تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 8--13 مرداد 89

قصه دو خواهر

یکی بود و یکی نبود
جز خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان بگه یا خدا
- یا خدا
در دهی دوخواهر بودند که هر دو شوهر داشتند. خواهر بزرگتر که وضع مالیش روبه راه بود دختری هم داشت. خواهر کوچکتر حامله بود و وضع مالیش تعریفی نداشت.
خواهر بزرگتر روزی به شهر رفت یک دست کله پاچه و یک کیلو جگر خرید و به خانه آورد و جگر را به سقف اتاق آویخت. کله پاچه را هم شست و در دیگی بار گذاشت.
بوی کله پاچه همه جا پیچید. خواهر بی چیز که همسایه خواهرش بود، دلش کشید.
آتش را بهانه کرد و به خانه خواهرش رفت که شاید خواهرش قدری از کله پاچه را هم به او بدهد. بلند شد و رفت در زد. خواهر آمد و در را به رویش باز کرد. داخل شدند و نشستند. چند دقیقه ای که گذشت خواهر کوچکتر گفت: خواهر دنبال آتش آمدم...
خواهر بزرگتر که با دخترش بازی می کرد گفت: «کله ام بار، جگرم دار، طفلم کنار»1 و قصدش این بود که دل خواهر بی چیزش را بسوزاند. خواهر کوچکتر هم که متوجه شده بود به روی خودش نیاورد و گفت: خواهر دنبال چند حبه آتش آمدم.
خواهر بزرگتر هم گفت: برو از زیر دیگ بردار.
خواهر کوچکتر همین کار را کرد ولی وسط کوچه آتش ها را روی زمین ریخت و برگشت. بوی کله پاچه بدجوری کلافه اش کرده بود... رو کرد به خواهرش و گفت: آتش می خوام!
این بار خواهر بزرگتر اعتنایی نکرد و ذره ای از کله پاچه را هم به او نداد. خواهر کوچکتر به خانه برگشت در حالی که خیلی ناراحت بود. شب که شوهرش به خانه آمد، گفت: دیگر ماندن ما در این آبادی صلاح نیست.
شوهرش گفت: برای چی؟
او هم قصه خود و خواهر سنگدلش را تعریف کرد. مرد هم حرف او را قبول کرد. شبانه اثاثیه اشان را جمع کردند و صبح زود هم خانه کوچ از آبادی بیرون زدند. تمام روز راه رفتند تا غروب به بیابانی رسیدند. خسته و کوفته آنجا ماندند. هنوز ساعتی نگذشته بود که درد زایمان زن شروع شد.
مرد گفت: حالا چه خاکی به سرمان کنیم! شب شده بود. تاریکی همه جا را گرفته بود. زن از دور روشنایی را دید و گفت: مرد توکل به خدا کن شاید بتوانی کمکی گیر بیاوری. روشنایی را بگیر و جلو برو.
مرد در حالی که درمانده و نالان بود گفت: خدایا زن و بچه ام را به تو سپردم و به طرف روشنایی راه افتاد.
بشنوید از زن که بچه اش داشت به دنیا می آمد. رو کرد به آسمان و گفت: ای کس بی کَسان به دادم برس و مثل ابر بهاری شروع کرد به گریه کردن.
همزمان شش تا کبوتر در حالی که بسته ای را حمل می کردند، شروع کردند بالای سرش پر، پر زدن. بعد به زمین نشستند، و بالهاشون رو باز کردند و چون خیمه ای زن را در پناه خود گرفتند.
یکی از کبوتران گفت: بیایید هر کداممان به دختر این زن که غریب این دیار است هدیه ای بدهیم.
کبوتر اولی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد من این هدیه را به او می دهم که هنگام راه رفتن زیر یک پایش طلا و زیر پای دیگرش نقره باشد.
کبوتر دومی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد من این هدیه را به او می دهم که هر زمان بخندد از دهنش گل بیرون بزد.
کبوتر سومی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد، من این هدیه را به او می دهم که هر زمان دستش را به آب بزند آب به پنیر تبدیل شود.
کبوتر چهارمی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد، من این هدیه را به او می دهم که هر وقت گریه کند باران ببارد.
کبوتر پنجمی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد، من این هدیه را به او می دهم که هر وقت خواست غذا بپزد یا مرغی را بریان کند دستهایش را که بدان بمالد غذا آماده شود.
کبوتر ششمی گفت: اگر بچه این زن دختر باشد من این هدیه را به او می دهم که دستش را روی چشم هر کوری بکشد، بینا شود.
حالا بشنوید از شوهر زن که هرچه به طرف روشنایی رفت به جایی نرسید. دست از پا درازتر و ناامید برگشت. درست زمانی به زن رسید که کبوترها داشتند پرواز می کردند و زن هم دختری را به دنیا آورده بود. مرد خدا را شکر کرد. آنها همانجا ماندگار شدند و خداوند رزق و روزی آنها را از غیب می رساند. دختر بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه راه افتاد. دختر هر قدمی که بر می دارد زیر یک پایش خشتی طلا و زیر پای دیگرش خشتی نقره پدیدار می شد. باز هم زن و شوهر شکر خدا را کردند. کم کم طلا و نقره ها را فروختند و همانجا قصری ساختند که بیا و ببین. این قصر از زیبایی مانند نداشت. دخترک حالا چهارده ساله شده بود. مقبول و دوست داشتنی. عینهو یک تکه ماه. روزی پسر پادشاه با غلامش به شکار آمده بودند. چشمشان که به قصر افتاد از زیبایی آن انگشت به دهان ماندند. شاهزاده فکری به خاطرش رسید که کبوتری را شکار کند.
کبوتر را به غلامش داد و گفت: برو به بهانه بریان کردن این کبوتر سر و گوشی آب بده و معلوم کن که صاحب این قصر کیست و چه کاره است؟
غلام کبوتر را برداشت و به در قصر آمد. در زد.
دختر گفت: کیه؟
غلام گفت: باز کنید.
دختر در را باز کرد. چشمش به غلام سیاه که افتاد ترسید. در را بست. او تاکنون آدم سیاه ندیده بود و شروع کرد به گریه کردن که یک مرتبه باران شروع کرد به باریدن. مادرش سر رسید و گفت: دختر جان مگر چه شده، چرا گریه می کنی؟ دختر غلام را به مادرش نشان داد.
مادر گفت: دختر جان اینکه گریه نداره در را باز کن ببینم چه می گوید.
دختر در را باز کرد و غلام را دید که زیر باران سر تا پا خیس شده بود. اینجا بود که از دیدن غلام زد زیر خنده و دسته های گل از دهنش بیرون ریخت و باران هم بند آمد.
غلام که باورش نمی شد متحیر مانده بود!
زن گفت: برادر چه می خواهی؟
غلام گفت: شاهزاده فرمایش کرده این کبوتر را بریان کنید.
دختر کبوتر را گرفت. آن را کف دستش گذاشت و دست دیگرش را روی آن مالید. در دم کبوتر بریان شد. غلام که این را دید باز تعجب کرد و با خود گفت: حتماً سری در این کار است بعد از دختر لیوانی آب خواست. دختر لیوانی پر از آب کرد و آورد. چون خواست آب را به غلام بدهد دستش به آب خورد. آب به صورت قالب پنیری درآمد. رفت یک لیوان آب دیگر آورد، اما خیلی احتیاط کرد که دستش به آب نخورد.
غلام چون خواست برگردد چشمش به روی زمین افتاد. خشت های طلا و نقره را دید. جَلدی پیش شاهزاده برگشت. حال و حکایت را تمام برای او تعریف کرد. شاهزاده که این تعریف ها را از زبان غلام شنید ندیده، دل به دختر داد. آن روز از شکار صرف نظر کرد، به شهر برگشت و رفت خدمت پادشاه داستان را تعریف کرد و گفت این دختر را می خواهم. باید این دختر را همین امروز برایم خواستگاری کنید.
پادشاه که باورش نمی شد، گفت: پسرجان، مگر چنین چیزی ممکن است. بر فرض هم اگر راست باشد هیچ پدری چنین دختری را شوهر نمی دهد.
پسر فوری دست در جیب کرد دسته گلی که غلام برایش آورده بود را به پدرش نشان داد. شاه، گلهایی را دید که هرگز ندیده بود. چه عطری، چه بویی! حالا دیگر همه چیز را باور کرد.
گفت: باشد، قبول می کنم ولی باید چند روزی صبر کنید تا در این باره تحقیق کنم. بعداً دست به کار خواهیم شد.
شاهزاده راضی نشد و همچنان بی تابی می کرد و پایش را زمین می زد و می گفت: همین امروز باید دختر را برایم خواستگاری کنید. پادشاه که نگران حال شاهزاده بود پذیرفت و دستور داد لشکری حرکت کند خودش و شاهزاده و وزیر هم راه افتادند. چشم پادشاه که به آن قصر افتاد دیگر همه چیز را باور کرد.
دستور داد لشکر همانجا اردو زدند و خودش و شاهزاده و وزیر به قصر رفتند. در زدند. دختر در را باز کرد. آنها وارد شدند و در اتاق پذیرایی نشستند. از این طرف و آن طرف صحبت کردند. سرانجام موضوع خواستگاری را پیش کشیدند. پدر دختر راضی نمی شد ولی سرانجام او هم راضی شد چون این پسر و دختر نصیب و قسمتشان با هم بود. به دستور شاه عاقد را از شهر آوردند و دختر را برای شاهزاده عقد کردند. قرار شد هفته بعد بیایند و طی تشریفاتی با ساز و نقاره عروس را ببرند.
اینجا بود که خواهر کوچکتر به فکر خواهر بزرگترش افتاد، رو به شوهرش کرده و گفت: خواهر من در حق من بدی کرد ولی ما نباید جواب بدی را با بدی بدهیم. این عروسی فرصتی است که با هم آشتی کرده و گذشته ها را فراموش کنیم.
مرد گفت: ته دلم راضی نیست ولی چون تو می گویی چشم، می روم و برای عروسی دعوتشان می کنم. همین کار را کرد و به خانه خواهرزنش رفت. ماجرا را گفت و آنها را به عروسی دعوت کرد. خواهر حسود و بدجنس این حرفها را که شنید از بخل می خواست بترکد و در دل گفت: بلایی به سر این دختر بیاورم که دیگر هوس عروسی با پسر پادشاه را نکند و به ظاهر خوشحالی خودش را نشان داد و گفت: به خواهرم و عروس خانم سلام برسانید بفرمایید که حتماً خدمت می رسیم. اصلاً می دانید با هم برویم هرچه باشد شما کارهایی دارید و احتیاج به کمک.
پس دخترش را صدا زد. کارهایشان را کردند و راه افتادند.
هفته بعد از شهر عده زیادی با ساز و نقاره آمدند که عروس را ببرند. همه چیز زیبا و دیدنی بود. کالسکه عروس که نگو و نپرس؛ بزرگ، زیبا و جادار. چهار اسب سفید آنرا می کشیدند. عروس را سوار کردند خواهر بدجنس هم اظهار داشت که می خواهم با عروس همسفر باشم.
اصلاً شاید در بین راه کاری داشته باشد، چیزی بخواهد، یکی باید به کارش برسد یا نه!؟
شروع کرد به التماس کردن. خواهرش هم که گذشته ها را به علت خوش قلبی اش فراموش کرده بود، گفت: خواهر باشد تو و دخترت هم کنار عروس باشید. آنها هم در کالسکه کنار دست عروس نشستند. کاروان عروس راه افتاد، در حالی که جلو کاروان ساز و نقاره چی ها هم مشغول نواختن آهنگ های نشاط انگیز بودند.
هنوز مسافتی نرفته بودند که خاله بدجنس به فکر اجرای نقشه شیطانیش افتاد.
مقداری گوشت را که قبلاً با آب نمک سرخ کرده بود به عروس داد و گفت: عروس خانم بگیر و بخور... برات خوبه باید حالا که به خونه پادشاه میری سر حال و با نشاط باشی!
دختر که از هیچ چیز خبر نداشت گوشت را گرفت و خورد و از خاله اش اینگونه تشکر کرد:
- قربان دستهاتون، خاله جون زحمت کشید، ایشااله تلافی کنم.
خاله گفت: ای خاله جان چه زحمتی، تو جان بخواه.
عروس خانم بیچاره فکر نمی کرد که خاله جان چه خوابی براش دیده. هنوز مسافتی نرفته بود که احساس کرد تشنه است. اول به روی خودش نیاورد. ولی بعد دید نخیر. دیگر طاقت نداره.
دختر رو کرد به خاله و گفت: خاله جگرم سوخت لطفاً آب.
خاله بدجنس هم درآمد و گفت: چشکی، آبکی2
دختر از سوز تشنگی که داشت قبول کرد. یکی از چشمهایش را درآورد و به خاله بدجنس داد. قدری آب گرفت و خورد.
می رفتند که باز تشنه اش شد، رو کرد به خاله و گفت: خاله مُردم از تشنگی، برس به دادم!
خاله هم گفت: چشکی، آبکی.
دختر مجبور شد یک چشم دیگرش را هم در آورد و به خاله اش...
در بین راه جایی کاروان ایستاد. خاله هم از فرصت استفاده کرد عروس را در چاهی انداخت و دختر خودش را نشاند جای عروس. کاروان به شهر رسید. عروس را به حجله بردند داماد که از خوشحالی روی پاهایش بند نبود از ذوقی که داشت بنا کرد به خندیدن به این نیت که عروس هم بخندد تا از دهانش گل بریزد. ولی هرچه خندید از گل خبری نشد. در غضب شد. یک چَک3 جانانه ای خواباند تو گوش عروس ولی از باران هم خبری نبود. عروس زار و زار گریه می کرد.
شاهزاده رو کرد به عروس و گفت: پس کو آن دسته های گلی که موقع خندیدن از دهنت بیرون می ریخت و موقع گریه کردن باران می آمد؟!
عروس هم جوابی نمی داد. تنها گریه می کرد. همه اش به خاطر این بود که می ترسید مشت مادرش باز شود. اینجا بود که شاهزاده با خودش گفت: یقین باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. باید صبر کرد همه چیز روشن می شود.
حالا این عروس قلابی را به حال خودش بگذاریم و بریم به سراغ عروس اصل کاری.
دختر در چاه از درد چشم ها می نالید، گریه و زاری می کرد و با خدای خودش حرف می زد.
از قضای روزگار چوپانی گله خودش را به آن نواحی آورده بود که بچرند. چوپان به سر چاه که رسید صدای ناله ای شنید. خوب دقت کرد، صدا از داخل چاه بود. طنابی فراهم کرد سر طناب را به درختی بست و وارد چاه شد. دختری را دید که چشمهایش را درآورده اند. به هر ترتیبی که بود دختر را از چاه درآورد. چوپان گفت: من شش دختر کور دارم تو هم دختر هفتمی... دختر قبول کرد و به خانه چوپان رفت و آنجا ماندگار شد. در این هنگام چوپان رو به دختر کرد و گفت: برایمان تعریف کن این بلا را چه کسی به سرت آورده؟
دختر هم حکایت زندگیش را از اول تعریف کرد. بعد هم که متوجه دخترها شد دستی روی چشم هایشان کشید و همگی به قدرت خدا بینا شدند و شکر خدا را به جای آوردند و از آن به بعد مثل یک خواهر از او پذیرایی کردند. درد چشم دخترک حالا کمی بهتر شده بود. روزی دخترها شروع کردن از این طرف و آن طرف صحبت کردن. گفتند و خندیدند و همگی دیدند که موقع خندیدن از دهن دختر دسته های گل بیرون می ریزد. روزی دختر فکری به خاطرش رسید. دسته گلی به چوپان داد و گفت: دسته گل را به شهر می بری و اطراف قصر می گردی و صدا می کنی: آی دسته گل می فروشم، گلکی چشکی
زنی هست که به این دسته گل احتیاج دارد این زن هم حتماً به سراغ تو می آید. چشم را می ستانی و گل را می دهی.
چوپان قبول کرد و با دسته گل راهی شهر شد. اطراف قصر می گشت و جار می زد:
آی دسته گل می فروشم، گلکی چشکی!4
خاله بدجنس صدای چوپان را که شنید فوراً چشم ها را که گوشه ای ضف5 کرده برداشت و دوید دم در، چشم را داد و گل ها را گرفت. نزد شاهزاده رفت و گفت:
- شاهزاده به سلامت باشد. عروس خانم امروز قدری خندید و این گل ها از دهنش بیرون ریخت. شاهزاده که گل ها را دید خوشحال شد.
از آن طرف هم چوپان چشم ها را برای دختر برد. دختر چشم ها را به جای خودشان گذاشت و دستی روی آنها کشید و به قدرت خدا چشم هایش مثل روز اول شد. شکر خدا را کرد. حالا دیگر هر وقت راه می رفت جای پایش خشت های طلا و نقره باقی می ماند و همه را به چوپان می داد. روزی به چوپان گفت: پدر! خواهشی دارم.
چوپان گفت: تو جان بخواه.
دختر گفت: امروز یکی از گوسفندانت را برای من بکش. از پوست آن چند چارق6 برای من درست کن. کُم7 گوسفند را هم به من بده تا به سرم بکشم تا کسی من را نشناسد. من باید از خاله و دخترخاله ام انتقام بگیرم.
چوپان گفت: آی به چشم.
و همین کار را کرد. گوسفندی را سر برید. از پوست آن چندین چارق آماده کرد و کُم گوسفند را به دختر داد. دختر چارق را به پا کرد. کُم گوسفند را هم به سرش کشید و به طرف شهر راه افتاد. رفت و رفت تا به باغی رسید. از راه آب وارد باغ شد. عکس خود را که در آب دید خنده اش گرفت. دسته های گل از دهنش بیرون ریخت. با خودش گفت: هوا به فهمی، نفهمی گرم است. فرصتی است که در آب جوی مَلَح8 کنم. پس شروع کرد در آب جوی آب تنی کردن. از قضای روزگار این باغ مال پسر پادشاه بود. آن روز آمده بود که بگردد. ناگهان چشمش به گلها در آب جوی افتاد. پرید و گلها را از آب گرفت. چه بویی! لذت برد. یادش به دختر افتاد. جلوتر آمد. دختری را دید که در آب جوی شنا می کند. گاهی می خندد و از دهانش گل بیرون می ریزد. با خودش گفت: ای دل غافل این همان گمشده من است. آهسته از درختی بالا رفت و خودش را لابلای برگ ها پنهان کرد که ببیند دختر چه کار می کند. دختر خوب که آب بازی کرد از جوی بیرون آمد. کُم بره را به سرش کشید. شاهزاده که تعجب کرده بود فوراً ترکه بلندی از درخت کَند. ترکه را زیر کُم کرد و آن را از سر دختر برداشت. دختر هرچه به اطراف خود نگاه کرد کسی را ندید. گریه اش گرفت. هم زمان باران هم شروع شد که شاهزاده خیس شد و از بالای درخت گفت: کیستی و برای چه گریه می کنی؟ اگر به خاطر این کُم گوسفند گریه می کنی این هم کُم. دختر شاهزاده را شناخت. پایین آمد و سرگذشت زندگیش را برایش تعریف کرد.
شاهزاده که خوشحال شده بود، گفت: فردا مراسم لعل و مروارید بند کنون داریم. چون دختر خاله ات حامله است جمعی از دختران شهر را دعوت کرده ایم. جشنی داریم. دخترها به نوبت لعل و مروارید بند می کنند و قصه ای می گویند. تو هم بیا وقتی نوبت به تو رسید سرگذشت خودت را بگو. ممکن است بخواهند مانع تو شوند تو توجه نکن حرفت را بزن تا مشت آنها باز شود. بقیه اش با من، بلایی به سرشان بیاورم که مرغان هوا دلشان برای آنها بسوزد. فردای آن روز دخترها در قصر جمع شدند. خواستند مراسم را شروع کنند که شاهزاده گفت: دختر کچلی هم در باغ است او را هم بیاورید.
خاله که فهمید خبرهایی هست درآمد و گفت: شاهزاده حیف از کمال شما. کچل این جا کاری نداره!
شاهزاده گفت: عیبی نداره، مگر کچل بنده خدا نیست!
رفتند و دختر کچل را آوردند. دخترها شروع به بند کردن لعل و مروارید کردند تا نوبت به دختر کچل رسید. او مشغول شد، رو کرد به پادشاه و گفت: یک لعل و دو مرواری، ای پادشاه تو می دانی! و همزمان شروع کرد قصه زندگیش را بازگو کردن.
خاله بدجنس که متوجه جریان شده بود رو به پادشاه کرد و گفت: قبله عالم به سلامت این دختر کچل شوم است، بد یمن است و به بچه ام آسیب می رساند دستور بدهید که او را از کاخ بیرون کنند.
اینجا بود که شاهزاده گفت: پدر، زن واقعی من همین کچل است. این مادر و دختر شیادی بیش نیستند.
دختر هم دنباله سرگذشتش را گفت و گفت تا تمام شد. بعد از جا بلند شد و کُم را از سرش برداشت، چارق را به دور انداخت و همه متوجه شدند که چه دختر زیبایی است. دختر خندید از دهنش دسته های گل بیرون ریخت، راه رفت زیر پایش خشت های طلا و نقره پیدا شد.
در این هنگام شاهزاده رو به مادرزن و زن دروغیش کرد و گفت: نمک به حرام ها حالا بگویید شمشیر تیز می خواهید یا اسب تور؟
مادر و دختر گفتند: شمشیر تیز بخورد به جگر دشمنان، ما اسب تور می خواهیم.
شاهزاده دستور داد اسب تور آوردند گیسوی هر دو را به دم اسب بستند و در بیابان رها کردند و آنها به سزای اعمالشان رسیدند.
شاهزاده هم با زنش شروع کردند به سلامتی زندگی کردن.

پی نویس:
1 - کله ام بار، جگرُم دار، طفلم کنار
کله پاچه ام در دیگ روی بار است، جگری که خریده ام آویزان است و بچه ام هم در کنارم است.
2 - چشکی آبکی( CESAKI-ABAKI)= چشمی در مقابل مقداری آب
3 - چَک (CAK)= سیلی
4 - گلکی چشکی (GOLAKI-CESAKI)= گلی در برابر چشمی
5 - ضف (ZAF)= پنهان کردن
6 - چارق (CAROG)= نوعی پای افزار ابتدایی
7 - کُم (KOM)= شکم
8 - ملح (MALAH)= آب تنی کردن، شنا کردن

+ عصرمردم   سه شنبه دوازدهم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi