همیشه پای یک خلبان در میان است! راضیه جوینده
خیلی عصبانی بودم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره گرفتم، ولی قبل از گرفتن آخرین شماره قطع کردم. بهار کنارم آمد و گفت: خداحافظ مامان، من رفتم.
جوابش را ندادم حتی به بهار نگاه هم نکردم. هر چند نگران بودم، از این که بهار ناهار نخورده و با خوردن غذای بیرون حتماً مریض می شه، ولی جلو خودم را گرفتم و چیزی نگفتم.
بعد از یک ساعت کمی آرامتر شده بودم که امیر وارد خانه شد و گفت: سلام خیلی گرسنهام چی داریم؟ با عصبانیت به او نگاه کردم و بعد رویم را برگرداندم.
با خنده گفت: چی شده؟ من چیزی را فراموش کردم؟ حرف بدی که نزدم؟
گفتم چیزی نشده، فقط منم که دیگه از دست کارهای تو و اون دخترت کلافه شدم.
در حالی که قیافه حق به جانبی گرفته بود، گفت: من و اون دخترم؟ کدومشان؟
-خیلی بی مزه و لوسی.
با همان آرامش همیشگی قاه قاه خندید و گفت: من چند تا دختر دارم، یا دختر من، دختر تو نیست؟ حالا بگذریم چه کار کرده این خانم خانمها.
:هیچی، مامانِ نسترن را میشناسی؟
-نسترن همون دختره که با بهار دوسته؟ خانواده خیلی خوبی داره، من تقریباً همه خانوادهاش را میشناسم. خودش هم دختر خوبیه ولی مامانش را نمیدونم.
:مگه من میخوام برم خواستگاری که این جوری اظهارنظر میکنی؟
با خنده گفت: چشم، من دیگه حرف نمیزنم، فقط گوش میکنم. قول مردونه. بعد دستش را جلو دهانش گذاشت و همچنان لبخند میزد.
خوب میدانستم که رفتار منطقی و آرامشی که او دارد برای من هم آرامش بخش است. ولی بعضی مواقع واقعاً کلافه میشدم. بعد از سکوت امیر ادامه دادم:
خلاصه هیچی مامان نسترن زنگ زد برای برادرش از بهار خواستگاری کرد.
امیر با هیجان گفت: چه عالی! این که ناراحتی نداره، چند روز پیش بود گفتی دخترت همه خواستگارهاش را رد کرد نکنه شوهر گیرش نیاد.
:محض رضای خدا جدی باش، خواستگاری کردن بد نیست ولی این آقا خلبانه.
-خوب اینم بد نیست.
:بد نیست ولی این آقا دو تا تجربه ناموفق داره، یه بار عقد کرده جدا شده با یکی هم نامزد بوده به هم خورده.
-چه بد!
:قربون آدم چیز فهم. منم همین را می گم و عصبانی هستم. صبح که مامان نسترن زنگ زد و منم گفتم نه بهار فعلاً درس میخونه، دختره چشم سفید در آمده به من می گه مامان چرا بی دلیل گفتی نه.
-عجب! مگه میشناستش.
:نه فقط به خاطر این که خانم عاشق شغل خلبانیه و آسمون را دوست داره، فکر میکنه همه مردم دنیا خوبند، همه آدم ها حافظ میخوانند و حکایتهای سعدی سرمشق خوشنویسی شان هست چه قدر گفتم مهندس مکانیک به درد دختر نمیخوره، چه قدر بدبختی کشیدم تا خانوم بفهمه خلبانی به دردش نمیخوره، ولی تقصیر تو شد که حالا مهندسی مکانیک میخونه. خنده داره بعد از اون همه خواستگار خوب که داشت و بی دلیل نه گفت حالا می گه آدم بی دلیل نباید به کسی نه بگه.
امیر این بار جدی گفت: راست می گه، آدم بی دلیل نباید چیزی بگه. بعد شما تکلیف خودت را روشن کن با مهندسی مکانیک مخالفی یا خواندن کتاب حافظ و سعدی.
:همه زندگی شوخی و مسخره است؟
-نه شوخی و مسخره نیست ولی آنقدرها هم جدی نیست که به خاطرش خودکشی کنی، باور کن نصف بیشتر نگرانی آدمها بی دلیل و غصه فردای نیامده را خوردن اشتباه محضه. بهار دختر عاقلی، من اون پسر را هم خوب میشناسم اول مهندسی صنایع خوانده و بعد خلبانی. یه مدت به عنوان مهندس ناظر کارخانه من کار میکرد و همان موقع خلبانی هم میخواند. پسر خیلی خیلی خوبی هم هست و واقعاً چرا این اتفاقها براش افتاده؟
:واقعاً که ما را باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم. یعنی تو موافقی؟
ورود بهار مانع ادامه صحبت ما شد.
بهار هم عادت داشت مثل امیر با هیجان وارد شود. سلام کرد و بدون این که منتظر جواب سلام باشد، گفت: بابا شما کجا بودید؟ کارخانه زنگ زدم، تلفن همراهتون هم که خاموشه. یه پروژه تحقیقاتی هست. من گفتم: شما مهندس مکانیک هستید و باید با شما مشورت کنم. وقت دارید یه جایی بریم.
-من برای دختر گلم همیشه وقت دارم بریم.
با دلخوری گفتم: پس ناهار؟
امیر با قیافه حق به جانب گفت: ما که سیر شدیم.
بعد از رفتن آنها زنگ در به صدا درآمد. گوشی آیفون را برداشتم. رفتگر محل گفت: آشغال ندارید؟
-گفتم نه ممنون. راستی شما ناهار خوردی؟
* * *
بعد از مرتب کردن خانه، سعی کردم کمی استراحت کنم. اما بهار و امیر برگشتند، با هیجان حرف میزدند و میخندیدند. امیر گفت: سلام ببخشید به خدا، لطفاً ناهار را گرم کن.
بهار گفت: من ناهار را گرم میکنم.
:ناهار؟ شما که سیر بودید.
امیر با خنده گفت: شوخی نکن، میدونی که من یه کم تعارف میکنم.
:متأسفم من فکر نمیکردم شما گرسنه برگردید. به خاطر همین ناهار امروز قسمت کس دیگهای شد.
امیر با ناامیدی گفت: همه ناهار؟
سرم را تکان دادم و گفتم: بله همه ناهار، تو الان ناراحت نیستی؟ عصبانی هم که نیستی؟
-نه اصلاً چیزی تو این دنیا نیست که ارزش ناراحت شدن داشته باشه.
:واقعاً عالیه!
-بله من اصلاً این موضوع را به حساب انتقام و تسویه حساب نمیذارم، اصلاً فقط فکر میکنم همیشه پای یک خلبان در میان است.
بهار با تعجب خندید و پرسید یعنی چی؟
امیر گفت: هیچی بابا بریم آشپزخانه ببینم چی میتونیم برای خوردن پیدا کنیم.
د هꢰ퓒Ꙕ

