حکایت عشق پیرانه سری در «تکرار نمی شود در تو آن گُلِ سرخ»
آخرین اثر «امین فقیری» نویسنده نام آشنای شیرازی، کتاب «تکرار نمی شود در تو آن گُلِ سرخ» است که در قالب یک نمایشنامه به زیور طبع آراسته شده است. نوع نگاه فقیری و ساختار نوشتاری این اثر، بهانه ای شد تا چند تن از بزرگواران عرصه ادب در این حیطه قلم زنی کنند که در زیر می خوانید:
سورئالیستی درآمیخته با رئالیسم
منصور پایمرد
امین فقیری، در زمینه داستان نویسی معاصر نامی آشناست و نیازی به معرفی ندارد. هر کس که با ادبیات معاصر و داستان نویسی سر و کاری داشته و دارد، بی شک با آثار او نیز آشناست. امین فقیری را کسانی که از نزدیک می شناسند، فروتنی، مهربانی و روحیه انسانی او، حتی بیش از قصه هایش بر جان و دلشان چنگ افکنده و شیفته شان کرده است. کسی که با پشتوانه سال ها نوشتن، هنوز که هنوز است به هر قلم به دست تازه کاری مثل معلمی پرحوصله وقت می دهد و دل می سپارد. و وجودش در میان این همه آدم های پر مدعای بی مایه،که با چاپ کتابی سلام دیگران را هم به سختی جواب می دهند، غنیمت است. خوشحالم که می بینم تندرستی اش را کم و بیش بازیافته است و قلمش همچنان روان است.
آخرین کتاب امین فقیری، نمایشنامه ای است به نام «تکرار نمی شود در تو آن گل سرخ» که انتشارات نوید آن را بیرون داده است. این نمایشنامه هم، مثل دو اثر قبلی او، رمان «زمستان پشت پنجره» و مجموعه داستان «ببینم نبضتان می زند؟» موضوعش بر حول محور عشق می گردد. عشقی که به پیرانه سری به فقیری جوانی بخشیده و از دل و دیده اش، راه به قلم او باز کرده است.
نمایشنامه با صحنه ای هراس انگیز و تکان دهنده و وهمناک آغاز می شود: «مردی میانسال با موهای تابدار جوگندمی را به چوبی، صلیب وار بسته اند. در قسمت های دیگر صحنه جابه جا چند صلیب بر زمین استوار است و بر هر کدام زن یا مردی را مصلوب کرده اند. در دیواره پشت سن پرده ای آویخته شده که اسلاید آسمانی را نشان می دهد که ابرهای آتش گرفته، منظره غریبی را تداعی می کند.»(ص 7)
و صفحه بعد این صحنه با چنین توصیفی کامل می شود:
«مرد سپید موی همراه صلیب می چرخد و به صلیبیان دیگر می نگرد و بعد چشمش به آسمان خون پالای می افتد که لحظه لحظه رنگ می گرداند تا به خاکستری مات تبدیل شود. سایه دو نفر دیده می شود که یکی از آنها کاردی را تا دسته در سینه دیگری فرو می کند. فواره های خون به آسمان می پاشد و آسمان دوباره به همان هیئت قبلی باز می گردد.» (ص8)
صحنه بیانگر جامعه و یا جهانی است که ما در آن نفس می کشیم، خونین و کشنده و ترسناک. هر کدام از شخصیت های مصلوب نماد دسته یا گروهی از اجتماع هستند که در مقاطعی از نمایشنامه از صلیب خویش پایین می آیند و داستان خویش را بازگو می کنند.
بازیگر اصلی نمایشنامه، مرد سپید موی 55 ساله ای است که در چنین فضای دلهره زا و خوفناکی سخن از عشق ساز می کند.
بازیگران این نمایشنامه به دو گروه تقسیم می شوند:
الف) یک گروه اندک که عاشق اند و از درد و داغ عاشقی باخبر
(مرد سپیدموی، کامران و برادرش و دختر جوان)
ب) گروه دیگر که هر کدام به نوعی درگیر درد و رنجی هستند و بر صلیب چه کنم های خویش مصلوب.
فقیری صلیب را نمادین گرفته است و خود در رمزگشایی آن می نویسد:
«مرد سپیدموی: مهربانی از صد فرسنگی شما هم عبور نکرده است. اگر از آن چیزی می دانستید اکنون بر صلیب چه کنم آونگ نبودید.
چند صدا: تو خودت چه می گویی، صلیبت که زمخت تر از صلیب ماست
مرد سپیدموی: این پی آمد عشق است. صلیب شما پی آمد رنج» (ص47)
حرف فقیری در این نمایشنامه یک چیز است و بس. عشق. انسان ها یا عاشق اند و یا گرفتار رنج. عاشقان بر صلیب عشق خویش همه چیز را تحمل می کنند و بذر امید و مهربانی را بر این کره خاکی می پراکنند و آدم های بیگانه با عشق، دست به هر جنایت و جرمی می زنند تا شب و روزشان بگذرد، حتی کشتن و صدمه زدن به نزدیک ترین کسان خویش.
عشق گرچه به تقریر و بیان در نمی آید و قلم چون به عشق می رسد از هم می شکافد، اما هر زبانی از آن به گونه ای شرح آرزومندی می کند و با این همه قصه، باز از هر زبان که می شنوی نامکرر است... و حدیث فقیری از عشق چگونه است؟
امین فقیری از عشق می گوید، اما از معشوق نه. مرد سپیدموی تنها از محبوب خویش دو چشم را دیده است که رنگ آن را هم به درستی به یاد ندارد: «هیچ چیز از او نمی دانم. حتی رنگ چشم هایش را، زمینه آبی آسمانی داشت اما مردمکش سرمه ای تیره بود، شاید مقداری عسل هم در آن ریخته بودند» (ص55)
کامران و برادرش اسیر عشق دختر همسایه اند و کامران بر سر این عشق به دست برادر کشته می شود بی آن که دختر همسایه (شهلا) از عشق آنها باخبر شده باشد.
دختر جوان، عاشقی دیگر است. او هم نمی داند گرفتار کی یا چی شده است. تنها عاشق است: «ناپیداست. صورتش را ندیده ام، اما خیلی راحت به من امر و نهی می کند که بخندم، که بگریم، شاد باشم یا غمگین!» (ص35)
این سه شخصیت (مرد سپیدموی، جوان و دختر جوان) نماینده عاشقان اند در این نمایشنامه. همه عاشق اند، عشق وهمی، خیالی، ماورایی. از محبوب نام و نشان و تصویری در دست ندارند. و خواننده هم در میان شرح دردمندی این عاشقان، سردرگم می ماند که آنها در این فضا و محیط وحشتناک و تاریک، چگونه عشق بر آنها تجلی کرده، بی آنکه رابطه عاشقانه ای برقرار کرده باشند. فقیری بنابراین بیانگر عشق است. ذات عشق. به همین جهت در دیالوگی شیفتگی خود را به عشق نشان می دهد، نه معشوق.
«مرد سپیدموی: شیفته عشقی، یا آن که طرف به هیأت آدمی است؟
دختر جوان: نمی دانم. گاه چهره اش به خاطرم نمی آید.
مرد سپیدموی: درست همانند من، فکر می کنم از تو شیداترم. گاهی اوقات آن حالت چشم ها را نیز فراموش می کنم.» (ص35)
اما توصیفاتی که فقیری از عشق می کند:
«هیشکی نمی دونه عشق چیه! مخصوصاً پدرها.» (ص11)
عشق چگونه آغاز می شود؟:
«وقتی دو نگاه به هم می پیچه، اگر از چیشای دو طرف یه ستاره کوچولو بیرون پرید، دیگر کار تمومه! مقدمه و مؤخره نداره. عشق همین طور وحشیه.» (ص25)
عشق بی اختیار و ناگهانی هجوم می آورد:
«من گناهی نداشتم. تصمیم داشتم دیگر به عشق بال و پر ندهم، چون نه تحملش را دارم و نه طاقتش را. این بار کوششی از من سر نزد. نخواسته بودم که در آتش فرو شوم. اما سوختم. یک بند سوختم.» (ص34)
عشق زیباست. مثل مرگ:
«رفته رفته او را چون مرگ زیبا یافتم. اما مرگی که از آغوش من گریزان است.» (ص37)
عشق، عاشق را زنده می کند و او را با هستی پیوند می زند!
«من پشیمان نیستم. چرا که یکی هست که می خواهد از روح بی مصرف من انتقام سالیان را بکشد. یکی است که مرا به آب و گیاه و آتش پیوند زده است. هر لحظه می سوزم و تمام می شوم و دیگر بار – دیگر بار از خاکستر عشق زاده می شوم و باز در شعله هایش نابود» (ص54)
و در جای دیگر، بر جاودانگی عاشق تأکید می کند:
«من هر پگاه زاده می شوم. با هر طلوعی تولدی دیگر.» (ص57)
«من روزی هزاران بار می میرم، هرگاه که یاد او در خاطرم زنده می شود.» (ص59)
فقیری حساب عشق را از هوس جدا می کند و شاید به همین علت است که مرد سپیدموی را به عنوان عاشق ترین بازیگر این ماجرای عاشقانه انتخاب کرده است تا انگ هوس را از دامن عشق پاک کند:
یک صدا: مردم دارند مثل برگ خزان روی زمین می ریزند و آن گاه تو عشق عشق می کنی؟
از موهای سفیدت خجالت بکش.
مرد سپیدموی: اتفاقاً همین موها آبروی عشق است. هوسی در کار نیست! فقط او می داند که چه می گویم.
بی دردان عشق ناشناس، عشق را گناه می دانند و باعث بی نظمی و انحراف جامعه:
چند صدا: تو نظم همه چیز را بر هم زده ای. تو مردم را منحرف می کنی. جوانان ما را. دخترها و پسرهای ما را.
مرد سپیدموی: آدم های کثیف همه چیز را کثیف می بینند.
یک صدا: کجاست آن کثافت؟
مرد سپیدموی: روی قلب هایتان، باید ببینید که نمی بینید.
شخصیت های دیگر نمایشنامه همه بیگانه از عشق اند و گرفتار رنج و درد خویش. از خانم مدیر مدرسه بگیر، تا دو هوویی که هر دو بر سر به دست آوردن «پاچالدار» نانوایی به جان هم می افتند و یکی فرزند دیگری را آن قدر با چوب بر سرش می زند تا کودک جلو پدر بمیرد بی آن که هیچ واکنشی از پدر سر بزند و از مرگ پسر ککش بگزد.
مرد کارگری پس از دعوا با صاحب کوره¬پزخانه، خسته به خانه می آید. زن از پسر شکایت می کند و او از شدت خستگی و کلافگی، چنان بر سر پسرش می کوبد که ضربه مغزی می شود و قدرت تشخیص و ادراکش را از دست می دهد.
مرد سپیدموی به کارگر می گوید: تو عاشق نبودی!
مرد کارگر جواب می دهد: من عاشق خشت هایی بودم که سر کوره راست می کردم تا آفتاب خشکشان کند. من عاشق آن چندرقازی بودم که صاحب کارم، دم غروب کف دست های آش و لاشم می گذاشت.
مرد سپیدموی می گوید: اگر مهربان بودی دستت که بالا می رفت هرگز پایین نمی آمد. (صص46-45)
و در نهایت فقیری همه فجایع بشری را از سر بی عشقی می داند.
«... شما هم آنهایی هستید که چماق برداشتید – باتوم الکتریکی به دست گرفتید، پشت تیربار نشستید، با هواپیمایتان بمب شیمیایی و اتمی روی سر زن و بچه ها ریختید و آدم هایی که به دریا پناه بردند، اما آب دریا آنها را کباب کرد.» (صص52-51)
هر کدام از شخصیت های گروه دوم که فقیری به نمایشنامه کشانده است صلیب رنج و درد خویش را به دوش می کشند. درد و گرفتاری هایی که بسیاری از آنها زاییده شرایط اجتماعی و فقر فرهنگی آنهاست. آدم ها چنان در رنج و مشکلات خود غوطه ورند که عشق و مهربانی را از یاد برده اند. عشقی که بدون آن انسان راهی جز رنج کشیدن و دست و پا زدن در گرفتاری های روزمره زندگی و مشقاتی که بر او تحمیل می کنند ندارد. و سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که شرایط حاکم بر جامعه و فقر و فلاکت و آوارگی و... که آدم ها را برای گذران زندگی روزمره و برای این که تنها زنده بمانند، مجبور می کند که دست به هر فسادی بزنند و مثل کرم در لایه های فقر بلولند، چقدر استعداد و ظرفیت عاشقی برای آنها باقی می ماند. و دیدن چشمی که در تاریک و روشن سحرگاهی به آن دل بیازند و زندگی و جان بر سر آن بگذارند، چقدر احتمال پیش آمدن برای آنها را دارد؟
اگر به راستی «عشق آمدنی بود نه آموختنی» و کسی به اختیار عشق را برنمی گزیند، دیگر چه انتقاد یا ملامتی بر دورافتادگان ناآشنا با عشق باقی می ماند؟
این پرسش هایی است که خارخار آن جان خواننده را در حین خواندن این نمایشنامه خراش می دهد.
نگاهی دیگر
نمایشنامه «تکرار نمی شود در...» متنی است قابل تأویل و تفسیرهای متفاوت. چرا که دلالت ها و نشانه های درون متنی آن این اجازه را به خواننده می دهد، که نه براساس تفسیر به رأی، بلکه در محدوده دلالت هایی که متن در اختیار می گذارد، برداشتی دیگرگونه از آن داشته باشی که شاید خود نویسنده، خودآگاه به آن نیندیشیده باشد.
این نمایشنامه را همان طور که می توان براساس داده های روان شناسی، واکاوی کرد و معشوق را وجهی از «آنیموس» دانست، بر همان اساس می توان نگاهی عرفانی نیز به آن انداخت.
اولین گفتار نمایشنامه را که به صورت مونولگ نوشته شده است می خوانیم: «هزاران سال است که گمش کرده ام. در تاریک و روشن صبح دیدمش، در تاریک روشن صبح، و بعد گمش کردم. آن دو چشم را گم کردم. رنگش را – به گمانم که آبی می زد مایل به سرمه ای. به گمانم عسلی بود، اما نه! در تاریک روشن صبحگاهی چه کسی می تواند رنگ ها را درست تشخیص بدهد. مخصوصاً هنگامی که خون از فواره های زمین به صورت آسمان پاشیده شده بود...» (صص8-7)
در همین چند سطر، که زیربنای کل نمایشنامه را تشکیل می دهد، ما با سه مؤلفه مهم سر و کار داریم:
1) در تاریک روشن صبح دیدمش
2) بعد گمش کردم
3) عاشق شدن در نگاهی...
4) زمینی خون آلود
تاریک روشن صبح، همان هنگام سحر است و این وقت در ادبیات عرفانی ما نقشی کلیدی دارد. بیشتر اتفاقات شهودی و دیدارهای معنوی و عارفانه در این زمان است که روی می دهد. از حافظ بشنویم:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند
***
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد
***
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ چغانه
و صدها مورد دیگر را می توان از اشعار عارفانه نمونه آورد که تأکید بر سحر شده است. و سحر در رمزگشایی عرفانی اش، الگوی ازلی یا آن وقت و زمانی است که ذریه آدم با محبوب ازلی اش (خداوند) رویاروی می شود. همان زمان بی زمانی که بین خداوند و انسان میثاقی عاشقانه بسته می شود. ذریه آدم ندای «الست بربکم» را از دهان یار می شنود و به پاسخ «قالوا بلی» لب می گشاید.
عاشق شدن در یک نگاه، صرفه نظر از جنبه زمینی اش باز به ملاقات روح انسانی با خداوند اشاره دارد که به صورت های گوناگون در ادبیات عرفانی جلوه کرده است و باز سرنمون ازلی آن همان دیدار در عهد الست است:
کار همه عاشقی ز دیدار افتاد
چون دیده بدید بعد از آن کار افتاد
حافظ به همین ماجرا اشاره دارد که:
روز اول رفت و نیم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد درین سودا، سرانجامم هنوز
و بابا طاهر، این عارف شوریده:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
«هزاران سال است که گمش کردم» که در جای دیگر همین مطلب بدین صورت بر آن تأکید شده است «الآن هزاران سال است که ندیده امش» (ص36). و این موضوع می تواند اشاره به گم کردن معشوق پس از آن دیدار ازلی داشته باشد، که هجران آغاز می شود و شب فراق بر روزگار عاشق حاکم. حکایت عاشقی انسان است که پس از هبوط بر خاک به غربت هزاران ساله ای دچار شده است، و همه تلاشش بازگشت به لحظه دیدار و روزگار وصال است. همان شکایتی که در نی نامه مولانا به سوز و درد از آن حکایت آغاز می کند:
بشنو از نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
جدایی از نیستان وجود و گرفتار شدن بر خاکی خون آلود در قفسی که هر کس صلیب رنج های خویش را بدوش می کشد و اقلیتی بر صلیب عشق مصلوب اند.این جا، جای بحث و تطویل این مطلب نیست. اشاره ای کردم که «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند»!
سبک و زبان
نمایشنامه «تکرار نمی شود...» ساخت و سازی سوررئالیستی دارد که گاه با رئالیسم درمی آمیزد. این ساخت با گفتارهای شعرگونه و بافت نمادین، متنی می آفریند که قابلیت تأویل و تفسیر چندگانه داشته باشد.
وقتی سخن از عشق به میان می آید، زبانی جز شعر قادر به بیان حالات و اطوار آن نیست. و فقیری با زبانی شعرگونه و بسیار زیبا که در بسیاری جاها با شعر پهلو می زند، به بازگویی حدیث عاشقی نشسته است. برای تر و تازه شدن مذاق خوانندگان، چند جمله ای از این دست را این جا می آورم:
«بعضی از شب ها آدم می تونه بدون اجازه خدا هم از تو آسمون ستاره بچینه.» (ص10)
«باید با پرنده ها مشورت کنم. فقط عاشق ها می تونن پرواز کنن.» (ص12) «اگر پروانه ها بال های یکدیگر را بسوزانند! خون به هیأت باران خواهد بارید» (ص15)
«در آتشم انداخته است/ آن ماه دلپذیر/ آن سان که ندانم/ سر از دست کدام است/ آن سوز و گدازها/ شادی های پنهانی است که نثار روحم می کند.» (ص32)
«گلی شکفته در صبحگاهی ناگهان – همین، و نگاهی که از آن ستاره ای سرریز کرد و به نگاه من که برخورد ریز ریز شد و به زمین ریخت.» (ص36)
«کجایی که/ نوری نمی فکنی/ بر این شاخسار تاریک؟» (ص53)
«گوش کنید./ هجرت آبشاران و پرواز موج ها را./ از شیدایی مگویید و نشنوید/ از عشق دم نزنید/ در مصیبت عشق نگریید» (ص60)
و این زبان شعرگونه گاه با فضاهایی سوررئالیستی و فرا واقعی تداخل می کند و منجر به فضایی می شود که خواننده جز با توسل به عالم شعر و خیال نمی تواند به آن نزدیک شود.
«آها...ی، یکی نیست که کاردی را به هیأت پرنده ای سیاه در قلبم فرو کند؟» (ص13)
در جایی پدر خانواده را با گلویی خراشیده، از داربست گل سرخ پایین می آورند و زن او چنین می گوید:
«همین الان او را از داربست گل سرخ پایین آوردم. هر روز تا چشم مرا دور می بیند خودش را آونگ می کند». (ص17)
یا دختر جوانی که با سرو سخن می گوید و در توضیح کار خویش می گوید: «... من گناهی نداشتم که با درخت سروی صحبت کردم. از او پرسیدم که راز سبز بودن تو در چیست؟
مرد سپیدموی: چه گفت، او چه گفت؟
دختر جوان: گفت، برای این که دلی منتظر دارم.» (ص38)
مرگ گویی از جایی که فقیری به عشق می نگرد، نتیجه ناگزیر عشق است. هم در رمان «زمستان پشت پنجره» و هم در این نمایشنامه، عاشقان پایانی جز مرگ و دیوانگی ندارند. جامعه ای که در غرقاب فساد و تباهی دست و پا می زند، نمی تواند چنین گل هایی را تاب آورد، پس این صداهای ناساز را خفه کرده و زیر پا له و لورده می کند.
مرد سپیدموی در جایی از نمایشنامه، به سراغ رمان خشم و هیاهو می رود و با ویلیام فاکنر نویسنده رمان در عالم خیال به گفت و گو می پردازد و نقبی به آن داستان می زند و با قهرمان آن هم ذات پنداری می کند. به نظرم این قسمت وصله ناجوری است بر تن این نمایشنامه. به گونه ای ادای روشنفکری در آوردن است، که اصلاً با شخصیت مرد سپیدموی هم گونی ندارد. و این تک گویی سه صفحه ای در وسط نمایشنامه معلق و پا در هوا می ماند. نمایشنامه «تکرار نمی شود در...» متنی چند لایه ای است که مثل هر شعری با تغییر زاویه دید و پیش فرض های خواننده تأویل و تفسیری تازه به خود می گیرد. برای امین فقیری سلامت تن و جان آرزو دارم و عمری دراز با تندرستی و عاقبت به خیری، تا همچنان بنویسد که عشق دلی تازه به او بخشیده است.
آمیزه ای از سمبلیک و رئالیسم
پرویز خائفی
امین فقیری یکی از چهره های ممتاز و برجسته داستان نویسی در گستره ادب ایران است و نکته مهم در بررسی کار این نویسنده این است که خود ساخته است و هر ارزشی را به تجربه آموخته و برگرفته است. وی این بار دست به کاری یازیده که آمیزه ای از سمبولیک و رئالیسم و بدعت و معیارهای تازه است، راز حرکت رو به تکامل امین فقیری همین است که بی هراس به پهنه نارفته گام می نهد و در یک محور ثابت به دور خویش نمی چرخد.کتاب در 60 صفحه است و یک نمایشنامه در حوزه رمانتیک نیز هست پرسناژها گاه در بطن هولناک کتاب دیالوگ و مونولوگ شاعرانه دارند و گاه بیان زخم های اجتماعی. فقیری همیشه رگه های شعری در بیان داستانی دارد، به این جمله که بر پشت کتاب نقل شده توجه کنید: «گوش کنید/ هجرت آبشاران و پرواز موج را/ از شیدایی مگوئید و نشنوید/ از عشق دم نزنید/ در مصیبت عشق نگریید.»
آدم های نمایشنامه که شامل 4 صدا هم می شود از مرد سپیدموی 55 ساله هست تا 15 ساله و 10 ساله. چه گفته های ابداعی و تأثیرگذار بر زبان آنها گذاشته شده است.
پسر: من خودم پرنده ام. بال هایم را سوزانده اند.
پیرمرد سپیدموی: می بینم مرغان بی نامی هستند از جنس اندوه، اندوه و... حرف های پرمغز و ایهامی و کنایی و استعاری در سراسر کتاب وجود دارد. من امین فقیری را به راستی برادرانه دوست می دارم. او یکی از افتخارات فرهنگی فارس است. کارهای داستانی او از شهرت بسزایی برخوردار هستند. هرگز قانع به جایگاهی که رسیده نیست. در جستجوی کشف و شهود است، خط مستقیم را رها می کند و ناگهانی از جایی سر در می آورد که ابداً انتظارش نبوده است. تازه جویی و گاه سنت شکنی البته بر مدار دانایی و تجربه در شیوه نگارش و آثار متعدد او بسیار است.
امین یکی از ذخائر گرانمایه قلم زدن در ادب فارسی و داستان نویسی است و من بارها بر این نکته تأکید کرده ام که مایه وری در نوشتن، گذشته از استعداد فطری، تأمل و غور در متون کهن فارسی را بدون تردید لازم دارد. نویسنده و حتی شاعر نوپرداز امروز نمی تواند از مایه های ماندگاری مثل تاریخ بیهقی، بلعمی و غیره غافل بماند. این اندوخته های گرانبهای زبان فارسی ما است که نویسنده و شاعر امروز را در بازآفرینی های نو و تازه پربار و آبرومند می کند. ذهن قلم به دست امروز وقتی می تواند آفرینش های تازه و شگفت انگیز عرضه کند که پشتوانه دانش کهن را داشته باشد. این بحث و جدالی بود که بر سر حافظ شاملو سال ها مطرح بود. بهر روی فقیری امین اگر توفیقی چنین پربها دارد، نتیجه همان مطالعه و مرور در متون فارسی است. با جان و دل برای او آرزوی تندرستی می کنم که بماند و بنویسد و ما را از ارزش های قلمی و ذاتی خویش بهره مند کند. من همیشه از عنایت خاص او برخوردار بودم و دریغ که فعلاً امکان بیشتر نوشتن را در حد اعتبار آثار او ندارم. چشم به راه کارهای تازه او هستم و هستیم.
کشتن مرغ مؤلف
میرزا پیرکاظم
- «مردی میانسال با موهای تابدار جوگندمی را به چوبی، صلیب وار بسته اند. در قسمت های دیگر صحنه، جا به جا چند صلیب بر زمین استوار است و بر هر کدام زن یا مردی را مصلوب کرده اند. در دیواره پشت، پرده ای آویخته شده که آسمان را نشان می دهد، با ابرهای آتش گرفته منظره غریبی است.»
این عَرَضگاه یک محکمه است؛ با ادات، اسباب و آداب مهیا و مرسوم.
متهم: مرد سپید موی. اتهام: «تو نظم همه چیز را برهم زده ای. تو مردم را منحرف می کنی.» شهود: زن ها، مردها، دختر و پسر جوان.
هیئت منصفه: صداها!
مرادِ مرد سپیدموی، پنداری تا حال حاصل نشده است. به ستوه آمده با ابرام می خواهد آرایش را به کرسی بنشاند. هزاران سال است که گمشده اش را بانگ می زند. اینکه او را از دیوانگان شریف عالم بدانند، پروا ندارد و کیفر این پافشاری را نیک می داند: «چشمش به آسمان خون پالای می افتد، لحظه لحظه رنگ می گرداند تا به خاکستری مات تبدیل شود. سایه دو نفر دیده می شود که یکی کاردی را تا دسته در سینه دیگری فرو می کند. فواره های خون به آسمان می پاشد.»
- «مرغ آمین دردآلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیدادخانه
بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.»
این «شباویزِ» پیر محتضر، فرصت محکمه مفروض را بی فرجام خواهی، فرخنده پی می شمارد و هشدار می دهد که: در مصیبت عشق نگریید و گوش کنید هجرت آبشاران و پرواز موج ها را.
به آداب دادرسی برگردیم. اکنون مراتب دادخواهی گواهانی است که جمله از صفحه کتاب و صُفّه دل پیرمرد می آیند. «دو نفر زیر بغل جوانی را که پاهایش در زنجیر است گرفته اند. او را به نزدیکی پدر می آورند. پدر آهسته از صلیب پایین می آید. کنار پسرش می نشیند.»
وقتی در گفت و شنفت پسر و پدر گره می افتد و جوان می موید که: «هیشکی نمی دونه عشق چیه! ... باید با پرنده ها مشورت کنم... فقط عاشق ها می تونن پرواز کنن.» مرد سپیدموی ندا می دهد که: «همین است. من به او حسادت می کنم، تو ذات شعری اما من فقط شاعر دردهای خویشم.»
رنجمندی و رضایت توأمان جوان و پیر یک کاسه می شود: «ما می توانیم از روح آب ها حرف بزنیم، می توانیم جان نجوای نسیم باشیم.» «جوان را کشان کشان می برند، پدر بر صلیبش باز می گردد.»
- «با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می کند از یأس خسران بار آنان کم.»
گواهی دادن، مدیره، دختر و والدانش نقل دیگر است از واگرایی زاد بر زاد که با همزانو شدن پیر و پدر پای داربست گل سرخ مهر می خورد. در قلمرو تاریک، لغزنده و مبهم فرایافت ذهن و زبان حتی به تقریب، گونه ای ناکامی، بی مفهومی و ناپیوستگی به هم می آمیزد و هیچگاه بی واسطه میانجی نمی توان حقیقت را باز نمایاند، این است که:
- «(صداهای بر صلیب): باید خفه اش کرد و مراقب بود که شهید عشق به حساب نیاید.»، پاسخ رمزگشایی کشاف پیرمرد است.
برای پیر تلخی کش، مرده ریگ مراودات مردود مردانه – زنانه و زهرابه جدل ارضاء خودآزارانه و سازگاری دیگر آزارانه هووی گلنساء و مش اسماعیل، طاقت زدا است، اما، شهادت دختر جوان مصلوب، شهد آتش شیدایی و شیفتگی گریزنده درون او را تیز می کند.
- «رها شد بندش از هر بند، زنجیر که بر پا بود.»
هیهات که های های مرد غمگین: «رستگاری بخش – ای مرغ شباهنگام – ما را – و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.»، طنین نینداخته بود که، طنطنه هیابانگ صداهایی چند، چون و چراغی نمی گدازند، تا ثقل کفه پیر، میزان را از موازنه بیندازد لعن و لغو می بارند و یاوگی می کنند، که هیمنه پیر پاکزای هیأت پرخاش کیش را واپس می راند: «نمی گذارم به بی دردی خود خو کنید.»
با هزیمت سکوت سبک سایه دیگر بار، پیر سخت سر را به دشمنانگی دشنام می دهند: «خفه شو دیوانه! به هذیان گوئی افتاده ای. باید مثل شمع خاموشش کرد. انگل روی کره خاکی. نفس تو آلوده است و زخمی بر او بزنید عمیق تر از انزوا.»
(از صلیب ها پایین می آیند. هر کس آلت قتاله ای را از کنار صلیبش برمی دارد)، و پیر سپیدموی بر صلیب حیرانی به چشمداشت کاردی است که به هیأت پرنده ای سیاه در قلبش فرو رود تا هایاهای کند: آها...ی یکی نیست که دست مرا بگیرد و از این غرقاب نجات دهد؟
- «از فراز بام
در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان».
شکستن خط زمانی در متن
مهدی زمانیان
تا پیش از انتشار رمان «رقصندگان»، امین فقیری را به عنوان نویسنده ای می شناختیم که در داستان هایش با تیزبینی و نکته سنجی ویژه و نثری روان و بسیار گیرا و به شیوه ای واقع گرایانه (رئالیستی) به شرح و وصف منش و کنش، آداب و رسوم، مشکلات اجتماعی، معیشتی و زیست محیطی و مهرورزی ها و کینه توزی های مردم روستایی پرداخته و انصافاً در این راه بسیار موفق عمل کرده بود.
در رمان «رقصندگان» اما فقیری به تقابل زندگی و فرهنگ روستایی و شهری پرداخته و نشان داده است که ایلیاتی ها و روستانشینانی که به دلایل گوناگون و در اکثر موارد برخلاف خواست خویش، راهی شهرهای بزرگ شده اند، به سبب غرور و تعصب های کاذب، عدم درک صحیح از پیچیدگی های زندگی شهری و مشکلات اجتماعی – اقتصادی مرتبط با آن، به انسان هایی خوار و ذلیل، معتاد، قاچاقچی و کیف قاپ و به سخن دیگر، یلان غیور و گردنکشی که روزگاری در برابر ظلم و تعدی ارباب و کارگزاران حکومتی تفنگ به دوش به کوه زده اند، به مردانی سرافکنده، درمانده و مالیخولیایی و به تعبیر خود امین، «پلنگ های کوهستان» به ببرهای کاغذی بدل شده اند.
در رمان «زمستان پشت پنجره»، فقیری یکسره به سراغ شرح و وصف زندگی و فرهنگ (تا حدودی متأثر از فرهنگ غربی) مردمان شهرنشین و مسایل و مشکلات عدیده ناشی از آن می رود. جانمایه این داستان، موضوعی کهنه ولی همواره نو یعنی عشق است. امین اما در خلال داستان به تشریح و توصیف دقیق روابط پیچیده انسانی و اجتماعی لایه های مختلف جامعه شهری با فرهنگ ها، منش ها، جایگاه های خانوادگی و اجتماعی و بالاخره کنش ها و واکنش های گوناگون می پردازد.
در این داستان، فقیری به عنصر تخیل که از عمده ترین ارکان آفرینش هنری است، بال و پر بیشتری داده و از سبک واقع گرای محض فاصله گرفته است، هر چند در شیوه نگارش رئالیستی هم، جای تخیل یکسره خالی نیست. نثر امین نیز در این اثر، استوارتر و فاخرتر و به تناسب صحنه ها گهگاه شعرگونه شده است.
داستان های کوتاه مجموعه «ببینم نبضتان می زند؟» به دو شیوه نگاشته شده اند: واقع گرایانه (6 داستان) و فراواقع گرایانه (3 داستان). سبک نگارش یکی از این داستان ها هم (آخرین داستان)، به باور نگارنده، نه واقع گرایانه است و نه فراواقع گرایانه. فرا واقع گرایانه نیست زیرا فضای داستان کاملاًَ واقعی توصیف شده است و دیالوگ ها نیز با شخصیت های داستان همخوانی دارند. واقع گرایانه هم نیست، چرا که نه شخصیت های نظامی داستان – به لحاظ درجه و سِمت شان – در آن پاسگاه مرزی دور افتاده، در نظام ارتشی ایران می گنجند و نه منش و رفتار شخصیت های زن داستان (چهار بانو)، به ویژه با توجه به جایگاه فرهنگی – اجتماعی شان، با سنت ها و روابط اجتماعی مردم ایران زمین سازگاری دارند.
داستان هایی که فقیری در این مجموعه با سبکی متفاوت از گذشته به نگارش آنها پرداخته است، بدین قرارند: «ببینم نبضتان می زند»، «تا هم اکنون که...» و «عزیز دلم».
شخصیت های اصلی داستان های «ببینم نبضتان می زند؟» (ژاله مکانی) و «عزیز دلم» (مادربزرگ) در فضایی وهم آلود و گرفتار در چنبره تخیل و رؤیا و کابوس و باورهای خرافی، به مرز جنون، به مفهوم فرویدی اش، نزدیک می شوند. در نظر آنها، دنیای واقعی همین ناکجاآباد وهم آلود است. با آندره برتون سخن بگوییم: «مخیله این انسان های خیالباف، آنچه را نیست، هست می کند.»
در داستان «تا هم اکنون که...» - صرف نظر از مزه پرانی های گاه و بیگاه برخی از شخصیت ها که به عقیده صاحب این قلم تا حدودی هم به ساختار داستان لطمه می زنند – فقیری فضایی شبه آلن پویی – کافکایی پیش چشم خواننده می گستراند. در اینجا نیز همانند داستان های ادگار آلن پو و فرانتس کافکا، در پس پشت هر امید تازه ای که در ضمیر شخصیت ها به وجود می آید، هراسی جدید نهفته است.
امین اما در آخرین اثر منتشر شده اش، یعنی نمایشنامه « تکرار نمی شود در تو آن گل سرخ» علاوه بر اینکه به پرنده خیال پر و بال گستره تری بخشیده تا در آسمان رؤیاهای الهام بخش اوج بیشتری بگیرد، برخلاف آثار پیشین خود، خط زمانی را نیز درهم شکسته است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که امین فقیری رئالیست با نروال سوررئالیست هم نظر شده است که «تخیل بشری هیچ چیزی نیافریده که حقیقی نباشد.»
با توجه به اظهارنظر منتقدان ادبی بلند آوازه مبنی بر این که بنای باشکوه دبستان رئالیسم جادویی بر شالوده سوررئالیسم استوار شده است و با در نظر گرفتن سیر تکاملی داستان نویسی در آثار اخیر امین فقیری، انتظار می رود که رمان بعدی او اثری بسیار چشمگیر و شگفتی آفرین باشد. عمرش دراز و قلمش هماره در فراز باد
با این حواس پرت
با این حواس پرت قدم می زند هنوز
از سینه های سوخته دم می زند هنوز
سیگارهای له شده در زیر پاش را
با چشم های بسته به هم می زند هنوز
سر در کتاب داشته سی سال آزگار
آتش به دودمان قلم می زند هنوز
خیری ندیده است ز بس دود شمع را...
چیزی شبیه اشک... رقم می زند هنوز:
باید دوباره شعر بخوانم برای شهر
باید دوباره شعر... منم می زند هنوز
«ما اهل زهد و توبه و طامات نیستیم»
*این پرده را نه زیر که بم می زند هنوز
پشتش شکسته است ولی محض احتیاط
دستی به کوله پشتی خم می زند هنوز
او را که از حریم خدا رانده اند، باز
زاغ کبوترانِ حرم می زند هنوز
ایمان بیاورید به نام و نشان و شعر
حال مرا سه نقطه... به هم می زند هنوز
*
مصرعی از حافظ
مجالی
لبهامان هنوز می گویند
هنوز می توانند
اما گوشهایمان دیگر نمی شنوند
آنان خسته اند
مجالی باید آنها را
و فرصتی دیگر
تا بشنوند بانگ خروس ها را
آنگاه
لب هایمان خواهند سرود
زیبایی های فراموش شده را
***
زخم
دردی است
که از آدم با من است
من غریب دنیایم
دنیایی سراسر سراب
چه سراب بی انتهایی
من درد غربت دارم
و زخم سالیان
از آدم تا عالم
زخمی که شاید
طولانی ترین و عمیق ترین زخم انسان باشد
به مهر چتر تو دارم، گر آسمان دارم
مرا تو دست گرفتی، اگر توان دارم
طلوع روی تو بود و شبان موی تو بود
که در میانه ی ظلمت، سحرگهان دارم
«در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ»
به بزم زهره چراغ ستارگان دارم
هزار قله گذشته است و باز در پیش است
کنارِ هولِ رسیدن، دَمی امان دارم
در این سراچه، چه باشی، چه بال بگشایی
خیال را قفسی با تو، بیکران دارم
به جز تو هر که سراغ مرا به خانه گرفت
به بانگ زمزمه دل گفت میهمان دارم
همیشه گاه بهار از نسیم می شنوم:
در سرا بگشا، باغ، ارمغان دارم
مگو که یاوه مگو، کار خشت بر دریاست!
که گفتنم ازل آموخت چون دهان دارم!
ستم هماره نمانَد که تازیانه نماند
یقین به تجربه این گفت، نی گمان دارم؟!
چگونه نعره نیارم که سینه پُر ز صداست
هزار گفته ناگفته، بر زبان دارم
عیار شوکت کوهم، مدارِ تاب درنگ
به شاخ دلهره، گر سخت آشیان دارم
گَرَم شکسته و ویرانه است عمر خراب
فراز خانه نگر، تاق آسمان دارم
شبان موی تو ای کاش ره به صبح نداشت
که تا، رهاست بر آن شانه من زمان دارم
تیرماه 89 - شیراز
باد
این هیمه ها که خفته اند
بر این غروب بی آوا
پس چه تازه است این جا؟
جز رنگ ها که بر آب است
و این پرندگان
از برج کهنه چه می دانند؟
مگر بهار همین غروب کوچک رود است؟
پرندگان که باد می چینند
وین هیمه ها که خفته اند.
پس چه تازه است
جز پوست آب؟
***
...
عکس های مرا بیایند بردارند ببرند
تو در پاییز صدایم را کمتر خواهی شنید
اندازه ی تنم پیراهنی ندیده ام
در اتفاق یک غصه
اندوه اتفاق هم نام دوباره ی همین سطرهاست
شهرها از روی نقشه ها چه زود می پرند
و من این تکه های زمستان در کیف سیاهم را
منزل به منزل می برم یا شهر به شهر
ابرها دارند فعل تأسف را صرف می کنند
و گنجشک ها
در بهت بادبادک ها ادامه می گیرند
من به موقعش به حرف می آیم.
نفس سرد برف ها
بهار را دلِ غمگین شهر باور کرد
نفس کشید زمین، بوی باغ محشر کرد
هوا کنارِ خوشِ جوی را به بوته نشاند
نشستِ گل دَمِ پروانه را معطر کرد
به تِنجه آمده نارنج بی زبانِ حیاط
چگونه با نفسِ سرد برف ها سر کرد؟
به دست های عطش چشمه را نیالاییم
وضوی فاخته ای آب را مطهر کرد
بیا به باغچه، با هم بهار جمع کنیم
که نَرمهِ باد برامان بهار پرپر کرد
پرنده ها همه بر بام خانه لانه زدند
پدر چو ارزنی ارزانی کبوتر کرد
...
سادگی هایم از حد گذشته است
مثلِ آبی که از سد گذشته است
از چه ترسیده ای بی غرورم
از چه ترسیده ای بد گذشته است
در کنارِ من نابهنگام
جزر موجی که بی مد گذشته است
خوب فهمیده ای ناگهانم
سادگی هایم از حد گذشته است
مردی که
خود را به گریه های پس از تو سپرده است
مردی که عاشقت شده، هر روز مرده است
او نمره اولی است که دست تو را نخواند
از چشم های خیس تو رودست خورده است
دیشب چقدر آمدنت را قدم زده است
هی تیک تاک عقربه ها را شمرده است
لبخندهای قهوه ای توی عکس را
بوسیده است و باز به سینه فشرده است
تنها نرفته است شبی فکر کن دقیق
شاید که آبروی تو را نیز برده است
این قدر پشت پنجره ها منتظر نباش
مردی که عاشقت شده دیروز مرده است
خورخه لوییس بورخس
پنجره ای نو به دنیای داستان های کوتاه کلاسیک
خورخه لوئیس بورخس در بوینوس آیرس آرژانتین در 24 آگوست 1899 چشم به جهان گشود. او چندین مجله ادبی را با موفقیت پایه گذاری کرد. در سال 1927 چشم هایش را عمل آب مروارید کرد. اما این دوا و درمان سودی نبخشید و او در پایان زندگی اش کاملاً به دنیای تاریکی فرو رفت. در سال 1956 پرفسور ادبیات انگلیسی و آمریکایی در دانشگاه بوینوس آیرس شد، موقعیتی که آن را برای دوازده سال حفظ کرد و بعد جایزه ملی ادبیات را از آن خود کرد. چندی بعد به کمک محصلین و مادرش شروع به ترجمه متون کلاسیک انگلیسی به زبان اسپانیولی کرد اما به زودی به سوی سرودن شعر برگشت، قالبی که حالا او راحت تر می توانست با آن سرش را در کاغذ فرو ببرد. در سال 1973 از مدیریت کتابخانه ملی استعفا داد و تصمیم گرفت سال های بعدی عمرش را به مسافرت و سخنرانی بگذراند. بورخس چندین جلد کتاب شعر و داستان، داستان کوتاه و مقاله... از خود به یادگار گذاشت. او هرگز جایزه نوبل ادبیات را نبرد و سرانجام بر اثر سرطان کبد در ژنو درگذشت.
مترجم: هادی محمدزاده
ما در «پلازا»، همدیگر را بدرود گفتیم
در پیاده روی آن طرف خیابان
من روی برگرداندم
و پشت سرم را کاویدم
تو بر می گشتی
و دستان خداحافظی ات، در اهتزاز بود
رودخانه ای از وسایل نقلیه
از میان ما می گذشت
6 بعدازظهر بود
آیا نمی دانستیم
که از پس آن رودخانه دوزخی غمبار
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید
ما همدیگر را گم کردیم
و یک سال بعد تو مرده بودی
و من حالا
یادهایم را می کاوم
و خیره بدان ها می نگرم
و فکر می کنم که این اشتباه است
که انسان با خداحافظی جزیی
مبتلای جدایی بی نهایت شود
شب قبل، پس از شام
بیرون نرفتم
و سعی کردم چیزهایی بفهمم
دوره کردم آخرین درسی را که افلاطون
در دهان معلمش گذاشت
روح نمی میرد
گفتن بدرود برای انکار جدایی است
آدم ها خداحافظی را اختراع کردند
زیرا فکر می کردند بی زوالند
با اینکه می دانستند زندگی شان را دوامی نیست
در ساحل کدام رودخانه
این گفتگوی نامعلوم را فرو خواهیم گذاشت؟
آیا ما دو تن
اهل شهری نبودیم که یکبار در جلگه ها
ناپدید شد؟
مدیرمسئول و صاحب امتیاز:محمد عسلی
ضمیمه ادبی- فرهنگی روزنامه عصر مردم
سردبیر: محسن دانش
طراح و صفحه آرا: نغمه اکبری
چاپ و لیتوگرافی: روزنامه عصر مردم
نشانی: شیراز- قصردشت- چهارراه ملاصدرا- کوچه33- روزنامه عصر مردم
ویژه نامه ادبی- فرهنگی نویسا
تلفن:2300337-2300338
صندوق پستی: 3471-71345
m_d 1968 @ YAHOO .COM
نقل و هرگونه استفاده از مطالب این ویژه نامه بدون اجازه ی کتبی ممنوع
است.
