قصه سعد و سعید
در روزگاران قدیم مردی بود خارکن که با زن جوانش در شهری زندگی می کرد. آنها دو پسر داشتند به نام سعد و سعید
خارکن هر روز به صحرا می رفت و پشته خاری به شهر می آورد، به قیمت صنار می فروخت و خرج خانواده را فراهم می کرد، نان بخور و نمیری می خوردند و شکر خدا را می کردند.
در نزدیکی شهری که زندگی می کردند کوهی بود که در آن غاری بزرگ وجود داشت. یکسال تابستان خارکن غار را پر از خار کرد و نشست به امید زمستان که خارها را به پول نزدیک کند. از قضای روزگار زمستان آن سال زمستان سختی شد. هوا سرد شده بود. برف پشت برف می بارید.
بشنوید از قافله ای که از کنار کوه می گذشت غار پر از خار را دیدند. به خاطر سرما شروع کردند از خارها استفاده کردن و تمام خارها را آتش زدند.
وقتی خارکن به غار رسید دید جا تر است و بچه نیست. آهی کشید و زد زیر گریه، به درگاه خداوند نالید و نالید و همانجا خوابش برد. هاتفی از غیب به خوابش آمد و گفت: ای مرد بلندشو که خداوند گره از کارت گشود!
خارکن از خواب پرید. کسی را ندید نگاهش به ته غار افتاد دید خدا بدهد برکت. طلا و جواهره که روی هم کود شده. مقداری از آنها را در جیب ریخت. به شهر برگشت. قسمتی را فروخت. چیزهای مورد نیازش را خرید و به خانه برگشت. حالا دیگر کیفشان کوک بود. بچه ها را به مکتب فرستاد و نشستند به زندگی کردن.
خارکن روزی از بازار شهر می گذشت مردی را دید که مرغی را در دست داشت و بلندبلند می گفت: «آی مردم، قیمت این مرغ صد تومان است. هر کس بخرد پشیمان است و هر کس نخرد کور پشیمان!»
مرد خارکن فکری کرد و صدتومان را داد و مرغ را خرید و با خود به خانه برد. مرغ را زیر سَلِه ای (SALE )نگهداری کرد. آب و دانه مخصوص بهش داد. خوراک مرغ نقل و نخودچی بود. فردای آن روز مرغ تخمی گذاشت تخمی که هرگز مانندش را ندیده بود. مرد خارکن تخم مرغ را برد بازار که بفروشد. کسی قیمت آن تخم مرغ را نمی دانست تا اینکه یکی به او گفت: خریدار این تخم مرغ شمعون یهودی است. او قیمت تخم مرغ را می داند. پرسان پرسان رفت دکان شمعون یهودی را پیدا کرد. شمعون تخم مرغ را گرفت، خوب نگاهش کرد و گفت:
- پنجاه تومان بدم؟
خارکن خیال کرد شمعون مسخره اش می کند، درآمد و گفت:
- مرد حسابی مسخره ام می کنی؟!
شمعون گفت: حالا که تو هستی هفتاد تومان خریدارم. بگو خیرش را ببینی!
خارکن گفت: داشتیم؟
شمعون گفت: یک کلام صد تومان.
خارکن که باورش نمی شد با خود گفت شاید واقعاً صدتومان می ارزد. قبول کرد. صدتومان را گرفت داشت راه می افتاد که شمعون یهودی گفت: هر روز تخم مرغ این مرغ را بیاور، صدتومان خریدارم و از آن به بعد کار مرد خارکن همین بود.
شمعون یهودی درباره این مرغ مطالعه کرد و فهمید که هر کس سر این مرغ را بخورد، پادشاه می شود و هر کس سنگدان این مرغ را بخورد، شبی صدتومان زیر سرش پیدا خواهد شد. به همین ترتیب تصمیم گرفت به خانواده خارکن نزدیک شود. در آن شهر پیرزن جادوگری بود که سحر و جادوش نمونه نداشت. شمعون یهودی رفت سراغش و ماجرا را با او در میان گذاشت.
پیرزن گفت: کاری می کنم کارستان. تو فقط سر کیسه را شل کن!
پیرزن جادوگر پرسان پرسان رفت و خانه خارکن را پیدا کرد و خیلی زود به زن خارکن که اتفاقاً خیلی هم مقبول بود، ارتباط برقرار کرد. زیر پایش نشست و کاری کرد که خارکن از چشم زن افتاد. در عوض زن کشته و مرده شمعون یهودی شد و گاهگاهی همدیگر را می دیدند.
روزی زن، شمعون یهودی را به خانه اش دعوت کرد. شمعون هم پذیرفت و گفت: به خانه ات می آیم، اما یک شرطی داره؟
زن گفت: چه شرطی؟
شمعون گفت: باید مرغ را برایم سر ببری.
زن گفت: تو جان بخواه.
روزی زن مرغ را کشت و در قابلمه بار گذاشت و منتظر شمعون یهودی شد. اتفاقاً آن روز سعد و سعید از بس مکتب دار را اذیت کرده بودند او آنها را از مکتب اخراج کرد. بچه ها خوشحال به خانه برگشتند. مادرشان نبود. به سراغ قابلمه رفتند، سرقابلمه را برداشتند مرغی را داخل قابلمه دیدند. سر و سنگدان مرغ را در آورند، سر را سعید خورد و سنگدان را سعد. همان موقع دیدند یکی در می زند. مادرشان را دیدند که از پشت بام پایین آمد رفت که در را باز کند. بچه ها شمعون یهودی را دیدند. تعجب کردند که شمعون یهودی در خانه آنها چه می خواهد؟
شمعون نشست و رو کرد به زن و گفت: ناهار را بکش، خیلی گشنه هستم.
سفره را انداخت. نان در سفره گذاشت. وقتی مرغ را آورد شمعون سر و سنگدان مرغ را ندید. با لگد زد و مرغ را پرت کرد یک طرف. گفت: زن من آمدم که سر و سنگدان مرغ را بخورم. زن متوجه شد که حتماً سعد و سعید آن را خورده اند.
ناچار شد گفت: کار، کار بچه هاست.
شمعون گفت: بچه ها را بیاور تا شکم آنها را پاره کنم و سر و سنگدان را از شکمشان بیرون بکشم. سعد و سعید که این حرف را شنیدند یواش از خانه بیرون زدند و پا گذاشتند به فرار..دِ برو که رفتی!
بچه ها رفتند و رفتند تا به سر یک چشمه ای رسیدند. شب همانجا خوابیدند. صبح که بلند شدند صد تومان زیر سر سعد بود.
سعید گفت: چرا از خانه پول آوردی؟
سعد شروع کرد به قسم خوردن که من پولی از خانه نیاوردم. سه شبانه روز در راه بودند تا اینکه رسیدند به یک دو راهی. روی سنگ دست راستی نوشته شده بود: «راه برو و بر نگرد»
و روی سنگ دست چپی نوشته شده بود: «راه برو برگرد»
سعد که برادر کوچکتر بود، گفت: «حالا زمانی است که از هم جدا شویم. تو از راه دست راستی و برو من هم از راه دست چپی می روم تا ببینم چه می شود! دو برادر از هم خداحافظی کردند و راه افتادند.
سعید یک شبانه روز رفت تا اینکه به شهری رسید که پادشاه آن شهر مرده بود. مردم آن شهر رسمشان این بود که بازی را هوا می کردند باز روی سر هر کسی می نشست او را به شاهی انتخاب می کردند. سعید وقتی به میدان شهر رسید که باز مشغول پرواز بود. باز آمد و آمد و روی سر او نشست. مردم قبول نکردند و گفتند ما که این مرد را نمی شناسیم!
دوباره باز را هوا کردند باز آمد و دوباره روی سر سعید نشست تا سه نوبت این کار ادامه پیدا کرد، مرتبه سوم هم باز روی سر او نشست. مردم او را به شاهی قبول کردند و او نشست به تخت. حالا بگذارید سعید شاهیش را بکند برویم به سراغ سعد ببینیم به سر او چه آمده.
سعد تا سه شبانه روز در راه بود. شبی صد تومان هم داشت. به هر خانه ای که می رسید شامی می خورد و می خوابید صبح هم صدتومان را می داد و راه می افتاد.
تا اینکه به شهری رسید دید تمام جوانان شهر غمگین و خاکستر نشینند. تعجب کرد که یعنی چه؟
سعد از یکی از آنان پرسید: چرا همه شما غمگین هستید؟ این خاکستر نشینی برای چیست؟
یکی از آن جوانان گفت: راهت را بگیر و برو. به تو چه مربوط است؟
سعد گفت: می خواهم حقیقت را بدانم دانستن که گناه نیست.
جوان گفت: در این شهر دختری است به نام «دلارام» که در زیبایی و جمال در دنیا نظیر ندارد و این جوانان همگی کشته و مرده دلارام اند و اوست که آنها را به روز سیاه نشانده و همه را خاکستر نشین کرده است. سعد جایگاه او را پرسید. آن جوان قصر او را نشان داد. سعد به آنها گفت: غصه نخورید همه شما را از غصه نجات می دهم. سعد جاده را در پیش گرفت آمد تا به قصر رسید. دلارام بالای قصر بود. صدا کرد: جوان ناآشنایی چه می خواهی؟
سعد به بالا نگاه کرد دلارام مقبول بود. پس گفت: شرح زیباییت را شنیده ام. حالا به دیدارت آمدم در عوض صبح تا صبح صد تومان پیشکش می کنم. دلارام پذیرفت. سعد وارد قصر شد چند روزی ماند تا اینکه دلارام متوجه صدتومان شد. گفت باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. پس تصمیم گرفت از این راز سر در بیاورد. سعد که ساده بود فریب دلارام را خورد و همه چیز را برای او تعریف کرد.
دلارام که موضوع را دریافت شبی سعد را بی هوش کرد مشتی به کمر سعد زد و سنگدان از دهن او بیرون افتاد و دلارام سنگدان را کباب کرد و خورد. آنگاه دستور داد او را از قصر بیرون کنند.
سعد صبح که به هوش آمد فهمید که چه بر سرش آمده نا امید نشد و از شهر بیرون آمد. می رفت که به سه جوان رسید که هر سه با هم سخت نزاع می کردند.
سعد به آنها نزدیک شد و گفت: چرا با هم نزاع می کنید؟ یکی از آنها گفت: ما پسران شمعون یهودی هستیم. یک قالیچه، یک انبان و یک کلاه خود حضرت سلیمان داریم. مانده ایم که چگونه آنها را بین هم تقسیم کنیم؟
سعد گفت: می خواهم بدانم چه خاصیتی دارند و به چه درد می خورند؟
همان گفت: هر کس نیت کند و دو رکعت نماز بخواند و روی قالی بنشیند، قالی او را هرجا که دلش بخواهد می برد. خاصیت انبان اینکه هر کس دو رکعت نماز بخواند هر غذایی بخواهد از انبان بیرون می آورد و کلاه خود را هر کس به سرش بگذارد از نظرها پنهان می شود. سعد که این حرف ها را شنید گفت: من سه تیر از کمان خود به سه طرف رها می کنم، هر کس موفق شود تیرش را زودتر بیاورد قالیچه، انبان و کلاه خود نصیب او می شود.
و همین کار را کرد پسرهای شمعون به دنبال تیرها رفتند او هم دو رکعت نماز خواند، روی قالیچه نشست و به طرف قصر دلارام حرکت کرد.
کنار قصر پیاده شده کلاه خود را به سر گذاشت وارد قصر شد کسی او را نمی دید شروع کرد دلارام را اذیت کردن و آن چنان سر به سر او گذاشت که دلارام گفت: ای کسی که پنهانی و تو را نمی بینم به هر کس که می پرستی ظاهر شو، هر حاجتی داشته باشی برآورده می کنم.
سعد گفت: تا زمانی که سنگدان را به من بر نگردانی من خودم را به تو نشان نخواهم داد. دلارام آبی نوشید، بعد به سعد گفت: حالا مشتی به کمرم بزن. سعد همین کار را کرد و سنگدان از دهنش بیرون افتاد. آن را برداشت و خورد آنگاه کلاه خود را از سر برداشت و ظاهر شد. دو رکعتی نماز خواند و بعد دلارام را به روی قالیچه دعوت کرد. قالیچه به هوا برخاست رفتند و رفتند تا به وسط جزیره ای رسیدند که از هیچ طرف به خشکی راهی نداشت. چند روزی با دلارام بود حالا دلارام رمز قالیچه را هم یافته بود.
روزی از سعد میوه خواست سعد به دنبال میوه رفت دلارام هم روی قالیچه نشست و پرواز کرد.
وقتی سعد برگشت دید از دلارام خبری نیست، از غصه زیر درختی دراز کشید. هنوز چشمش گرم خواب نشده بود که سه کبوتر آمدند و روی درخت نشستند.
کبوتر اولی گفت: اگر سعد خواب نباشد و بیدار باشد در صورتی که پوست این درخت را باز کند و به پای خود بپیچد می تواند به سلامت از دریا بگذرد. کبوتر دومی گفت: اگر سعد خواب نباشد و بیدار باشد در صورتی که ترکه ای از این درخت را به دیوانه بزند عاقل می شود و اگر به عاقل بزند به صورت الاغی در می آید.
کبوتر سومی گفت: اگر سعد خواب نباشد و بیدار باشد در صورتی که برگ این درخت را به چشم کور بزند بینا می شود.
سعد با شنیدن این پندها از جا برخاست. کبوترها هم پر زدند و رفتند. سعد جلدی قسمتی از پوست درخت را جدا کرد و به پا بست. ترکه ای از درخت چید و توبره ای را پر از برگ درخت کرد و راه افتاد. از دریا گذشت و خودش را به قصر دلارام رساند. ترکه را حواله دلارام کرد. دلارام به صورت الاغی درآمد. فوراً به طرف جوانان خاکستر نشین برگشت و همه را آزاد کرد. قالیچه، انبان و کلاه خود را برداشت و سوار بر قالیچه شد. آمد به شهری دید تمام افراد آن شهر سیاه پوشیده اند. از یکی از اهالی پرسید: چرا شما همه سیاه پوشیده اید؟
او گفت: راستش اینکه پادشاه این شهر پسر ندارد تنها یک دختر دارد که آن هم دیوانه شده و تاکنون کسی نتوانسته او را علاج کند.
سعد گفت: من دختر را درمان می کنم به شرطی که پادشاه دختر را عقد کند و به من بدهد. سخنان سعد را که شنیدند او را نزد پادشاه بردند.
شاه شرط را پذیرفت و اضافه کرد نصف دارائیم را به کسی می دهم که دخترم را خوب کند. اگر هم نتوانست هر که باشد سرش را از دست می دهد.
سعد قبول کرد دختر را به خانه خلوتی برد ترکه را بیرون آورد و سه ضربه به دختر زد که دختر به حال طبیعی خود برگشت. پادشاه را می گی از این پیشامد خوشحال شد و دختر و نصف دارائی خود را به سعد بخشید، دختر را برای او عقد کرد و چهل شبانه روز برایش عروسی گرفت.
روزی سعد به فکر پدر و مادر و برادرش افتاد و ماجرا را با زن خویش در میان گذاشت.
زن گفت: چرا معطلی؟ راه بیفت تا به دیدار آنها برویم. روی قالیچه نشستند و روانه شهری شدند که سعید در آنجا شاهی می کرد. سعد و سعید از دیدار هم شادی ها کردند . چند روزی که ماند سعد گفت: برادر هیچ به فکر پدر و مادرمان هم هستی؟ بیا تا به دیدن آنها برویم که حتماً از دوری ما رنج بسیار کشیده اند.
فردای آن روز به طرف شهر خودشان پرواز کردند. وقتی به پدر و مادرشان رسیدند، دیدند که هر دو از فراق آنها کور شده اند. سعد فوراً برگ درخت را آماده کرد، به چشم آنها کشید و هر دو شفا یافتند. سعید حکم کرد شمعون یهود و پیرزن جادوگر را هم آوردند و آنها را به سزای عملشان رساند و نشستند به زندگی کردن.* روایت از: روستای شوراب کهمره سرخی
روایت دیگری از قصه سنگ صبور
زن و مردی بودند که فقط یک دختر داشتند. یک روز فال بینی به روستای آنها آمد و گفت: من فال باز می کنم.
این مرد به زنش گفت: وَخ( VAX) بلند شو دخترمان را ببریم و فالش را باز کنیم و ببینیم ما که همین بچه را داریم چه در پیشانیش نوشته است.
دختر را بردند و فال بین فالی باز کرد و گفت: دختر شما قسمت یک مرده می شود.
اینها خیلی ناراحت شدند.
مرد گفت: حالا چه کنیم؟
زن گفت: بلند شو دخترمان را برداریم و از این روستا برویم.
اینها دخترشان را برداشتند و از این روستا بیرون رفتند. رفتند و رفتند تا به یک بیابان خشک و بی آب و علف رسیدند. وسط این بیابان ساختمانی بود که ده طبقه داشت و به آسمان رسیده بود.
گفتند: ما که می خواهیم بمیریم یک سینائی «سایه» نیست که زیر آن بنشینیم.
دختر تا دست کرد درِ حولی* ساختمان باز شد.
دختر جلوتر وارد شد. همین که دختر رفت در جُفت «بسته» شد. پدر و مادر این طرف ماندند.
دختر هم آن طرف... در کیپ «چفت» شد. هر چه کردند باز نشد.
دختر آن طرف گریه می کرد و پدر و مادرش هم این طرف.
دختر گفت: شما همین جا بایستید تا بروم ببینم این ساختمان چه دارد.
او بلند شد و رفت داخل ساختمان را گشت و پیش پدر و مادرش آمد و گفت: شما دیگر اینجا نمانید بروید همان مرده ای که گفته اند همین جاست من قسمت همین مرده ام شما بروید.
پدر و مادر گریه کردند و بلند شدند و رفتند.
دختر رفت روی سر همان مرده دید که یک کاغذی نوشته اند و زیر سر مرده گذاشته اند: چهل روز باید این مرده را جمع آوری کنی «مراقبت کنی» بعد از چهل روز زنده می شود یک شیشه هم بالای سر مرده است. روز چهلم باید این شیشه را به زمین بزنی و بشکنی تا مرده زنده شود.
دختر یک بیست، سی روزی که این مرده را جمع آوری کرد دید غَلبَه «خیلی» دلش تنگ است. رفت بالای بام تا کمی به بیابانها نگاه کند. دید یک دسته «قرشمال» کولی از آن طرف می آیند. به آنها گفت: شما از آن دخترهایتان یکی را پیش من نمی فرستید که من تنهایم، دلم تنگ شده است؟
گفتند: عیبی ندارد ما یکی را می فرستیم.
به دخترها گفتند: کدامتان می روید؟
یکی گفت: من می روم.
گفتند: حالا این دختر از کجا پیش تو بیاید؟
گفت: من کمند می اندازم و از همین دیوار او را بالا می کشم.
گفتند: عیبی ندارد.
کمند انداخت و دختر را بالا کشید. چند روزی با همان دختر قرشمال همان جا زندگی کرد. دختر قرشمال آدم «کنیز- نوکر» او بود.
دختر می دانست که امروز سی و نه روز است و فردا مرده زنده می شود. روز بعد به این دختر قرشمال گفت: من به حمام می روم نگاه کن به این شیشه دست نزن و به هیچ جای این خانه و زندگی هم دست نزن.
گفت: نه تو برو
دختر رفت حمام تا خودش را بشوید. دختر قرشمال هم آمد و شیشه را برداشت و شکست. مرد مرده بلند شد و نشست. دید یک دختر بالای سر او است گفت: دختر بیا پیش من بشین.
دختر قرشمال رفت و نشست.
جوان گفت: تو در این چهل روز مرا جمع آوری کرده ای؟
گفت: بله من تو را جمع آوری کرده ام.
جوان گفت: غیر از تو کسی در این ساختمان نیست؟ گفت: نه فقط یک دختر را آدم گرفته ام. الان هم در حمام است و من تو را در این چهل روز جمع آوری کرده ام.
جوان گفت: حتماً
گفت: بله
مرد همانجا صیغه عقد دختر قرشمال را خواند. دختر بلند شد و چای آورد و شیرینی گذاشت و دم و دستگاه را درست کرد.
دختر از حمام بیرون آمد دید مرده زنده شده است و با دختر قرشمال نشست و برخاست می کند فهمید که اوضاع برعکس شده دیگر چیزی نگفت.
در پخ PEX «کنار» دیوار نشست و گریه کرد. تا یک روز این جَهلِ GAHLE «جوان» بلند شد و گفت: من می خواهم امروز به سفر بروم. به دختر قرشمال گفت: برای تو چه بیاورم؟
گفت: لباس، کفش، شلوار، اثاث خانه و همه را در کاغذی نوشت و به او داد. بعد آمد پیش کنیزشان و گفت: برای تو چه بیاورم؟
گفت: برای من چیزی نیاور فقط یک سنگ صبور، یک آینه چینی و یک چاقو.
مرد رفت و همه کارهایش را انجام داد. چیزهایی را که دختر قرشمال گفته بود خرید ولی به هر دکانی می رفت این سه تکه را به او نمی دادند. آخر سر به دکانی رفت و گفت: برای چه به من این سه تا را نمی دهید؟ من اینها را به کار دارم «لازم دارم»
فروشنده گفت: به یک شرط این سه تکه را به تو می دهم.
مرد گفت: چه شرطی؟
فروشنده گفت: به شرط اینکه صاحب اینها هر کجا رفت ردش را داشته باشی و سر ندهی «رهایش نکنی» و هر کجا رفت دنبالش بروی.
مرد برگشت اثاث دختر قرشمال را پیش رویش ریخت و این سه تکه را هم به کنیز داد ولی چیزی نگفت. دختر سنگ صبور، آینه چینی و چاقو را برداشت و در کیسه ای گذاشت. از این خانه به آن خانه، از آن خانه به این خانه تا رسید به هفتمین خانه.
رفت آینه چینی را گذاشت. سنگ صبور را هم گذاشت. چاقو را هم پیشش گذاشت. از اولش که دختر بود تمام کارهایی که به سرش آمده بود همه را گفت. هی می گفت: ای سنگ صبور، تو صبور یا مُو «من» صبور؟ ای آینه چینی تو گواه دلِ مُو «من». آخر که حرفهایش تمام شد سنگ صبور ترکید و از هم پاش، پاش شد «متلاشی شد» آینه چینی هم جِرقّی گفت و شکست. دختر چاقو را برداشت تا می خواست به شکمش بزند جوان پرید و از دستش گرفت. گفت: پس جریان از این قرار است تو مرا جمع آوری کرده بودی؟
دختر گفت: حالا خدا می داند چه من و چه او!!
دستش را گرفت و پیش دختر قرشمال آورد و گفت: برای چه دروغ گفتی؟
این مرا جمع کرده بود چرا گفتی من کرده ام؟ تو را آدم گرفته بود که پیشش باشی و یکه نباشد و تو این بلا را به سرش آوردی؟
مرد دختر قرشمال را به بیابان برد و با سرگین سگ آتش زد. برگشت و با دختر ازدواج کرد و به سر خانه و زندگیشان رفتند.پی نویس:
*حولی: حیاطمنبع: کتاب شبانه های کویر، دفتری از افسانه های عامیانه، جلگه سنحو است

