تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 8--18 مرداد 89

زندگي و سلوك بودا

 بودا، شخصيتي است كه نه تنها معنويت گرايان كه بسياري از فيلسوفان را متوجه خود ساخته است. كمتر مركز آموزشي و پژوهشي فلسفي را در غرب سراغ داريم كه مطالعه درباره زندگي و آراي بودا را در برنامه خود نداشته باشد، در ادامه زندگي نامه بودا و افكار او را مرور مي كنيم.
تولد و جواني
سيدارته گوتمه، يا «بودا»، با طالس، انكسيماندر، فيثاغورث و لائودزه (فيلسوف چيني) همزمان بود، و شايد در 563 پ. م به جهان آمده باشد. اين تاريخ را از گزارشهاي زندگاني امپراتور هند، آشوكا، كه كم يا بيش دست نخورده مانده حساب كرده اند. بنابر يك تاريخ تقويم سيلاني، آشوكا 218 سال پس از مرگ بوداي هشتاد ساله تاجگذاري كرد، بنابراين گوتمه در 624 پ. م.
متولد شده و در 544 پ. م. درگذشته است.
كتابهاي «كانون پالي» اطلاعات قابل اعتمادي درباره سالهاي آخر زندگاني گوتمه به دست مي دهند. اما، آنچه از جوانيش مي دانيم از متنها و تفسيرهاي دوره هاي
 بعد پيدا شده است، كه بايد هسته تاريخي آن را از انبوه افسانه هاي به هم آميخته جدا كرد. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 12).
افسانه ها درباره تولد بودا چه مي گويند؟
در افسانه ها آمده است كه پيش از آنكه بودا در اين جهان ظاهر شود، «بودي سَتْوهَ»اي (بوداي بالقوه) بوده است
 كه در آسمان معروف «توشيتَهْ» مي زيسته است. خدايان او را مأمور ساختند تا ظاهر شود و بر گسستن زنجير اسارت همت بگمارد. بوداي آينده، پدر و مادر و خانواده نجيبي را كه مي بايستي در آن به دنيا آيد و بزرگ شود برگزيد. مادر آينده او «مهامايا» همسر پادشاه «شاكياها» شبي به خواب ديد كه فيل سفيد و باشكوهي از آسمان پايين آمده و در بطنش جاي گرفته است. منجمين شاه در تعبير اين رؤيا متفق الرأی گفتند كه ملكه، فرزندي در بطن دارد كه يا به مقام فرمانروايي جهان خواهد رسيد و يا خانه و دنيا را ترك گفته و بودا خواهد شد. (شايگان، اديان و مكتبهاي فلسفي هند، 1375، ص 133)
بنابر همان نوشته هاي كانون پالي، مايا - مادر سيدارتَهْ - از خانه شوهرش در كپيله وَتو به راه افتاد تا فرزندي را كه در شكم داشت در ميان خانواده خود به جهان آورد. اما بين راه دردش گرفت و در نزديك روستاي لُومْبيني پسري به دنیا آورد. مادر و نوزاد را به كَپيلَه وتو باز گرداندند و يك هفته پس از آن مادر در آنجا درگذشت. سوُدودَنَه، پدر نوزاد، پسرش را به مَهاپَجاپَتي مي سپارد. اين زن كه نوزاد را با محبت بزرگ كرده، خواهر همسر از دست رفته سودودنه است كه خود اكنون همسر او شده است.
نام خانواده بوداي آينده، گوتمه است، از طايفه سَكْيَه، و از طبقه جنگاوران. سودودنه، زميندار بزرگ، در زمان تولد پسرش فرمانرواي قلمرویي در سرزمين كوسَلَه بود. سيدراته به روزگار جواني فارغ از غم نان بود. منطقه پيرامون كَپيلَهْوَتو حاصلخيز بوده، به خصوص براي شالي، و براي ساكنانش زندگي خوبي فراهم مي كرد. چشم اندازش نيز افسون كننده است. در حالي كه جاي جاي
 دسته هاي پراكنده درختان بر دشت پوشيده از كشتزار سايه مي گسترد.
تربيت سيدارْتَهْ، كه گويا شامل خواندن و نوشتن نبود، موافق سنت طبقه بزرگان هند باستان بود. در شانزده سالگي ازدواج كرد و در بيست و نه سالگي صاحب پسري به نام راهولَه شد. در همان سال حالش از بنياد دگرگون شد كه او خود بعدها آن را براي رهروانش چنين باز مي گويد:
«پيش از اين من نيز، كه خود دستخوش تولد بودم، چيزي را مي جستم كه آن نيز خود دستخوش تولد، دستخوش پيري، بيماري، مرگ، اندوه، و آلودگي بود، درست چيزي را مي جستم كه خود دستخوش اين چيزها بود. سپس... دريافتم كه من...، كه دستخوش اين چيزها هستم چرا بايد درست چيزي را جستجو كنم كه آن نيز خود دستخوش اين چيزها است؟ آيا من، پس از آنكه رنج را در تولد و چيزهاي ديگر شناختم، نبايد (چيزي را) جستجو كنم كه زاييده نشده، بدون پيري، بدون بيماري، بي مرگ، بي اندوه، نيالوده، که یعنی برتر است، يعني «نيروانه» را؟ اندكي پس از آن، من كه جوان بودم، موي سر و ريشم را ستردم (و) جامه هاي زرد پوشيدم، و به خلاف رضاي پدر و مادر اشكبارم، از خانه به بي خانگي رفتم».
همچنين مي گويد كه شاگرد آموزگاري شد. چيزي نگذشت كه تعليم اومه را فهميد، اما دريافت كه اين تعليم او را به رهايي نمي برد. با آموزگار دومش نيز چنين تجربه اي داشت. پس، از او نيز رو گرداند و پرسه گردي آغاز كرد. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 15).
دوران رياضت
سيدارْتَه در جريان پرسه گردي، جايي يافت در خور رياضت كشيدن. آنجا، اقامت كرد تا به رياضتي بسيار سخت تن در دهد. شش سال رياضت كشيد، به تمرينهاي دشوار تنفس دست زد. پنج مرتاض بر او گرد آمدند به اين اميد كه «چون گوتَمَه «حقيقت» (ذمه) را يافت، برايشان روشن خواهد كرد». سيدارْتَه چون دريافت كه از اين خودآزاري راهي به رهايي نمي برد، از رياضت دست كشيد و بار ديگر غذاي مناسبي خورد. پس، آن پنج مرتاض، مرتدش خواندند و تركش كردند.
زير درخت سپيداري نشست و از روي روش به تفكر پرداخت، و با چشم جانش در لابه لاي سرشت هستي نگريست. زندگانيهاي پيشينش را به ياد آورد، از ميان قانون دوباره زاييده شدن، كه نتيجه كَرْمَه ها (کردار) است، ديد و دريافت كه اين رنج است، اين خاستگاه رنج است، اين فرونشاندن رنج است و اين راه فرونشاندن رنج است. او به اين بينش رسيد كه:
«رهايي من از رنج لرزش پذير نيست، اين فرجامين تولد است، ديگر براي من وجود دوباره اي در كار نيست».
درآن لحظه، كه بنابر سنت شب چهاردهم ماه وِيساكَهْي (aka-ves: فروردین و اردیبهشت) سال 528 پيش از ميلاد بود، سيدارْتَه گوتمه به روشني، يعني به اشراق، رسيد و بودا، يعني روشن و بيدار شد. در آن زمان سي وپنج ساله بود. (شومان، آيين بودا، 1375،ص 17)
اشراق بودا؛ افسانه يا واقعيت؟
گاهي گفته اند كه اين روشني يا اشراق بودا يك افسانه ادبي است، چون نشان بسياري از تعليمات او را مي توان در انديشه هاي پيش از بودايي يافت، به ويژه در «اُپه نيشَدْها» اين اگرچه درست است، اما در واقع دليل به حساب نمي آيد. «روشني» بودا تجربه اي بود كه در آن عناصر پذيرفته شده انديشه و اعتقاداتي كه او به آنها رسيده بود، ناگهان در يك «نظام» به هم پيوسته تجلي يافت. نگفته نماند كه اين انديشه ها و اعتقادات با فلسفه هاي رايج متناقض بود. دانش خودآموخته و خود يافته در او تبلور يافت، و رازهاي حيات را بر او آشكار كرد. در نتيجه، روشني بودا نشانه يكي از لحظات بزرگ تاريخ بشريت است. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 18)
روشني يافته، به سوي مردم
بودا پس از دست يافتن به اشراق، بر آن شد كه آن دانش را تعليم دهد. پس به راه افتاد تا به گردشگاهي در نزديكي بنارس، برود تا «دروازه رهايي» را به روي دوستان پيشينش، يعني آن پنج مرتاض، بگشايد. چون ديدند مرتاضي را كه مرتد خوانده بودند نزديك
مي شود، پيمان بستند كه از سلام و احوال پرسي با او رو بگردانند. ولي، يقين پرتوافشان رهايي او بر آنان چيره شد، و پيمان خود را شكستند. بودا نخستين گفتارش را به نام گفتار به گردش درآوردن گردونه آيين بر آنان فرو خواند. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 18). بودا در خطبه خود چنين گفت:
«آنكه به كمال رسيده است اي راهبان آنكه مقدس و ممتاز است بوداست. گوشهاي خود را باز كنيد اي راهبان ! چون راه گريز از مرگ يافت شده است».
اين نخستين بار بود كه او براي جمعي اندر يافت خود را از حقيقت رنج و تربيت خود، چون راه رهايي از دو كرانه خودآزاري و هوس رانی، باز مي گفت. راه ميانه اي كه او روشن كرد بي درنگ فهميده شد. همان دم پنج مرتاض، آيين را پذيرفتند و نخستين شاگردان رهرو بودا شدند، و ديري نپاييد كه از ارهت ها، يعني از «مردان كامل و تمام» گشتند.
در اينجا ذكر اين نكته بي مناسبت نيست كه كلماتي چون رهرو و انجمن را نبايد در معناي مسيحي آنها فهميد. اگرچه رهروان بودايي با آن سر تراشيده و خرقه هاي
 زرد، و رعايت آداب خاص سلوك، ديگرند و مردم دنيا ديگر، اما با اين همه تمام عمر را به زندگاني در دير سپري نمي كرده اند. براي ورود به انجمن رهروان، آدابي هست و همچنين يك دوره درازمدت شاگردي. ولي براي ترك انجمن همان بيرون كردن خرقه از تن كافي است. اتفاقاً، پذيرفته شدن به انجمن به هيچ وجه شرط كافي رسيدن به مقصد نيست، فقط راه رهايي را آسان مي كند. در «كانون پالي» سخن از بيست «پيش نشين» رفته است كه بي آنكه جامه رهروي بر تن كنند به ارهتي رسيده اند، كه مقام انسان كامل است.
چند ماه پس از بنياد نهادن انجمن، شماره رهروان به شصت تن رسيد. در اين هنگام بودا رهروان را فرا خواند و آنان را بر آن داشت كه به اين سو و آن سو بروند و آيين را تعليم دهند و مردمان را به در پيش گرفتن زندگاني پاك بخوانند.
گفتني است كه از روي تعليم بودا نمي شود توفيق تبليغي فراوان او را توضيح داد. خود بودا، آيين را «ژرف، دشوارياب، دشوارفهم، واقعي، برترين، براي منطق محض دست نيافتني، باريك، فهميدني فقط براي آموختگان» دانسته است. روش علمي عقلي آن از هر گونه زياده روي مي پرهيزد، رها كردن رسوم و آدابي كه در آن آمده، رهايي از سلطه آدابي است كه قلمرو و نادانی برهمگان لافزن بوده است.  (شومان، آيين بودا، 1375، ص 20)
منش بودا
منابع پالي تصوير بسيار روشني از منش بودا به دست داده اند. رهنمون رفتارش يقين او بود به آزاد بودنش، و نيز خوي نظاره گر و دلنمودگيش به همه بشريت. تصويري فشرده از منش بودا را در زير ارائه مي نماييم:
1 - اعتماد به نفس بودا نتيجه آزادي او بود و اين در لحظه پس از روشن شدگيش، آنگاه كه پنج مرتاض را مي بيند و بينشهايش را به آنان روشن شدگي مي كند، آشكار مي شود. چون آنها نتوانستند از سلام كردن به او رو بگردانند، نامش را گفتند و او را «دوست» خواندند. ولي گوتمه به اين خطاب اعتراض كرد:
اي رهروان، چنين رفته (انسان کامل) را به نام و به عنوانِ «دوست» مخوانيد! اي رهروان، چنين رفته، روشني يافته كامل، ارهت است.
2 - بودا، روشني يافته و آزاد، خود را يكسره از هر موجود آزادي نيافته متفاوت مي داند. يك بار برهمني از او پرسيد كه آيا او يكي از خدايان است يا موجودي آسماني است، روح است يا انسان. او به همه اين امكانات پاسخ منفي داد. او از نقصهايي، كه انسان به اعتبار آنها در هر يك از اين جدولها جا مي گيرد، پاك بود؛ او بودا بود.
با يك چنين خودآگاهي شايسته تحسين است كه او آيينش را، كه مي تواند انسان را به چنان درجه اي
 برساند، به طريق عقيدتي و جزمي عرضه نكرد، برعكس، سخت بر آن بود كه هيچ تعليمي هرگز نبايد به نيروي سنت، به اعتبار نوشته شدن در كتابهاي مقدس، به اعتبار هماهنگ بودن با نظرهاي خود فرد، يا به سبب اعتماد به يك مرجع پذيرفته شود. فقط وقتي بايد آن را پذيرفت كه آن را درست دانسته باشيم.
3 - بودا هيچ گاه كسي را مجبور به پذيرفتن آيين خود نكرد، و حتي هشدار مي داد كه با تغيير شتابزده كيش مخالف است. وقتي كه سپهدار سيهه - كه از معتقدان كيش جين بود - پس از گفتگويي با استاد خواست پيرو او شود، پند استاد به او اين بود كه در اين باره بيشتر انديشه كند. وقتي سيهه خواهش خود را براي گرويدن به آيين او تكرار كرد، بودا به او گفت كه از خيرات به رهروان جين دريغ نكند.
4 - بودا در برانگيختن مردم هم تلاش زیادی داشته است. براي جانهاي ساده انديش، از كردارهاي نيك، كه به دوباره زاييده شدن در آسمانها مي انجامد، به زباني ساده سخن مي گفت. در چنين گفتارهايي رايج ترين
 شيوه بيان، برابر نهادن اضداد است: برابر نهادن مرد ناكامل و كامل، بدانديش و پرهيزگار، راحت دنيايي و آرامش رستگاري، و مانند اينها. (ع. پاشايي، راه آيين، نگاه معاصر، 1380، ص 29)
لحن بودا
گفتگوهايي كه استاد با برهمنان و پيروان كيش جين داشته از گيرايي معنوي خاصي برخوردار است. اينها گواه نرمخويي معنوي هر دو جانب است و گهگاه بودا به گونه اي ريشخندآميز سخن مي گويد. در مَجمَه نكايه آمده است كه بودا با رهروانش از گفتگويي سخن مي گويد كه با چند تن از پيروان كيش جين در زمينه رياضت كشي داشته است. او با لبخند يادآور مي شود كه رهروان جين كه امروز از تحمل عذاب رنج مي برند، بايد در زندگاني پيشين خود، فرومايگاني بوده باشند كه از نظر كرمه خود سزاوار چنين عذابهايي شده اند. اما، اگر بر اين پندار مي بوديم كه جهان را آفريدگاري ساخته يا خود به تصادف پيدا شده، آنگاه درست چنين مي بود كه جينها مخلوق آفريدگاري بدانديش باشند يا ساخته پيشامدي نامطلوب كه به تصادف رخ داده است.
بودا هر گاه كه در گفتگويي شركت مي جست با يكسان دلي و واقع بيني خود ممتاز بود، رهرو جين، سَچكه اگي وسانه، كه به مجادله گر تيزهوش معروف بود، در پايان گفتار ستيزه آميزي بودا را ستود چون كه «رنگ چهره اش روشن مانده بود». استادان ديگر به هنگام يك چنين گفتگويي از كوره در مي رفتند و سعي مي كردند كه دروغ ببافند يا از موضوع طفره بروند. بدين گونه گوتمه را چنين وصف كرده اند كه: مردي است كه به خوي خود چيره است و سرخ نمي شود. (شومان، آيين بودا، 1375، ص 24)
بودا در ميان پيش نشينان و رهروان 
بودا روزها را چگونه مي گذراند؟ او از رهروان پرسه گردي بود كه در هند فراوانند، و به جز اين هشت چيز مجاز ديگر چيزي ندارند: سه جامه، كشكول يا كاسه گدايي، يك استره، يك سوزن، يك شال كمر، و يك صافي براي صاف كردن آب. پگاهان خاموش از در خانه اي به خانه ديگر مي رفت و قوت مجاز آن روز را جمع مي كرد؛ آنگاه، پس از خوردن مختصر ناشتايي، او و رهروان همراهش به گشت و گذار ادامه مي دادند. وقتي به مردم بلندانديش مي رسيدند، مي ايستاد و به پرسشهايشان پاسخ مي گفت و آيين را برايشان توضيح مي داد. پيش از آنكه خورشيد به سمت الرأس برسد، در جاي دلگشايي استراحت مي كردند و بازمانده غذاي دريوزگي را مي خوردند. بعد از ناهار و عصر به سير آرام در عوالم دروني و تعليم رهروان مي گذشت. اغلب آدم خيري بودا و رهروان را به ناهاري يا شامي و بيتوته اي دعوت مي كرد و او مي پذيرفت.
توفيق تبليغي بودا در خانواده اش متوقف نشد. پسرش راهوله، برادر ناتنيش ننده، برادرزاده اش آننده و خويشان دورترش، چون انوروده، بهديه، و ديودته تصميم گرفتند كه جامه رهروي در بر كنند، و پدر و همسر پيشينش هم از «پيش نشينان» شدند. بودا پس از ترديد بسيار به نامادريش، مَهاپَجاپَتي، (كه بارها از او طلب رهروي كرده بود)، اجازه داد كه رهرو شود و «انجمن زنان رهرو» را بنياد نهد.
براي خواننده «كانون پالي» چند تن از پيرامونيان بودا رنگ و بوي خاصي مي يابند. شاگردان اصلي او ساري پوته - مردي پرخرد - و مُگُل لانَه، كه
مي گويند نيروهاي جادویي داشت، هر دو پيش از بودا درگذشتند و سوخته مانده هايشان را در سانچي به خاك سپردند. سوبوتي استاد نگرش بود، و مهاكسپه در اعمال مرتاضانه ممتاز بود. هم او بود كه پس از مرگ بودا نخستين شورا را رهبري كرد.
مرگ بودا
بودا در هشتاد سالگي درگذشت. مي گويند هنگامي كه «بودا» متوجه شد كه وقت وداع و پيوستن به «نيروانه» فرا رسيده است، به مريد نزديك خود «آننده» كه از شنيدن اين خبر سخت اندوهگين و پريشان شده بود، مي گويد: «در حالي كه گروهي از مريداني كه هنوز به زندگي دنيوي دلبستگي دارند از شنيدن اين خبر اندوهگين شده و خواهند گفت: «چه زود چشم جهان درمي گذرد، گروه ديگر كه بر خود تسلط يافته اند
 و به راستي مي دانند كه جمله عناصر ناپايدار و زودگذرند و نطفه هاي نابودي خويش را در بردارند، خاطره مرا محترم خواهند شمرد و زندگي خود را با راهي كه من آموخته ام تطبيق خواهند داد. (شايگان، 1375، ص 139) وقتي كه آننده به گريه افتاد، استاد او را چنين دلداري داد:
آننده، بس كن، غم مخور، زاري مكن. مگر من هميشه نمي گفته ام كه همه چيزهاي عزيز و خوشايند دستخوش دگرگوني، از ميان رفتن، و ناپايندگي است؟ پس، اينجا چگونه مي تواند چنين نباشد؟ چيزي كه زاييده شده، به هستي آمده، ساخته شده و دستخوش زوال است، ناممكن است كه از ميان نرود.
آننده از بودا پرسيد با جسد او چه بايد بكنند. او به آننده گفت كه آنان نبايد خود را مشغول جسد او كنند؛ بلكه بايد به رشد معنوي خود عشق ورزند. او گفت پيروان عادي، خود را با جسد مشغول مي كنند. (رينولدز، 1379، ص 181). بودا آخرين بار به رهروانش چنين پند داد: «اكنون، اي رهروان، پندتان مي دهم: چيزهاي ساخته شده دستخوش زوالند، بيدار و هشيار كوشش كنيد!».
اينها آخرين سخنان بودا بود. اندكي پس از آن به حال اغما افتاد - كه در گفتار پري نيروانه بزرگ آن را يك حالت نگرش وصف كرده اند - و از اين حال به پَري نيروانه رفت، كه حالت رهايي از رنج پس از رها كردن تن است.
سالِ درگذشت بودا 483 سال پيش از ميلاد مسيح بود. يونان در اين سال با ايران مي جنگيد (كه سه سال بعد فتح دريايي تميستُكل در سالاميس به آن پايان داد)، در حالي كه هراكليت، پارمنيد و آشيل (در يونان) و كنفوسيوس در چين زنده بودند.
جسد بودا را يك هفته پس از درگذشتش سوزاندند. خاكسترش را ميان هفت خاندان از دودمان بزرگان هند، و نيز برهمني كه اين آداب را انجام داده بود، قسمت كردند. همه گيرندگان اين خاكسترها سهم خود را در گورْ تپه ها، يعني در توپه يا استوپه ها جاي دادند.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

فلسفه چيست؟

ريشه واژه فلسفه از كجاست؟
تعريف دقيق «فلسفه» غير عملي است و كوشش براي چنين كاري، لااقل در آغاز، گمراه كننده است. ممكن است كسي از سر طعنه آن را به همه چيز و يا هيچ چيز، تعريف كند و منظورش آن باشد كه تفاوت فلسفه با علوم خاص در اين است كه فلسفه مي كوشد تصويري از تفكر انسان به طور كلي و حتي از تمام واقعيت تا آنجا كه امكان داشته باشد، ارائه دهد؛ ولي عملاً حقايقي بيش از آنچه علوم خاص در اختيار ما
مي گذارند، عرضه نمي كند، تا آنجا كه به نظر بعضي براي فلسفه ديگر چيزي باقي نمانده است. چنين تصويري از مسئله گمراه كننده است. ولي در عين حال بايد پذيرفت كه فلسفه تاكنون در اينكه به ادعاهاي بزرگ خويش دست يافته و يا در مقايسه با علوم، دانش و معرفتي مقبول و برخوردار از توافق عام حاصل كرده باشد، موفق نبوده است. اين امر تاحدودي و نه به تمامي مربوط به آن است كه هرجا معرفت مقبول در پاسخ مسئله اي به دست آمده، آن مسئله تعلق به حوزه علوم داشته است و نه به فلسفه. واژه فيلسوف از نظر لغوي به معناي دوستدار «حكمت» است، و اصل آن مربوط به جواب معروف فيثاغورث به كسي است كه او را «حكيم» ناميد. وي در پاسخ آن شخص گفت كه حكيم بودن او تنها به اين علت است كه مي داند
 كه چيزي نمي داند، و بنابراين نبايد حكيم بلكه دوستدار حكمت ناميده شود. واژه «حكمت» در اينجا محدود و منحصر به هيچ نوع خاصي از تفكر نيست، و فلسفه معمولاً شامل آنچه امروز «علوم» مي ناميم نيز
مي شود. اين نحوه از كاربرد واژه فلسفه هنوز هم در عباراتي مثل «كرسي فلسفه طبيعي» باقي است.
به تدريج كه مقداري اطلاعات و آگاهيهاي تخصصي در زمينه خاصي فراهم مي شد،
 تحقيق و مطالعه در آن زمينه از فلسفه جدا شده رشته مستقلي از علم را تشكيل مي داد. آخرين رشته هاي اين علوم روانشناسي و جامعه شناسي بودند. بدين گونه قلمرو فلسفه با پيشرفت معرفتهاي علمي روبه محدود شدن گذاشته است. ما ديگر مسائلي را كه مي توان به آنها از طريق تجربه پاسخ داد مسئله فلسفي نمي دانيم. ولي اين بدان معني نيست كه فلسفه سرانجام به هيچ منتهي خواهد شد. مبادي علوم و تصوير كلي تجربه انساني و واقعيت تا آنجا كه ما مي توانيم به عقايد موجهي در باب آنها دست پيدا كنيم، در قلمرو فلسفه باقي
مي مانند، زيرا اين مسائل ماهيتاً و طبيعتاً با روشهاي هيچ يك از علوم خاص قابل پي جويي و تحقيق نيستند. گرچه اين نكته كه فلاسفه تاكنون درباره مسائل فوق به يك توافق كلي دست نيافته اند تاحدودي ايجاد بدبيني
مي كند ولي نمي توان از آن نتيجه گرفت كه هر جا نتيجه اي قطعي و مورد قبول عام به دست نيامده، كوشش و پژوهش در آن زمينه بيهوده بوده است. ممكن است دو فيلسوف كه با يكديگر توافق ندارند، هر دو آثاري با ارزش بيافرينند و در عين حال كاملاً از خطا و اشتباه آزاد و رها نباشند، ولي آراي معارض آن دو مكمل يكديگر باشد. از اين واقعيت كه وجود هر يك از فلاسفه براي تكميل كار فيلسوفان ديگر ضروري است، نتيجه مي شود كه فلسفه ورزي تنها يك امر فردي و شخصي نيست بلكه يك فرآيند جمعي است. يكي از موارد تقسيم مفيد كار، تأكيدي است كه افراد مختلف از زواياي مختلف بر مسئله واحد دارند. قسمت زيادي از مسائل فلسفي مربوط به نحوه علم ما به اشياء و امور است نه مربوط به خود اشياء و امور، و اين هم دليل ديگري است بر اينكه چرا فلسفه فاقد محتوا به نظر
مي رسد. ولي مباحثي مثل معيارهاي نهايي حقيقت ممكن است به هنگام كاربردشان، مآلاً در تعيين قضايايي كه ما در عمل آنها را صادق مي دانيم، تأثير بگذارند. بحثهاي فلسفي درباره نظريه شناخت به طور غيرمستقيم تأثيرات مهمي در علوم داشته اند.
فايده فلسفه چيست؟
پرسشي كه بسياري از مردم هنگام برخورد با مسئله (يعني فلسفه) مي پرسند، اين است كه فايده فلسفه چيست؟ نمي توان انتظار داشت كه فلسفه مستقيماً به تحصيل ثروت مادي كمك كند. ولي اگر ما فرض را بر اين نگذاريم كه ثروت مادي تنها چيز ارزشمند است، ناتواني فلسفه در توليد مستقيم ثروت مادي به معناي اينكه فلسفه هيچ ارزش عملي ندارد، نيست. ثروت مادي في نفسه ارزشي ندارد- مثلاً يك دسته كاغذ كه آن را اسكناس مي ناميم
في نفسه خوب و خير نيست - بلكه از آن جهت خوب است كه وسيله ايجاد خوشحالي و شادكامي است. ترديد نيست كه يكي از مهمترين سرچشمه هاي
 نشاط و شادكامي براي كساني كه بتوانند از آن
بهره مند شوند، جستجوي حقيقت و تفكر و تأمل درباره واقعيت است، و اين همان هدف فيلسوف است. به علاوه آنان كه به خاطر علاقه به يك نظريه خاص همه لذتها را يكسان ارزيابي نمي كنند و كساني كه علي الاصول چنان لذتي را تجربه كرده اند، آن را لذتي برتر و بالاتر از همه انواع لذتها مي شمارند. از آنجا كه تقريباً همه محصولات صنعتي به جزء آنها كه مربوط به رفع نيازهاي ضروري هستند، فقط منابع ايجاد راحتي و لذت مي باشند، فلسفه از جهت فايده بخشي مي تواند با بسياري از صنايع رقابت كند؛ خصوصاً زماني كه
مي بينيم عده كمي به صورت تمام وقت به پژوهش فلسفي اشتغال دارند شايسته نيست از صرف شدن بخش كمي از استعدادهاي آدمي براي آن دريغ ورزيم، حتي اگر آن را فقط منبعي براي ايجاد نوعي خاص از لذت بي ضرر كه ارزش في نفسه دارد (نه فقط براي خود فلاسفه بلكه براي آنها كه از ايشان تعليم مي يابند و اثر مي پذيرند) بدانيم.
ولي اين تمامي آنچه كه در حمايت از فلسفه
مي توان گفت نيست، زيرا غير از هر ارزشي كه بر فلسفه به طور في نفسه مترتب است و ما فعلاً از آن صرف نظر مي كنيم، فلسفه هميشه غيرمستقيم تأثير بسيار مهمي بر زندگي كساني كه حتي چيزي درباره آن نمي دانسته اند، داشته و از طريق خطابه ها،
 ادبيات، روزنامه ها و سنت شفاهي به پالودن فكر اجتماع كمك نموده و بر جهان بيني افراد مؤثر واقع شده است. آنچه امروز به نام دين مسيحيت شناخته مي شود، تاحدود زيادي تحت تأثير فلسفه تكوين يافته است. ما در بخشي از افكار و عقايد كه نقش مؤثري در تفكر عمومي آن هم در سطحي وسيع داشته اند، مرهون فيلسوفانيم. عقايدي مثل اينكه با انسانها نبايد همچون ابزار و وسيله رفتار كرد.
اين تأثير خصوصاً در حوزه سياست مهم بوده است. براي مثال قانون اساسي آمريكا تاحدود زيادي يكي از موارد اعمال و پياده نمودن انديشه هاي يك فيلسوف يعني جان لاك است، با اين تفاوت كه در آن رئيس جمهور جاي پادشاه موروثي را گرفته است، چنان كه بر سر سهم و تأثير افكار روسو در انقلاب 1789 فرانسه، اتفاق نظر وجود دارد. البته بي ترديد فلسفه گاهي بر سياست تأثير سوء مي گذارد: فيلسوفان قرن نوزدهم آلمان بخشي از گناه پيدايش ناسيوناليسم افراطي در آلمان را كه سرانجام چنان صورت انحرافي يافت به دوش مي كشند، هر چند نسبت به آنچه سرزنش شده اند
 اغلب اغراق شده و تعيين دقيق حد و مرز مسئله به دليل پيچيدگي و غموض آن دشوار است ولي اگر فلسفه بد تأثير بدي بر سياست بجا مي گذارد، فلسفه خوب نيز داراي آثار خوب است. ما به هيچ روي نمي توانيم از تأثير فلسفه بر سياست پيشگيري كنيم، پس بايد كاملاً متوجه اين امر باشيم كه چه مفاهيم فلسفي مي توانند بر سياست تأثير مثبت به جا گذارند و نه منفي. دنيا چقدر كمتر دچار زحمت مي شد اگر آلمانيها به جاي فلسفه نازيسم تحت تأثير فلسفه اي بهتر بودند.
با توجه به آنچه گذشت اكنون بايد اين عقيده را كه فلسفه حتي به اندازه ثروتهاي مادي داراي ارزش نيست به كناري نهاد. يك فلسفه خوب به جاي فلسفه بد از طريق تأثيرگذاري بر سياست مي تواند ما را حتي در اينكه ثروتمندتر بشويم نيز كمك كند. به علاوه، پيشرفت روزافزون علم و نتايج و منافع عملي آن مربوط به زمينه فلسفي آن است. حتي اين مطلب (كه بي شك مبالغه آميز است) گفته شده است كه تمامي پيشرفت تمدن مربوط به تحولي است كه در مفهوم عليت پيدا شده؛ يعني تحول از مفهوم جادويي و خرافاتي آن به مفهومی علمي، و مفهوم عليت بدون ترديد يكي از مسائل فلسفه است. خود جهان بيني علمي نيز يك فلسفه است و فلاسفه تاحد زيادي در تكوین آن نقش داشته اند.
اگر فلسفه را عمدتاً وسيله اي كه به طور غيرمستقيم براي ايجاد ثروت مادي به كار مي رود در نظر آوريم، ديدگاه مناسبي درباره آن انتخاب نكرده ايم. نقش اساسي فلسفه عبارت از ايجاد زمينه فكري و عقلي براي مظاهر خارجي و محسوس يك تمدن و ديدگاههاي خاص آن است. گاه درباره نقش فلسفه ادعاهاي بزرگتري هم شده است. «وايتهد» يكي از بزرگترين متفكران ستايش برانگيز در عصر حاضر، دستاوردهاي فلسفه را ايجاد بصيرت، دورانديشي و ادراكي از ارزش حيات و به طور خلاصه چنان احساسي از عظمت كه همه تلاش بشر در راه تمدن را روح بخشيده و حيات مي دهد، مي داند. وي مي افزايد هنگامي كه يك تمدن به پايان راه خويش
مي رسد، فقدان يك فلسفه وحدت بخش و متوازن كننده كه در سراسر جامعه گسترش يافته باشد متضمن فساد، زوال و تباهي تلاشها و كوششهاست. براي او فلسفه از آن جهت اهميت دارد كه كوششي است براي توضيح باورهاي بنياديني كه جهت گيري اساسي هسته اصلي شخصيت هر فرد را معلوم مي كند.
به هر حال اين نكته مسلم است كه خصلت اساسي يك تمدن تاحدود زياد مربوط به ديدگاه كلي آن درباره حيات و واقعيت است. اين امر تا عصر اخير براي بسياري از مردم به وسيله تعاليم ديني فراهم
مي شد ولي ديدگاههاي ديني خود تا حد زيادي تحت تأثير تفكر فلسفي بوده اند. به علاوه تجربه نشان
مي دهد كه عقايد مذهبي نيز مادامي كه به وسيله عقل مورد مداقه و بازنگري قرار نگيرند، به خرافات منتهي
مي شوند. كساني هم كه هر نوع عقيده مذهبي را مردود مي شمارند بايد خود ديدگاهي جديد (اگر بتوانند) ارائه كنند تا جانشين باور مذهبي شود، و اشتغال به چنين كاري خود عيناً اشتغال به فلسفه است.
علم نمي تواند جانشين فلسفه شود ولي مي تواند مسائل فلسفي را مطرح كند، زيرا ظاهراً خود علم نمي تواند
 به ما بگويد واقعياتي كه با آنها سروكار دارد در طرح كلي اشياء و امور چه جايي دارند، يا حتي با ذهن كسي كه آنها را مشاهده مي كند چگونه ارتباط مي يابند. علم نمي تواند حتي وجود جهان مادي را اثبات كند (هرچند آن را مفروض مي گيرد) يا صحت استعمال اصول استقراء را براي پيش بيني آنچه كه در آينده واقع خواهد شد يا به هر حال براي عبور از مرز آنچه كه به مشاهده درآمده، به اثبات برساند. هيچ آزمايشگاه علمي نمي تواند بگويد كه انسان به چه معنا داراي روح است، آيا جهان غايتي دارد يا نه، آيا انسان مختار است يا نه و اگر هست به چه معنا، و مانند آن. نمي گويیم
 كه فلسفه مي تواند اين مسائل را حل كند ولي اگر فلسفه نمي تواند اين مسائل را حل كند، هيچ چيز ديگر هم نمي تواند چنين كاري انجام دهد، ولي ارزش فلسفه لااقل در اين است كه درباره قابل حل بودن يا نبودن اين مسائل به پژوهش مي پردازد. علم، چنان كه خواهيم ديد هميشه مفاهيمي را مفروض مي گيرد
 كه آن مفاهيم خود متعلق به حوزه فلسفه اند. ما همان طور كه نمي توانيم هيچ پژوهش علمي را بدون داشتن پاسخهايي ضمني براي بعضي مسائل فلسفي آغاز كنيم، مطمئناً نمي توانيم استفاده ذهني مناسب از آن علم براي پيشرفت فكري خود بنماييم، بدون آنكه كم و بيش جهان بيني منسجمي را در اختيار داشته باشيم. اگر دانشمندان علوم جديد فرضيات خاصي را از فيلسوفان بزرگ وام نگرفته بودند، فرضياتي كه كل روش خود را بر آنها استوار كرده اند، پيشرفتهاي علوم جديد هرگز حاصل نمي شد. برداشت مكانيستي نسبت به جهان به عنوان وجه مشخصه علم جديد كه در طي سه قرن اخير پيدا شده، عمدتاً ناشي از تعاليم فيلسوفي به نام دكارت است. اين ديدگاه مكانيستي كه به چنان نتايج حيرت انگيزي منجر شده بايد تاحدودي به واقعيت نزديك باشد ولي بخشي از آن نيز فرو ريخته، و احتمالاً دانشمندان بايد چشم به راه كمك فيلسوف براي ايجاد يك ديدگاه تازه به جاي آن باشند.
خدمت بسيار ارزشمند ديگر فلسفه (در زمان ما خصوصاً «فلسفه نقادي») مربوط به ايجاد ملكه اي براي كوشش درمورد قضاوتي بي طرفانه و همه سويه است و ديگر مربوط به اينكه در هر برهان دليل كدام است و چه قسم دليلي بايد مورد كاوش و پي جويي قرار گيرد. اين خدمت براي پيشگيري از جانبداريهاي احساساتي و نتيجه گيريهاي عجولانه اهميت دارد و خصوصاً در مجادلات سياسي كه به ويژه فاقد
بي طرفي هستند، مورد نياز است. در مسائل اگر طرفين جدال با روح فلسفي گفتگو كنند، به احتمال زياد بينشان جنگ و مخاصمه اي در نخواهد گرفت. موفقيت دموكراسي تاحدود زيادي وابسته به قدرت شهروندان در بازشناسيِ استدلالهاي درست از نادرست و گمراه نشدن با التباسها و ابهامهاست. فلسفه انتقادي نمونه ممتاز تفكر خوب را به دست داده و فرد را در رفع ابهامها و آشفتگيها ياري و آموزش
مي دهد. شايد به همين دليل است كه وايتهد در همان صفحاتي كه قبلاً نقل شد
مي گويد كه جامعه دموكراتيك موفق بدون وجود تعليم و تربيت عمومي كه ديدگاهي فلسفي به فرد اعطا كند وجود ندارد.
در حالي كه بايد از اين فرض اجتناب كرد كه آدميان موافق فلسفه اي كه به آن عقيده دارند، زندگي مي كنند،
 و در حالي كه بايد قسمت اعظم خلافكاريهاي انسانها را نه ناشي از جهل يا اشتباه محض بلكه ناشي از اين دانست كه آنها نمي خواهند برمبناي آرمانها و ايده آلها زندگي كنند، اين نكته را نيز نمي توان رد كرد كه عقايد كلي درباره طبيعت، جهان و ارزشها سهم و تأثير بسيار مهمي در پيشرفت يا انحطاط انسان دارند. مطمئناً بخشهايي از فلسفه آثار عملي بيشتري دارند ولي نبايد تصور كرد كه چون بعضي پژوهشها و مطالعات، آثار عملي آشكاري ندارند، پس هيچ ارزش عملي ديگري هم بر آنها مترتب نيست. به گزارش تاريخ، دانشمندي كه با تحقير ديدگاههاي عملگرا به خود مي باليد، درباره پژوهشي نظري چنين گفت: مهمترين امتياز اين پژوهش اين است كه هيچ كاربرد عملي براي هيچكس ندارد. با اين وصف همان پژوهش منجر به كشف الكتريسته شد. آن بخش از مطالعات فلسفي كه ظاهراً كاربرد عملي ندارد و بحثهايي كاملاً دانشگاهي است، ممكن است مآلاً همه گونه تأثير بر جهان بيني ما داشته باشد و در نهايت بر اخلاق مؤثر واقع شود، زيرا بخشهاي مختلف فلسفه و بخشهاي مختلف جهان بيني ما به يكديگر وابسته اند.
 اين امر لااقل در يك فلسفه خوب هدف به شمار مي رود،
 هرچند هدفي است كه هميشه حاضر نمي شود.
بنابراين فلسفه از اين پرسش كه فايده عملي آن چيست هراسي ندارد. ارزش فلسفه تنها براي آثار غيرمستقيم عملي آن نيست، بلكه ارزش فلسفه مربوط به خود آن است؛ بهترين راه تضمين همين آثار عملي نيز آن است كه به خاطر خود فلسفه به فلسفه بپردازيم. براي دستيابي به حقيقت بايد بي طرفانه به جستجوي آن پرداخت. هرچند ممكن است پس از آنكه به حقيقت دست يافتيم از آثار مفيد عملي آن هم بهره مند شويم، ولي اگر براي دستيابي به اين آثار عملي عجله كنيم، ممكن است به آنچه واقعاً حقيقي است نرسيم. مطمئناً آثار عملي فلسفه را نمي توان معيار حقيقي بودن آن قرار داد. عقايد از آن جهت كه حقيقت دارند مفيدند نه چون مفيدند حقيقت دارند.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

+ عصرمردم   یکشنبه هفدهم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi