عشق هفت سالگی
نرگس کریمی- عسلویه
هفت ساله ام و عاشق همکلاسیم هستم. میترا. روی یک نیمکت در مدرسه، کنار هم می نشینیم. تمام روز را با هم می گذرانیم. خانه آنها در کوچه پشتی است و ما سر کوچه با هم قرار می گذاریم که همدیگر را ببینیم و به مدرسه برویم. مدرسه نزدیک است و ما زود می رسیم و همیشه آرزو می کنیم ای کاش مدرسه کمی دورتر بود تا بیشتر دست در دست هم راه می رفتیم.
میترا چکمه های سبز رنگ پلاستیکی دارد و من چکمه های قرمز رنگ. چکمه هایم را با کارد آشپزخانه دور از چشم مادر سوراخ می کنم تا برایم چکمه دیگری بگیرند و می گویم که فقط چکمه سبز رنگ می خواهم. حالا هر دو چکمه سبز رنگ داریم. با کیفهای قهوه ای. روی کیف او نقش دو خرگوش و یک روباه است و روی کیف من چند تا سنجاب. زنگهای تفریح به خیالبافی این تصاویر می گذرد و داستانهایی که سرهم بندی می کنیم. روباهی که همیشه مغلوب سنجابها و خرگوشها می شود. گاهی اوقات از این بازی خسته می شویم و تصمیم می گیریم که بین این دو گروه صلح برقرار شود. میترا می گوید که روباهها نمی توانند همیشه در صلح بمانند و وقتی گرسنه شوند به سراغ خرگوشها و سنجابها خواهند آمد. من دوست ندارم که سنجابهایم خورده شوند و سعی می کنم داستانهای دیگری خلق کنم که در آن سنجابها زنده می مانند. میترا داستانهای من را دوست ندارد. گاهی اوقات فقط می خواهد که خرگوشهایش زنده بمانند و می گوید روباهها به هر حال باید چیزی بخورند و او سنجابهای مرا انتخاب می کند. قهر می کنم و تمام روز را با او حرف نمی زنم. اما زنگ که می خورد دیگر تحمل نمی کنم و برای آشتی با او جلو می روم. آنچنان دوستش می دارم که او را با تمام فکرهایش و خودخواهیهایش قبول دارم.
بقیه به عشق ما حسادت می کنند و سعی می کنند دوستی ما را به هم بزنند. اما ما همچنان به هم متصل هستیم. به مانند دو خواهر. به مانند دو دوست. دو همراه. دو همسایه.
یک روز می گوید که پدرش خانه را فروخته است و می خواهند به جای دیگری بروند. دنیا تیره و تار می شود. تمام روز را گریه می کنیم. میترا قول می دهد تا برایم نامه بنویسد و همیشه به یاد من باشد.
تمام هفته را در خانه اشک می ریزم. مادر می گوید که من باز هم دوستان خوبی پیدا خواهم کرد. اما من دوست دیگری نمی خواهم. تنها او را می خواهم. تنها با او می توان به دنیای عکسهای روی کیفها رفت. تنها با او می توان با چکمه های سبز رنگ در چاله های آب وسط کوچه آب بازی کرد و تنها با او دنیای روزهای مدرسه، دنیای اتفاقات جالب است. اما مادر نمی تواند حرف مرا بفهمد او می گوید که من هنوز بچه ام و هنوز خیلی وقت دارم تا دوستان جدید پیدا کنم.
آخرین روز به سختی می گذرد. باران می بارد و چکمه های سبز رنگمان پر آب می شوند. کیفهای قهوه ای خیس می شوند و خرگوشها و سنجابهای بی پناه نیز. اما برای ما دیگر مهم نیست. زیر باران ایستاده ایم و به هم نگاه می کنیم و به هم قول می دهیم که همیشه همدیگر را دوست بداریم. میترا می رود و من نگاهش می کنم که چگونه در ته کوچه ناپدید می شود.
هیچ نامه ای از میترا نمی رسد. روزهای زیادی به انتظار می گذرد. سنجابها کم کم از روی کیف کنده می شوند. چکمه سبز رنگ سوراخ می شود. دسته های کیف قهوه ای کنده می شود اما نامه ای از میترا نمی رسد و عشق هفت سالگی من در باران خیس می خورد.
سگ نگهبان
راضیه جوینده
مضطرب تر و عصبی تر از همیشه وارد خانه شد. سگ که مشغول پرسه زدن در باغچه باغ بود به طرفش آمد، دست نوازشی روی سر سگ کشید، سگ زوزه کشان دمش را تکان داد.
از بابت تنها چیزی که نگرانی نداشت سگ خشن و بدقواره اش بود. سگ وظایف خودش را به خوبی می دانست. تمام مدت در باغچه باغ می چرخید. هیبت سگ به گونه ای بود که هر کسی از دیدنش وحشت می کرد.
وارد خانه شد. همسرش طبق معمول مشغول صحبت با تلفن بود. خدمتکار خانه با وحشت به او گفت: سلام آقا!
با عصبانیت گفت: مگه نگفتم نرده ها را تمیز کن. پس چی شد ها؟
خدمتکار در حالی که اشک در چشمانش حدقه زده بود، گفت: چشم آقا ولی من از سگ می ترسم. -بیخود! ارزش این سگ از...
حرفش را قطع کرد و گفت: برو اصلاً حوصله ندارم، برو از جلو چشمم.
خدمتکار با ناراحتی گفت: ببخشید، من می خواستم برم مرخصی مادرم مریضه.
-خواستی برو، اصلاً برنگرد مگه ما مسخره دست تو ایم، جنابعالی به ما بدهکاری، پرداخت کن برو هر قبرستانی که خواستی. هر روز برای من یه فیلمی در میاری.
خدمتکار نگاهی به او کرد و به طرف آشپزخانه رفت.
همسرش با بی تفاوتی به طرفش آمد و گفت: بازم به این بدبخت گیر دادی؟
راستی یادت باشه برای ثمین باید پول بفرستی، بهین هم با شوهرش فردا شب می رسند ایران، هیچ فکری برای تغییر دکور خانه نکردی. وای ماشین! ماشین ما فحش، ماشین که نیست.
-ولم کن اصلاً حوصله ندارم.
-چیه؟ باز هم ساختمان؟
با عصبانیت بلند شد و در اتاق چرخید و گفت: همه دزدند، همه عوضی هستند. اگه یه کم حواست نباشه همه سرت را کلاه می ذارند.
زن با همان خونسردی در حالی که النگوهای دستش را می شمرد، گفت: اَه مگه اون ساختمان فقط مال تو؟ پس اون شریک های احمقت چی؟
-اه هر چی می کشم از دست آنهاست. اگر آنها آدم بودند که اون مهندس های احمق سوءاستفاده نمی کردند.
با شنیدن صدای زنگ تلفن زن به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت: سلام خواهرجون، آره اومدم فردا شب بهین میرسه خیلی کار دارم.
بعد رو به مرد کرد و گفت: درست میشه نگران نباش.
از خانه بیرون رفت. مرد تلفن همراهش را برداشت و شماره گرفت، بعد با داد و بیداد گفت: من دیگه به کسی باج نمی دم آقای مهندس، چی خیال کردی؟ من نمی ذارم کسی مال منو بخوره، من... من...
دستش را روی قلبش گذاشت و روی زمین افتاد. همراه او گلدان عتیقه روی میز هم روی زمین افتاد و شکست. خدمتکار با شنیدن صدای شکستن گلدان به داخل اتاق آمد. مرد را دید که به طرز وحشتناکی روی زمین افتاده است.
سگ داخل حیاط مشغول پارس کردن بود. خدمتکار با وحشت به گلدان شکسته نگاه می کرد یاد آخرین باری افتاد که برای شکستن قوری چینی نه چندان عتیقه یک ماه حقوق نگرفته بود. یاد بدهکاری و مبلغ سفته ای که دست آقا داشت افتاد. در دل گفت: به جهنم! اما ناخواسته به طرف تلفن رفت و شماره خانم را گرفت. اما تلفن همراه خانم خاموش بود. شماره اورژانس را گرفت. اورژانس بعد از چند لحظه رسید. قبل از رسیدن اورژانس به هر بدبختی بود سگ را به زیرزمین برد و حبس کرد.
* * *
خانم بعد از شنیدن خبر، نگاهی به خدمتکار کرد و گفت: وای! عجب بدبختی! بیچاره بهین! فردا میرسه چه قدر ناراحت میشه، چه قدر بهش گفتم زودتر تلویزیون را لااقل عوض کن، زشته؟ به خدا تو خونه هیچ کس نیست که تلویزیون LCD نباشه، حالا که همه LED دارند. بچه ام، چه آبروریزی! فکر کن شوهرش برای اولین بار میاد سرزمین مادرش اش را ببینه، حالا چه قدر خفت بار حال و روز ما. نمی دونی چه خونه و زندگی تو آمریکا دارند. من رفتم بیمارستان فعلاً نمیشه بری مرخصی.
خدمتکار بعد از رفتن خانم خانه دور خانه چرخید، خودش هم نفهمید کی خوابش برده که خانم او را صدا زد و گفت: برو تو اتاق خودت بخواب.
-چی شد خانم؟
-هیچی بابا، فعلاً تو کماست. سکته کرده براش دعا کن، شاید دعای تو کمکش کنه. ظاهراً کاری از دست دکترها برنمی یاد. برو بخواب منم باید بخوابم فردا بهین میاد باید یه فکری برای ماشین بکنم خیلی آبروریزیه.
* * *
بهین با اندوه وارد خانه شد. شوهرش که با حیرت به اشیاء عتیقه داخل خانه نگاه می کرد، از بهین پرسید پدرت عتیقه فروش بوده؟
بهین نگاهی به عکس پدر کرد.
مادر گفت: می دانم بهین جان، خیلی سختِ ولی خودش هم مقصره می خواست ساختمانی بسازه که تو شهر بی نظیر باشه.
بهین نگاهی به شوهرش کرد و گفت: فکر می کنی بتوانی کاری برای تمام شدن ساختمان بابا انجام بدهی؟
وقت ما خیلی کمه، فقط ما می تونیم ترتیب واگذار کردن سهم پدرت را به یکی از شرکا بدهیم، حالا به هر قیمتی! حال پدرت خیلی بده بهین. بدتر از آنی که ما وقت داشته باشیم. مادر بهین هم حرف او را تأیید کرد و گفت: واقعاً آدم باید منطقی باشه امیدی به بهبودی پدرت نیست. سگ مشغول پارس کردن بود. شوهر بهین به طرف پنجره رفت و گفت: سگ احمق! دلم می خواست خفه ات می کردم.
