع آجینم
نه شیخِ اشراقم، نه چون منصور بر دارم
ص 33
تو مبتدای منی، گرچه از تو بی خبرم
تو در نهاد منی از گزاره دلتنگم
ص 39
و... آشنایی با شخصیت هایی همچون سقراط، دریدا، عین القضات، شیخ اشراق و منصور حلاج نیشابوری اگر ژرف نباشد، ورود آنها در شعر چنگی به دل نمی زند اما ضیایی در سایه مطالعه آثار آنها و شناخت نسبت به آنها با پس زمینه پربار آگاهی، شعرهایی می سراید فنی و در خور توجه.
البته انتظار می رود ضیایی در قالب غزل از شیوه زبانی نوآورانه تری استفاده کند چرا که با مروری گذرا بر غزلهای«در تناسخ کلمات» درمی یابیم که بر این ابیات، سایه محسوس غزلهای شاعران یک نسل پیش از ضیایی چیره شده است به ویژه غزلهای علیرضا قزوه:
ولی از دور زیبا بود، آن زیباییِ مطلق
و رنجی بی حقیقت، عشق این شیداییِ مطلق
گره پشت گره زنجیر بر زنجیر پوسیدیم
من و تو سالکانِ تشنه ی دانایی مطلق...
ص 29
و حتی عشق، حتی عشق زندانِ رهایی بود
سلوکِ هیچ در جغرافیای بی کجایی بود
برای دست و پا گم کرده ی شوق تماشایت
نخستین لذتِِ دیوانگی بی دست و پایی بود...
ص 58
البته همسانی زبان غزلهای ضیایی با شاعرانی چون علیرضا قزوه می تواند ناخودآگاه باشد، اما شاعر باید همواره به دنبال فرمها و ساختارهای جدید باشد تا به مرور و نه ناگهانی و یک شبه به مرزهای «زبان مشخص» در شعر برسد.
نمودهای وسعت مطالعه در سروده های سپید ضیایی نیز دیده می شود اما وجه غالب بر این سروده ها سادگی در زبان است، یعنی همان جریانی که بیشتر شاعران جوان از آن پیروی می کنند و برآنند که از پیچیدگی های زبانی در شعرهای سپید دوری گزینند.
...همیشه ترسیده ام/ از بیکن و ارستو/ و این گزاره های ریاضی وار/...
ص 81
...ذاتِ مؤنثِ جهان/ مرا به خود/ فرا می خواند/ و من بی هیچ آیه ای در خاطره ام/ به خواب فرو می روم
ص 94
برادرم/ برادر مصلوبم/ با گرگان اورشلیم/ بت های زنده را/ نمازِ در یوزگی می برند...
ص 120
نه من شبیهِ آتمن هستم/ نه تو شبیه برهما/ نه تو به نیروانا می مانی/ نه من دچار حیرتِ بودایم/ نه رقصِِ دخترانِ سبزه ی هندو/ گره گشای دل است/ نه ریگ ودا این سرودِ روشنِ زرین/ نه متنِ مغلقِ گیتا/ و هر چه راه/ خیال است و خدعه و/ ما یا...
ص 183 و 184
شعر بالا هر چند کوتاه است اما در واقع نموداری روشن و مشخص از وسعت مطالعاتی شاعر است، در این شعر آتمن یا آتمان «منِ» دروغین است در برابر حقیقت وجودی، برهمن، برهما یا برهمن وجدان جهان و روح ابدی و ازلی هستی است. نیروانا به قولی قدیمی ترین سند زنده مذهب و جامعه هندو و سرود آسمانی هندوان است.
ریگ ودا بخشی از کتاب عظیم مهابهارات و دربرگیرنده مکالمات کریشنا با شاهزاده ای به نام ارجونا بوده و نزد هندوان از هر کتاب دینی و عقلی دیگر محبوب تر و محترم تر به شمار می رود.
در هر حال موازنه ای که ضیایی توانسته بین ساده گرایی در شعر نو و نمودهای وسعت مطالعات خود برقرار کند می تواند تبدیل به شیوه ای مبارک در شعر نو شود به شرطی که شاعر از راه اعتدال منحرف نشود.
در مجموع سیدعبدالحمید ضیایی در مجموعه شعر «در تناسخ کلمات» تا حدود زیادی توانسته تعادل کلمات را در برابر افراط های لفظ گرایانه برقرار کند. برای او آرزوی توفیق روزافزون داریم.
کاش من آن ماه بودم
مجموعه شعر از: شهیلا رستاخیز
انتشارات داستان سرا، 84 صفحه، 1800 تومان
معرفی از: امین فقیری
مجموعه شعری صمیمی با زبانی سرراست و بدون پیچیدگی. هر چند که بعضی از شعرها بهره ای از پسانوگرایی می برد شاعر لازم ندیده از اجتماع پیرامونیش و دردهای آن سخن بگوید، بلکه تمام شعرها بدون استثناء حدیث نفس اند. شاعر دردهای خود را عمده کرده و به خواننده تحویل داده است. در این راه به تصورات خود از عشق، طبیعت و تمام چیزهایی که ذهن او را مشغول می داشته اند عنایت داشته است.
2
فقط برای تو/ آفتاب را می چینم/ در گلدان اتاقم/ دریا را می شکافم/ بر زلف سیاهت/ مروارید می بندم/ ای عروس شب من/ فقط برای تو/ ستاره ها را زنجیر می کنم/ بر گردن ماهت/ بر تن مرجانی ات/ لباسی از/ گلهای یاس می دوزم/ بر رویت/ حریری از ابر می بافم/ فقط/ فقط/ فقط برای تو/ خورشید را/ به خانه راه می دهم.
این شعر از ساختاری محکم بهره می برد و به تمام معنی خصوصیات شعری را دارد که از باور انسان فراتر می رود. شاعر در هنگام سرودن گوئی از الهامی فراطبیعی بهره برده است. تعبیرهایی به ظاهر دور از ذهن اما واقعی. هنگامی که انسان در پریشیدگی خویش دست و پا می زند ذهن شاعرانه او این تعابیر را می زایند.
5
اه هر شب/ کنار دستم گریه می کند./ کودکی از شیر گرفته/ جامه ای عریان/ و دستی/ که دریا را می کشد تا روی چشمانم/.
امشب/ کسی برای ماه/ لالایی نمی خواند.
شهیلا رستاخیز بی گمان شاعر خوبی است و شعرهایش از اندیشه هایی پیش پا افتاده سخن نمی گویند. درست است که پسانوگرایی در جای جای شعرهایش مشهود است اما خط نامریی و محکمی کل شعر را با هم پیوند می زند.
به قسمت هایی از شعرهای مختلف او نگاه کنید. اندیشه ظریف و نازک خیالی زنانه در آن مشهود است.
*وجب به وجب سروی را/ که در من ایستاده است/ می بویم/ و در چشمه ای که در تو جوشیده است/ خیس می شوم. (شعر 6 ص 13)
*من امروز/ بالای سر همه فکرهای سرخ/ پرچمی سپید می گذارم (شعر 9 ص 16)
*پیراهنم، بی گل/ روبرویم/ نشسته است. (شعر 11 ص 18)
*نامت را/ آنقدر بلند می خوانم/ تا حنجره ام بمیرد (شعر 19 ص 26)
*به قربت من نمی آید/ و من/ چون ترانه ای ناتمام/ در حنجره تمام قناری ها/ می شکنم. (شعر 24 ص 31)
*امشب ماه را می پوشم/ با دامنی پر از بنفشه/ به دیدارت می آیم. (شعر 27 ص 34)
*در باز بود/ نگاه گنجشک/ و انتظار باغچه/ به پیشبازم آمدند (شعر 35 ص 42)
بگذریم از اینکه شاعر اگر بخواهد خودش را تکرار کند، دیگر نمی تواند چیز تازه ای به خواننده بدهد. فکر می کنم شهیلا رستاخیز باید نقبی به عمق جامعه بزند و از دردها و آلام آنها نیز بگوید. یا به گونه ای عمل کند که در بعضی شعرها نمونه ای خواهیم آورد تا مرزها شکسته شود و هنرش به هنری جهانی تبدیل گردد.
شعرهای زیادی از این دفتر حسی را در آدم برنمی انگیزند. می شود همانند نثر زیر هم نوشت یا اگر جسارت نباشد به قطعات ادبی ماننده تر است. البته هیچکدام بی ارزش نیستند و حال و هوای خاص خود را دارند.
*نمی دانستم!/ در این روزگار/ تا سراغ دلم را می گیرم/ هوای تو را می کند/ دنیا!/ تو کجای زمینی؟
*شاید/ در خواب بگویمت/ یاس/ در من شکفته است/ تا تو/ در خود بیدارم کنی
*دیروز بی تاب/ و امروز/ در تاب توام/ دور از نگاه بی تابت/ تاب می آورم
*وقتی/ پیراهن آرزوها را/ بر تن می کنی/ من/ پیرترین آرزوهایت می شوم
*معجزه ای!/ خاموش نمی شوی/ تا در هوایت بهار شوم/ در آغوشت گل بخوابانم/ و خود را/ کفن پوش نیلوفر کنم/ معجزه ای!
و اما شعرترین شعرهای دفتر
*چهار گوشه پیراهن مادر/ خیس بود/ ستاره گم کرده بود/ و دریا را/ در چارقدش/ پیچیده بود/ قرار را/ از یاد نبرده/ اما بختم را/ جا گذاشته بود.
*کمی دورتر/ شیهه اسبها را می شنوم/ بوسه باران را لمس می کنم/ و چون/ مادیانی منتظر/ شیهه می کشم/ آنگاه/ زمین را دور می زنم/ و آرام آرام/ در خاطره دنیا/ گم می شوم
*آرام باشید آرام/ ناف این همه باران را/ به ناف پدرم نبافید/ پدرم/ یک جفت چشم داشت/ و تعدادی دست/ گوشهایش را قبلاً/ در روزهای سیاه/ به حلقه ای فروخته بود/ اما/ دستهایش را بریدند/ چشمهایش را بستند/ و زیر سقفی پاره پاره/ زمین را رویش کشیدند./ آرام بخواب آرام/ خیلی زود برف می بارد/ و نافِ همه آدم و حوا را می بُرند.

