جديدترين كتاب جبران خليل جبران منتشر شد
فارس: پس از بررسي اسناد يافت شده در آمريكا و لبنان، جديدترين كتاب «جبران خليل جبران» نويسنده مشهور لبناني منتشر شد.
كميته ملي جبران خليل جبران كتابي حاوي نسخ خطي و نقاشيهاي جبران خليل جبران نويسنده و مولف شهير و فقيد لبناني را براي اولين بار منتشر كرد. اين كتاب حاوي دو مجموعه كه يكي از آنان در موزه جبران خليل جبران در شهر بشراي لبنان موجود بوده است و ديگري در يك مجموعه فرهنگي در آمريكا كه جبران خليل جبران بخشي از زندگي خود را در آن گذرانده، كشف شده است.
كميته ملي جبران خليل جبران در اين زمينه با تشكيل هياتي اسناد و صلاحيت نشر آنها را بررسي و اين كتاب را در 350 صفحه و در جريان فعاليت بيروت در پايتخت جهاني كتاب منتشر كرده است و قصد دارد بعضي از اين نسخ خطي كه براي كتابي ديگر كفايت دارد را در آينده نزديك منتشر كند.
طارق الشدياق رئيس اين كميته به پايگاه خبري الجزيره گفت: بر روي نسخ خطي كار ترميم صورت گرفته است و اسم اين كتاب از تاريخ زندگي اين مولف شهير لبناني اخذ شده است.
وي درباره كشف اين نسخ خطي گفت: ما در موزه بخشي براي نگهداري از نسخ خطي داريم كه اكثرا از دانشگاههاي كاروليناي آمريكا جمع شده است لذا هياتي را براي تحقيق و بررسي در اين نسخ تشكيل داديم و اين هيات آنچه كه منتشر شد را انتخاب كرد. در همين حال رئيس كميته ملي جبران خليل جبران با اشاره به اهميت مدارك ارائه شده ميگويد: آنچه كه به تازگي ارائه شده، هر آنچه كه از وي درباره موضع انساني و عشق و دوست داشتن، صلح و ارزشهاي انساني ميشناسيم را در بردارد.
وي همچنين به كشف تعدادي مقاله قابل انتشار اشاره ميكند و ميافزايد: اين مقالات ضدخصلتهاي ناپسند مردم و تسليم شدن آنها در برابر سلطهگران است كه همگي با خوي و منشي كه از جبران خليل جبران ميشناسيم تطابق دارد.
گزیده ای از مجموعه شعرهای «غلامحسن اولاد» منتشر می شود
محسن دانش
به زودی مجموعهای از یادداشتهای طنز و سرودههای نو را به دست چاپ میسپارم.
«غلامحسن اولاد» که به تازگی کتاب شعر «عاشقانههایم را هیچ کس نمیخواند» را منتشر کرده است، با اعلام این خبر گفت: دفتر برگزیده غزلها، مثنویها (حدود 17 مثنوی بلند)، یکصد رباعی، یکصد دوبیتی و ترانه، شعرهای نیمایی و آزاد و دفتری از یادداشتهای یک روستایی را نیز آماده چاپ دارم که به کمک همسرم سامان یافته است.
حدود سی، چهل متن از «یادداشتهای یک روستایی» طی سالهای گذشته در روزنامه «عصر مردم» چاپ شد، البته چند تایی هم در نشریات دیگر، هنوز هم گاهگداری که حال و حوصله و دل و دماغی باشد، از این یادداشتها مینویسم.
وی افزود: زمانی که «یادداشتهای یک روستایی» از رادیو شیراز پخش میشد هواداران بسیاری داشت نه تنها در شیراز و فارس که در استانهای بوشهر، بندرعباس، کهگیلویه و بویراحمد و یاسوج و... و خلاصه تا آنجا که موج رادیو میرفت، پیش از انقلاب نام این برنامه که هر شب به مدت ربع ساعت یعنی از 9:45 دقیقه تا 10 شب به اجرا درمیآمد: «خالو بالاخان سلام» بود خیلیها هنوز هم این برنامه را به یاد دارند. خیلیها هم نوارهایی را که ضبط کردهاند در اختیار هم میگذارند.
«خالو بالاخان» نام یک شخصیت روستایی بود که آمده بود شهر و مسایل و مشکلات شهروندی را با زبان نقد و طنز به چالش میکشید. تا آن زمان طنز تحلیلی با لهجه روستایی در رادیو ایران سابقه نداشت. از این رو مردم از جوان تا پیر، زن، مرد، دهاتی، شهری، دانشجو، کاسب و کارمند آن را دوست میداشتند و مدیریت و کارکنان صدا و سیما هم به آن میبالیدند. هنوز هم برخی از دوستان وقتی به من میرسند از «کَل عباس» میگویند که همان «خالو بالاخان» بود یا واژه «کُمو» نیست یعنی شکمو نیست را به زبان میآورند و صدها مثال دیگر که مجال بازگفت آن به درازا میکشد.
وی ادامه داد: پیش از انقلاب دو برنامه دیگر هم مینوشتم یکی «نقد شعر و قصه آدینه شبها» بود که شبهای جمعه پخش میشد و مخاطبانش اهل قلم، روشنفکران و دانشجویان و... بودند و دو دیگر «در میزگرد ارواح». این برنامه که نبضش در فضای سیاسی میزد و اجتماعی نفس میکشید یک شب در میان از رادیو پخش میشد و سه مجری داشت که هر کدام نقشی ایفا میکردند. در این برنامه هر بار روح یک دیکتاتور یا جنایتکار یا... به طور نمادین و سمبولیک احضار میشد.
به خاطر میآورم که روح سیفالقلم خیلی سر و صدا کرد اما روح «ضحاک» حسابی کار دستمان داد...
جوانی بود و قلم سرکش و سر نترس، من خیلی ناپرهیزی و بیاحتیاطیکردم. این برنامه ضبط شده و آماده پخش بود که از «ما بهتران» خبردار شدند.
میدانید که آن روزها «ضحاک» خط قرمز بود و تابو را تداعی میکرد. دولتمردان و مسئولان سیاسی هم روی نوشتههای من حساسیت داشتند... اینکه سرانجام کار به کجا کشید: این زمان بگذار تا وقت دگر، اما هر چه بود ختم به خیر شد و ما قسر در رفتیم.
وی گفت: به غیر از خواندن و نوشتن از من چه کاری برمیآید؟ دستکم دو سه کارتن نوشته و مطلب و نقد و نظر دارم که هر وقت به سراغشان میروم تا به آنها سر و سامانی دهم از تراکم و تورم آثار
وحشت میکنم.
بعضی وقتها هم دوستان
از این طرف و آن طرف برایم کتاب میفرستند. نظرم را تلفنی به آنها میگویم و تأکید میکنم که در کارهای خودم نیز وا ماندهام واِلا حق بود چند سطری مینوشتم.
وی افزود: اخیراً دو کتاب غزل از یک جوان سبزواری به دستم رسیده که پرشهای بلندی دارد. بچههای کرمان و بندرعباس و بوشهر هم خوب کار میکنند. در همین شیراز خودمان هم شعرهای زیبایی از غزل تا پستمدرن شنیده و خواندهام. ای کاش وقت داشتم و میتوانستم بر متن کارهای این عزیزان حاشیهای بنویسم... دریغا از این بازی روزگار...
وی ادامه داد: گزیدهای از هفت مجموعه شعرهایم با عنوان «برای چشم خودم دود میکنم اسفند» را که دربرگیرنده شعرهایی از مجموعههای «باغ آتش»، «بهار و تکه مهتاب»، «کنار خوشه گندم»، «تریشههای غزل»، «تو سرو هم که نباشی بلندبالایی»،«در باغ خسته بعدازظهر» و «عاشقانههایم را هیچکس نمیخواند» است؛ در دست انتشار دارم.
دكتر اصغر دادبه:نظامي داستانهاي ملي را به نظم كشيد
ایسنا: اصغر دادبه در درسگفتار نظامي گفت: فردوسي داستانهاي «آشكارا ملي» را به نظم آورد (من بر كلمه «آشكارا ملي» تاكيد ميكنم ) و نظامي داستانهاي «ملي» را به نظم كشيد. از همين روست كه نظامي دلبستگي شگفتانگيزي به داستان «خسرو و شيرين» دارد. اصغر دادبه در دومين مجموعه از درسگفتارهايي درباره نظامي كه به «نظامي، سخنگوي بزرگ فرهنگ ايران» اختصاص داشت و در مركز فرهنگي شهر كتاب برگزار شد، گفت: بزرگان ما از يك سو تحت شرايطي خاص پديد آمدهاند و از سوي ديگر بر آينده تاثير گذاشتهاند.
وي افزود: پس اگر تنها روزگار خود را ببينيم و به آن گذشته تاريخي ننگريم، تصور درستي از آن ها پيدا نخواهيم كرد. براي همين است كه كسي كه از تاريخ آگاه نيست، گمان مي كند كه گنجه و قونيه امروز، همان چيزي است كه در زمان نظامي و مولانا بوده است. در حالي كه چنين نيست و هر پديدهاي را بايد در جايگاه و خاستگاه خودش بررسي كنيم تا معنايش روشن شود.
بازيابي هويت ايراني در سدههاي نخستين اسلامي
دادبه يادآور شد: سدههاي سوم و چهارم قمري مهمترين سدههاي ما در بازيابي هويت و فرهنگ ايراني، تحت پوشش اسلام، است. در سده سوم زبان دري، زبان ملي ما شد و دوره زريني در فرهنگ ايراني پديد آمد. اوج اين حركت را بايد در سده چهارم و در نزد فردوسي ديد. در اين سده است كه بازيابي هويت ايراني به ثمر نشست. ترديدي هم نيست كه زبان ركن اصلي اين هويت بود. حتي در بازسازي حكمت نيز مساله زبان اهميت داشت.
وي افزود: بر اساس متون كهن و معتبر، سلسله زبانهاي ايراني، چند تا بود كه زبان دري يكي از آنها بهشمار ميرفت. «ابن النديم» در كتاب «الفهرست» لهجههاي زبان ايراني را پنج گروه پهلوي، دري، فارسي، خوزي و سرياني ميداند. بعد به گفته «ابن مقفع» استناد ميكند و ميگويد كه زبان پهلوي منسوب به پهله است كه خود شامل پنج ناحيه اصفهان، ري، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان است.
اين استاد دانشگاه يادآور شد: دري نيز زبان شهرهاي مدائن و دربار شاهان بود و در خراسان، بلخ و نواحي شمالي رواج داشت. فارسي، زبان موبدان و دانشمندان بود و خوزي زبان خلوت شاهان و سرياني نيز مربوط به مردم عراق. در شروان و اران و آذربايجان، مردم به زبان آذري سخن ميگفتند.
وي افزود: اين زبان يكي از شعبههاي زبان پهلوي بود. هنوز هم آنهايي كه درباره زبان آذري تحقيق ميكنند، ميگويند كه در بعضي از روستاهاي آذربايجان، مردم به اين زبان كهن سخن ميگويند. در «احسن التقاسيم» زبان هشت اقليم ايران، پارسي دانسته شده است و درباره آذربايجان ميگويد كه آنها زبان پارسي را ميدانند و زبانشان به زبان خراسان نزديك است.
اينها را بشمردم تا بگويم كه به لحاظ وضع خاصي كه زبان دري داشت و به سبب آنكه حكومت ملي در خراسان مستقر شده بود، طبيعي است كه زبان اين نواحي بود كه فراگير شد و بزرگان بدين زبان سخن گفتند.
زبان مردم آذربايجان و اران، پارسي بود
وي افزود: حدود پنجاه سال پس از ظهور فردوسي و شاهنامه، زبان دري به آذربايجان و اران (كه امروزه به غلط اران را آذربايجان مينامند) رفت. اسدي طوسي از خراسان به آذربايجان ميرود، چون زبان ملي در آنجا رواج داشت و مردم به اين زبان سخن ميگفتند. در آنجا بود كه «ابودلف»، پادشاه اران، سفارش سرودن «گرشاسپنامه» را به اسدي داد. اسدي «لغت ُفرس» را هم در آنجا نوشت.
در مقدمه كتاب مينويسد كه من اين را به درخواست يكي از شاعران نوشتم. معناي سخن او اين است كه دربارهاي محلي آنجا پُر از شاعر بوده است و اين شاعران زبان دري را ميفهميدهاند اما فهم متون ادبي براي آنها دشوار بوده است. به همين دليل از اسدي ميخواهند كه «لغت ُفرس» را بنويسد. اسدي در پي فهماندن تعبيراتي است كه در خراسان بهكار ميرفته است.
تاكيد من بر اين است كه بعد از ماوراء النهر و خراسان، نخستين جايي كه زبان دري رواج پيدا كرد و بشدت حمايت شد، آذربايجان و اران بود، بعد به مناطق عراق عجم و فارس رسيد. اين مساله مهمي است كه بايد به آن توجه كرد. «شبلي نعماني» هم ميگويد كه از خراسان تا آذربايجان و اران، در ميان طبقات مختلف مردم، شاهنامه فردوسي خوانده ميشد و از در و ديوار آن مناطق آواي شاهنامه ميباريد.
وقتي «قطران» به ممدوحش ميگويد «فخر الامرايي تو و فخرالشعرا من»، يا از دست شاعران ديگر شكوه ميكند، حاكي از آن است كه سخنوران و شاعران بسياري در آنجا بودهاند.

