تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 7--16 مرداد 89

همیشه پای یک خلبان در میان است! راضیه جوینده

خیلی عصبانی بودم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره گرفتم، ولی قبل از گرفتن آخرین شماره قطع کردم. بهار کنارم آمد و گفت: خداحافظ مامان، من رفتم.
جوابش را ندادم حتی به بهار نگاه هم نکردم. هر چند نگران بودم، از این که بهار ناهار نخورده و با خوردن غذای بیرون حتماً مریض می شه، ولی جلو خودم را گرفتم و چیزی نگفتم.
بعد از یک ساعت کمی آرامتر شده بودم که امیر وارد خانه شد و گفت: سلام خیلی گرسنه­ام چی داریم؟ با عصبانیت به او نگاه کردم و بعد رویم را برگرداندم.
با خنده گفت: چی شده؟ من چیزی را فراموش کردم؟ حرف بدی که نزدم؟
گفتم چیزی نشده، فقط منم که دیگه از دست کارهای تو و اون دخترت کلافه شدم.
در حالی که قیافه حق به جانبی گرفته بود، گفت: من و اون دخترم؟ کدومشان؟
-خیلی بی مزه و لوسی.
با همان آرامش همیشگی قاه قاه خندید و گفت: من چند تا دختر دارم، یا دختر من، دختر تو نیست؟ حالا بگذریم چه کار کرده این خانم خانمها.
:هیچی، مامانِ نسترن را می­شناسی؟
-نسترن همون دختره که با بهار دوسته؟ خانواده خیلی خوبی داره، من تقریباً همه خانواده­اش را می­شناسم. خودش هم دختر خوبیه ولی مامانش را نمی­دونم.
:مگه من می­خوام برم خواستگاری که این جوری اظهارنظر می­کنی؟
با خنده گفت: چشم، من دیگه حرف نمی­زنم، فقط گوش می­کنم. قول مردونه. بعد دستش را جلو دهانش گذاشت و همچنان لبخند می­زد.
خوب می­دانستم که رفتار منطقی و آرامشی که او دارد برای من هم آرامش بخش است. ولی بعضی مواقع واقعاً کلافه می­شدم. بعد از سکوت امیر ادامه دادم:
خلاصه هیچی مامان نسترن زنگ زد برای برادرش از بهار خواستگاری کرد.
امیر با هیجان گفت: چه عالی! این که ناراحتی نداره، چند روز پیش بود گفتی دخترت همه خواستگارهاش را رد کرد نکنه شوهر گیرش نیاد.
:محض رضای خدا جدی باش، خواستگاری کردن بد نیست ولی این آقا خلبانه.
-خوب اینم بد نیست.
:بد نیست ولی این آقا دو تا تجربه ناموفق داره، یه بار عقد کرده جدا شده با یکی هم نامزد بوده به هم خورده.
-چه بد!
:قربون آدم چیز فهم. منم همین را می گم و عصبانی هستم. صبح که مامان نسترن زنگ زد و منم گفتم نه بهار فعلاً درس می­خونه، دختره چشم سفید در آمده به من می گه مامان چرا بی دلیل گفتی نه.
-عجب! مگه می­شناستش.
:نه فقط به خاطر این که خانم عاشق شغل خلبانیه و آسمون را دوست داره، فکر میکنه همه مردم دنیا خوبند، همه آدم ها حافظ می­خوانند و حکایت­های سعدی سرمشق خوشنویسی شان هست چه قدر گفتم مهندس مکانیک به درد دختر نمی­خوره، چه قدر بدبختی کشیدم تا خانوم بفهمه خلبانی به دردش نمی­خوره، ولی تقصیر تو شد که حالا مهندسی مکانیک می­خونه. خنده داره بعد از اون همه خواستگار خوب که داشت و بی دلیل نه گفت حالا می گه آدم بی دلیل نباید به کسی نه بگه.
امیر این بار جدی گفت: راست می گه، آدم بی دلیل نباید چیزی بگه. بعد شما تکلیف خودت را روشن کن با مهندسی مکانیک مخالفی یا خواندن کتاب حافظ و سعدی.
:همه زندگی شوخی و مسخره است؟
-نه شوخی و مسخره نیست ولی آنقدرها هم جدی نیست که به خاطرش خودکشی کنی، باور کن نصف بیشتر نگرانی آدمها بی دلیل و غصه فردای نیامده را خوردن اشتباه محضه. بهار دختر عاقلی، من اون پسر را هم خوب می­شناسم اول مهندسی صنایع خوانده و بعد خلبانی. یه مدت به عنوان مهندس ناظر کارخانه من کار می­کرد و همان موقع خلبانی هم می­خواند. پسر خیلی خیلی خوبی هم هست و واقعاً چرا این اتفاق­ها براش افتاده؟
:واقعاً که ما را باش رو دیوار کی یادگاری می­نویسیم. یعنی تو موافقی؟
ورود بهار مانع ادامه صحبت ما شد.
بهار هم عادت داشت مثل امیر با هیجان وارد شود. سلام کرد و بدون این که منتظر جواب سلام باشد، گفت: بابا شما کجا بودید؟ کارخانه زنگ زدم، تلفن همراهتون هم که خاموشه. یه پروژه تحقیقاتی هست. من گفتم: شما مهندس مکانیک هستید و باید با شما مشورت کنم. وقت دارید یه جایی بریم.
-من برای دختر گلم همیشه وقت دارم بریم.
با دلخوری گفتم: پس ناهار؟
امیر با قیافه حق به جانب گفت: ما که سیر شدیم.
بعد از رفتن آنها زنگ در به صدا درآمد. گوشی آیفون را برداشتم. رفتگر محل گفت: آشغال ندارید؟
-گفتم نه ممنون. راستی شما ناهار خوردی؟
* * *
بعد از مرتب کردن خانه، سعی کردم کمی استراحت کنم. اما بهار و امیر برگشتند، با هیجان حرف می­زدند و می­خندیدند. امیر گفت: سلام ببخشید به خدا، لطفاً ناهار را گرم کن.
بهار گفت: من ناهار را گرم می­کنم.
:ناهار؟ شما که سیر بودید.
امیر با خنده گفت: شوخی نکن، می­دونی که من یه کم تعارف می­کنم.
:متأسفم من فکر نمی­کردم شما گرسنه برگردید. به خاطر همین ناهار امروز قسمت کس دیگه­ای شد.
امیر با ناامیدی گفت: همه ناهار؟
سرم را تکان دادم و گفتم: بله همه ناهار، تو الان ناراحت نیستی؟ عصبانی هم که نیستی؟
-نه اصلاً چیزی تو این دنیا نیست که ارزش ناراحت شدن داشته باشه.
:واقعاً عالیه!
-بله من اصلاً این موضوع را به حساب انتقام و تسویه حساب نمی­ذارم، اصلاً فقط فکر می­کنم همیشه پای یک خلبان در میان است.
بهار با تعجب خندید و پرسید یعنی چی؟
امیر گفت: هیچی بابا بریم آشپزخانه ببینم چی می­تونیم برای خوردن پیدا کنیم.
؀د هꢰ퓒Ꙕ

+ عصرمردم   جمعه پانزدهم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi