مرگ، گل می چیند
دور تسلسل: از شگردهای مألوف اوجی که شعر او را از سقوط در ورطه های ایستایی نجات داده، استفاده های به جای او از دور تسلسلی است که گاه به واسطه علائم نگارشی (سه نقطه متوالی، دو نقطه برهم و...) و یا با استفاده از نشانه های منطقی، نمایش داده می شوند. در نوشته ای دیگر و با ذکر نمونه ها از دفاتر دیگر شعر او، به این نکته پرداخته ام و در بخش قبلی، نحوه استفاده از علائم نگارشی برای دور تسلسل را در شعر «لاله یا علف» نشان دادم. در اینجا به ذکر یک نمونه دیگر که در آن اوجی از «نشانه های منطقی» استفاده کرده، اکتفا می کنیم:
بهار، سهم درخت است و عطر، سهم تو یار!/ و تا بهار درآید/ به خواب می روم اکنون/ به خواب مرگ/ به خاک/ و من و یاد تو با هم/ و می شویم درخت.(ص60)
بهار سهم درخت است و سهم معشوق، عطر و بوی اوست. به امید طلوع بهار، به خواب مرگ فرو رفته، اما در خاکی مستعد که پیکر را چون دانه در بر گیرد. و یاد تو (عطر تو) من و خاک را بارور ساخته و به درختی تبدیل می کند که... برای تکمیل توضیح باز باید به سطر اول شعر بازگشت: به درختی تبدیل می کند که بر اساس منطق این شعر، ذاتاً سهم بهار است.
***
براعت استهلال: پیشتر، هوشنگ گلشیری در مقاله معروف «شعر سکوت»، به یکی از شگردهای شاعرانه اوجی اشاره زیبا و دقیقی کرده است و با توجه به شعر «پاییز ارغوان» نوشته است: «بند اول این شعر براعت استهلال است. ماحصل آنچه خواهد آمد و با همان عناصر مادی و ذهنی شعر. اما وقتی موفق خواهد بود که شگفت زده مان بکند با ابهامی که در نظر اول نامحتمل است. اما این ابهام پس از خواندن تمامی متن باید هم محتمل شود و هم ضروری. گاه نیز می تواند الگوی دایره را، بدون تکرار بند اول در آخر شعر، به ذهن متبادر سازد». [اما پرنده و گل، چاپ اول،ص229]
اوجی در شعر زیر هم از این شگرد استفاده کرده است (و در اینجا با تکرار بند اول، در آخر شعر) و دو سطر اول دلالت می کنند بر موضوعی که در خلال سطور بعد بدانها می پردازد:
گل چه زیبا است/ و زیبا مرگ./ شب که می آیی وُ/ می آید/ عطرش از باغچه ی خانه/ گل محبوبه، گل مریم./ شب که می خوابی وُ/ می آید./ در تو، در چهره ی تو زیبا است/ مرگ در چهره تو در صبح،/ باغ در گستره عالم./ گل چه زیبا است/ و زیبا مرگ.(صص49 و50) می بینیم که در بند دوم به وضوح از عطر گل محبوبه و گل مریم، از زیبایی گل می گوید، اما در بند سوم و در دو سطر (شب که می خوابی وُ/ می آید.) بدون اشاره به مرگ، خواننده با توجه به براعت استهلال متوجه حضور مرگ در این دو سطر شعر می شود و تکرار دوباره دو سطر اول در انتهای شعر، بر هر تردیدی در این مورد خط بطلان می کشد.
***
ترتیب توالی اشعار: آوردن تاریخ در پایان هر شعر، هم بیانگر سیر احساسی و عاطفی و عقلانی شاعر است و هم ملاک و معیاری برای قرار گرفتن خواننده و منتقد در مسیر جریانات متعدد تاریخی (تاریخ اجتماعی- تاریخ ادبی- تاریخ زندگی شاعر و...). تاریخ بیشتر اشعار این دفتر در پایان هر شعر قید گردیده، اما ترتیب توالی اشعار نه بر اساس ترتیب توالی سرایش آنها، که بر مبنای کلیت های موضوعی است. گمان آن است که اوجی برای تأکید بر زوایایی که مرگ را از آن منظرها دیده، زوایایی که تا مدتها ذهن و جان او را به خود مشغول داشته، بعضی از اشعار را بر اساس کلیت موضوعی تقسیم بندی و پشت سر هم آورده است. مثل شعرهای صفحات 36 تا 41 که درونمایه همه آنها «دم غنیمت شمری» است.
یا آن دسته اشعار متوالی که بزرگترین نشانه آنها تگرگ است، تگرگی که نزد اوجی، یکی از نشانه های طبیعی است که بلافاصله مرگ را به ذهن متبادر می سازد و در همه این اشعار از واژگان «هم جنس ناقص» با تگرگ (گلبرگ، مرگ، برگ) تقریباً به یک شکل استفاده شده و تقابل و تعارض برگ و تگرگ (تقابل لطافت و خشونت) مرگ را موجب می گردد:
رعد است و/ تگرگ است و/ گلبرگ است/ من، هرچه نگاه می کنم مرگ است.(ص31)
در زیر تگرگ/ پرپر که شود شکوفه، می فهمد برگ/ پایان قریب خویشتن را در وقت/ تا بر من و تو کی آن فرود آید، کی؟(ص32)
زین سان که برگ، طعمه ی مرگ است با تگرگ/ دیگر چه فرق برگ، که سبز است یا که زرد؟/ دیگر چه فرق برگ؟ (ص33)
بر درختان جهان برگیم/ چشم در راه تگرگ و سنگ/ جملگی/ افتاده ی/ مرگیم.(ص 20)
***
لوح گورها: اشعار این دفتر را می توان به چهار بخش تقسیم کرد:
1- مرگ از منظرهای متفاوت
2- یاد اندوه هایی که برای عزیزان سروده شده اند.
3- شعر بلند «سوگسرود مرگ ارگ بم»
4- الواح گور
اولین بار که 10 عنوان شعر این دفتر را با نام «لوح گور» دیدم، بی تأمل به یاد «هفتاد سنگ قبر» یدالله رویایی افتادم و آنچه این تداعی را توان هرچه بیشتر می بخشید، بعضی جملات رویایی در نامه اش به فرامرز سلیمانی بود که:
«یک گورستان بی کرانه می تواند کرانه ای باشد برای مطالعه و توقف. گورستان برای خواندن فاتحه نیست، برای خواندن است. گورستان می تواند یک کتاب باشد، کتابی بزرگ با صفحه های باز... نمی دانم فکر به مرگ چقدر به زندگی کمک می کند و یا این که زندگی من، منِ سالهای اخیر، معبری شده است برای شناختن این مفهوم ناشناخته- مرگ-؟ همین که سعی می کنم بهش فکر نکنم، فکری است که مدام به او می کنم و هر وقت هم که خواسته ام فراموشش کنم، درست در حافظه من نشسته است... شاید ربطی به ترس من دارند. چون هرچه بیشتر از مرگ می ترسم، ترسناکتر می شود و ادامه این شعرها هم شاید به همین علت است و شاید این شعرها پیغام های کوتاهی هستند که از زبان مرده به من می رسند. یعنی آن که در گور است، با آن که به اصطلاح ما به زیارت اهل قبور می رود، حرفهایی دارد. حرفهایی که از جهان مرگ به ما می رسد. در حقیقت این سنگها خیالهای منند از جهان مرگ، که ندیده ام.
ولی به این قانعم که ببینم آن که در گور است جهان مرگ را چگونه دیده است و این برای زایری که سنگ قبر می خواند، مجالی برای تفکر و تغذیه است و شامه ی شعر و شعرخوانی...» [هفتاد سنگ قبر، چاپ اول، ص7]
اما با دقت بیشتر، متوجه تفاوتهای ماهوی «الواح گور» اوجی با «سنگ قبرهای» رویایی شدم:
1- رویایی مثل بیشتر دوره های شاعری خود، در هفتاد سنگ قبر هم، بیش از هرچیز به دنبال فرم بوده است، و این بار به دنبال فرمی که هر فرم دیگر را پس بزند!! رویایی می گوید: «فرم شعر (هفتاد سنگ قبر) قرائت تازه ای از شعر را به خواننده تحمیل می کند. این شعرها فرم هایی گرفته اند که هر فرمی را پس می زند... یعنی ما امروز با سنگ قبرها به جایی می رسیم که دیگر شعر، فرم شعر را نمی پذیرد و جلوتر از شکل خودش می رود. این یک تربیت حجمی است. یعنی شعر را فرای شعر بردن، بیرون شعر را، و شکل های بیرونی شعر را شناختن. نه فرم شعر، بلکه شعر فرم.» [همان ص 10]
اما برخلاف رویایی که در قبال هر دفتر شعر خود، صفحات متعددی بیانیه و توضیحات روشن و مبهم را به شرح و شرح الشرح اختصاص داده، مبنای شناخت شعر اوجی همان اشعار بوده و فرم و محتوای اشعارش چنان درهم تنیده اند که هر یک در خدمت دیگری است.
2- گذشته از همزمانی تاریخ سرایش چهار لوح گور با تاریخ انتشار «هفتاد سنگ قبر» (1384)، یکی از لوح گورها به تاریخ 1374 سروده شده است. به رغم آن که «هفتاد سنگ قبر» سروده های دهه های 60 و 70 رویایی هستند، با توجه به عدم حضور او در ایران، مبنا تاریخ انتشار هفتاد سنگ قبر است.
3- تفاوت نگاه کلی دو شاعر به مرگ در ابعاد گوناگون نیز قابل اعتنایند. از رویکردهای فلسفی متفاوت این دو شاعر می گذریم، اما برای نمونه، اگر رویایی از ترس از مرگ می گوید که در هنگام یادآوری، ترسناکتر هم می شود، وقتی اوجی از مرگ می سراید، با ادراکات، احساسات و منطق دیگری مواجه می شویم:
این همه گفتن ما از مرگ/ خود فراخواندن آن سگ نیست/ تا بیاید بدرد ما را/ ... بلکه برعکس چنین تکرار/ ترس را از تو بتاراند...(ص63)
ترسم از مرگ این نیست/ که مرا می برد از خاطره ها./ ترسم این است که می گیرد از من/ آسمان را/ و درختان و گل باغچه را/ آب را، آینه را/ و نمک را/ و تو را.(ص61)
4- رویایی هر سنگ قبر را ترکیبی از متن سنگ و سرلوحه سنگ (که متن نیست) دانسته در حالی که برخلاف عقیده او، در هر سنگ قبر، با ارتباط دینامیک سه عنصر طرف هستیم و عنصر سوم «نام سنگ» است (نامهایی مثل حسنک- هوشنگ- سلیمان- مانی و...) عنصری که در بسیاری موارد به دریافت معنای متن هر سنگ قبر رویایی کمک می کند. خود او می گوید: «فکر کردم که برای هر سنگ نامی بگذارم.. و برای این که باشیم، باید نامی داشته باشیم... و مرگ، که نیامی است برای نامی... این نام ها در زندگی شان حرفهایی داشتند که از واقعیت می گریخت» [هفتاد سنگ قبر، پشت جلد] (توجه داشته باشیم که خود رویایی هم در جایی گفته: «متأسفانه به آن چه در پشت جلد آمده است، کمتر توجه شده. عبارت از چیست، چاپ اول ص 244) خواننده برای درک معنای هر شعر از «هفتاد سنگ قبر» رویایی، باید به طور مدام، میان این سه عنصر (متن سنگ- سرلوحه- نام سنگ) حرکت کند، اما لوح گورهای اوجی (بجز لوح گور دهم که در یاد اندوه ها آورده شده) متونی هستند نقش بسته بر سنگ های قبر، که حرفهای مرده خفته در زیر سنگ را بدون پیرایه و خطاب به زائران منعکس می کنند و خواننده چه بر اساس نشانه های عریان و چه بر اساس شناخت از شعر اوجی، به راحتی متوجه می شود که نام همه گورها یکی است و این اوجی است که خود را به جای فرد خفته در گور قرار داده و نگاه آنان (خودش) با زندگان حرف می زند:
نمونه آشکار: و این گور من نیست/ در این گوشه ی دور/ پراکنده ام در تمامی ذرات آن خاک پر عطر نارنج/ در آن زندگانی که بودم/ مرا نام شیراز بوده است/ مرا کنیه منصور. (لوح گور5)
نمونه دریافتی: خوشا بر جهان شماها/ خوشا بر گل نور/ (که در زیر این سنگ/ جهانی است تاریک/ قرقگاه ظلمت/ شبِ شب/ و بی صبح)/ خوشا صبح. (لوح گور9)
***
نمونه ای از یاد اندوه ها: جمع آوری و آوردن یکجای اشعاری که در سوگ عزیزانی چون امید- فروغ- نجدی- گلشیری- شاملو- خواهران اوجی (مریم و فاطمه)، برادرش (عبدالرحمن)- منزوی- کریم امامی و... سروده شده اند، کاری است قابل اعتنا که مخاطب را در دریافت عواطف شاعر یاری می رسانند. به خاطر محدودیت، تنها به ذکر دو نمونه از این یاد اندوه ها بسنده می کنیم:
1- «از میان ما» شعر جاندار و زیبایی است که در سوگ یکی از دانشجویان از دست رفته اوجی، سروده شده است. به این شعر، خوب توجه کنید:
مثل گل که بشکند، پرید/ مثل یک پرنده ریخت/ گل/ پرنده/ مرگ/ از میانِ ما گریخت...(ص135)
هنجارشکنی زیبای معنایی در دو سطر اول این شعر، به هیچ وجه بی دلیل نیست. می بینیم که معانی ذاتی و طبیعی در این دو سطر جابه جا شده اند. در حالی که پرنده می پرد و گل می ریزد، اوجی می گوید: مثل گل که بشکند، پرید/ مثل یک پرنده، ریخت. چرا؟
به باور من اوجی پریشان گویی و اختلال آنی حواس را که حاصل شوکی است که مرگ عزیزی جوانسال به او وارد کرده، نشان می دهد. در اثر چنین تکانه های عاطفی، منطق کلام را وا می نهی و دیگر گونه سخن می گویی و اعتنایی به این دیگر گونه سخن گفتن نداری. عدم استفاده اوجی از علائمی چون نقطه و... در این شعر نیز، نشانه ای دیگر بر شوکی است که به او وارد آمده است. در سه سطر بعدی که هر سطر تنها به یک واژه اختصاص یافته (گل- پرنده – مرگ)، همچنان شاهد بُهت و حیرت شاعر هستیم، بُهتی که کم کم به سمت تعقل و بازگشت به سمت زبان طبیعی حرکت می کند و سطر آخر شعر، که نشانگر آن است که از بهت درآمده و تنها چیزی که می تواند به زبان آورد، همین است و بس:
از میان ما گریخت... که همانند افراد بی حوصله سخن گفته و معلوم نمی کند که: گل گریخت؟ پرنده گریخت؟ مرگ، طعمه را ربود و گریخت؟ یا چه؟
و مسئله مهم دیگر، ایجاز و فشردگی شعر است که علاوه بر بی حوصلگی و حیرت شاعر، نشانگر و بازتاب فشردگی عمر و مرگ در سنین جوانی است... و چقدر این شعر (با درک نشانه هایش) زیباست، که از جان برآمده و همه چیزش بجاست.
2- در تاریخ هنر، بارها اتفاق افتاده است که یک حادثه یا واقعه، از میان انبوه حوادث و وقایع، به علت اشاره و ثبت آن در یک اثر هنری، تا سالها به حیات خود ادامه داده و ماندگار شده است. شعر «تا گندم است و نان» نیز که حاصل دو اتفاق است، توان ماندگاری را به واسطه ثبت هنری خواهد داشت:
الف: پرسشنامه مجله «سپید و سیاه» که توسط اسماعیل جمشیدی برای اوجی ارسال شده بود، حاوی سؤالی بود به این مضمون که: «می خواهی چه باشی؟» این پرسش باعث خلق شعری شد که آن شعر را در مدخل (ویترین) دفتر «باغ و جهان مردگان» اوجی (چاپ اول 1382) دیده ایم: خدایا!/ خداوندا !/ دیگر بارم اگر به جهان باز گردانیدی/ نه می خواهم دریایی باشم دیگر/ و نه دیگر جنگلی/ و نه پلنگی/ تنها می خواهم با ارزانترین پرندگان خاکت، هم آواز باشم/ با گنجشکانت، هم آوا/ در صبح زود... این مضمون در شعر «با یاد تو» در همین دفتر «در وقت حضور مرگ» هم تکرار شده: ای خالق هرچه بوده، هرچه هست!/ ای بودِ ابد!/ دیگر نه عقاب خواهَمَم سازی/ نه ببر و پلنگ.../ نیز نه دریا./ گر بار دگر به خاکم آوردی/ نارنج بُنی تو، در بهارم کن/ یا خود علفی، به سبزه زاری دور/ یا گنجشکی، میان گنجشگان/ تا صبح و سحر ترانه گو باشم/ با یاد «تو» یا همان که «او»/ باشم.(ص82)
ب: بار دیگر و در محفلی با حضور زنده یاد «سیداحمد حجتی»، شعری از مولانا خوانده می شود: کدام دانه فرو رفت در زمین که نَرُست چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد؟
این سؤال میان حجتی و اوجی رد و بدل می شود که در صورت صحت این گمان که دانه انسان نیز پس از فرو رفتن در خاک خواهد رست، دوست داری که در زندگی بعدی چه باشی؟ پاسخ زنده یاد حجتی، بر اساس کار شریفش و دلبستگی خاصش آن بود که می خواهد دانه گندم شود تا نان شود و در سفره مردم جای گیرد، پاسخی که از ضمیری انسانی بر می آید و اوجی که این بار از خواسته قبلی خویش عدول کرده و می خواهد خوشه انگوری شود و... این شعر زیبا را باید خواند.(ص 119)
[ اوجی این ماجرا را در یادنامه مرحوم حجتی آورده و در یک سخنرانی هم به آن اشاره دیگر بار نموده است.]
***
چند نکته پراکنده: تعداد اشعار درخشان و شایسته تعمق این دفتر، کم نیستند. با در نظر گرفتن ظرفیت روزنامه، از میان نکات قابل توجه این اشعار، از چند نکته دیگر به عنوان نمونه یاد کرده و بر این اساس، خوانندگان محترم را به خوانش دقیق این دفتر دعوت می نماییم:
در شعر «گربه ای هست به نام مرگ»(ص25) سؤال خواننده شعر آن است که چرا: «گربه ای هست به نام مرگ/ کز پس آینه می آید؟» اگر مرگ به گربه ای تشبیه شده که چنان پاورچین و آهسته می آید که تو متوجه حضور قاطع و همیشگی او نشده و نمی شوی، چرا این گربه (=مرگ) از پشت آینه می آید و نه از جایی دیگر؟
شاید علت آن، «در خود شیفتگی» انسان ها باشد، انسانی که در تمام وقایع و در همه لحظات، خود را قطب و مرکز عالم پنداشته و می پندارد که جهان تنها حول محور او می چرخد و تنها برای او می چرخد و در آئینه تمام نمای جهان، تنها خود را می بیند و بس. چنان در آئینه روبروی خود، غرق در خویشتن است که حرکات، رفتارها، صداهای این گربه را درک و احساس نمی کند و معمولاً در مقابله با مرگ، غافلگیر می شود.
اولین بار که این شعر را خواندم، بر اساس ماهیت اشعار موجز اوجی، دو سطر آخر شعر «گربه ای هست به نام مرگ/ کز پس آینه می آید» را اضافی فرض کردم. با توضیحی که گذشت می بینیم که تقریباً هر واژه، هر سطر و هر نشانه در اشعار اوجی، باری بر دوش داشته و وظیفه ای را در قبال فرم و معنا، بر عهده دارند.
***
در جای دیگر از اهمیت تصویرگرایی و توجه شاعران به تصویر (به جای تشبیه) در شعر نیما و پس از نیما اشاره کرده ام. در یک قطعه شعر ممکن است هم از تصویر و هم از تشبیه استفاده شده باشد. در این گونه اشعار، این نحوه ارائه شعر است که بر برتری تشبیه یا تصویر در کل شعر، صحه می گذارد. مثل این شعر کوتاه اوجی که به رغم استفاده از تشبیه در بند دوم، تصویرگرایی بر کلیت شعر سایه افکنده است:
زیر چترها و چترها/ مردهای در عَزا/ زیر بارش بزرگ/ باغی از گل سیاه.(ص29)
***
گفتیم که اوجی، واقعاً از منظرهای مختلف به مرگ نگاه کرده است. روز مبادا چه باید کرد؟ روزی که به منتهی درجه رنج رسیده باشی که بگویی: من خسته، خسته ام/ کو شهرزاد مرگ؟/ کو لای لای خواب؟(ص115). اوجی به یکی از این راهها، آن هم نه از سر تأکید، که به عنوان آخرین راه، اشاره کرده است:
برای روز مبادا، همیشه راهی هست/ همیشه راه گریزی/ و آخرینش مرگ.
غمت مباد، از این غم/ غمت مباد، مباد!/ برای روز مبادا، همیشه راهی هست(ص43)
مباد دوم که در سطر پنجم تکرار شده، در معنای واضح آن به معنی تأکید بر مباد است و در معنای پنهان، می تواند تأکید بر آن باشد که: مبادا آن روز بیاید! و هر بار خواندن این شعر، مرا بی درنگ به یاد داستان «به سبکی خیال» بهنود انداخته است.(ضد یادها، چاپ دوم ص 115)
***
یک طرف نهیب بانگ بی پیر درون که چون کودکی خواستار و مُصّر به دامن دایه چسبیده که: اشعار قابل اعتنا کم نیستند، مثل شعر «خوشا گلی» (ص70) که تکرار سطر اول شعر «خوشا گلی که بروید مدام و تا به پس مرگ»، در سطر پایانی: «خوشا گلی که ببوید، مُدام»، بروید بی خود به ببوید تبدیل نشده است. یا شعر «مثل یک پروانه»(ص71) که حاصل یک مکاشفه معلول اوج هیجانات و التهابات روحی و عاطفی است که شاعر در لحظه مرگ خواهر خود، پروانه ای را دیده که از جسد بی جان، چونان کبوتری که از بام، پر گرفته است و خشونت ذاتی حروف سطر اول این شعر و یکجانشینی آنها بی مناسبت نیستند: «نه چو خرچنگ و آن چنگِ درنگ»، که تقابل این خشونت با عناصر لطیف سطور بعد، مرگ را تداعی می کنند. یا شعر «خوشا مرگ» که برای «عاطفه گرگین» سروده شده، زنی که بزرگترین آرزوی خود را در غربت، خطاب به اوجی چنین بیان کرده است: «آرزوی مرگ در وطن»... و طرف دیگر نهیب مشفقانه پرهیز از اطاله کلام و دعوت دوستانه از خوانندگان برای پیگیری جدی اشعار این دفتر.
***
نهایت: چون آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت شاهی چه بر روی خاک
(فردوسی)
از یاد نخواهم برد دعاهای ملتمسانه نیای خود را که هر بار سر به آسمان بلند می کرد و با تضرعی غریب خطاب به آفریدگارش می گفت: «خدایا بس است. دیگر مرا بردار»! تضرعی که امروز نیز در صدای پدر بیمار خود می شنوم، تضرعی که شاید چند سال دیگر از گلوی خسته خودم نیز بر آید. عجیب آن که با هر بار یادآوری آن تضرعات، بی اختیار به یاد فیلمی از دهه 70 میلادی می افتم که پیرمرد هشتاد ساله ثروتمند آمریکایی مبتلا به بیماری قلبی، مسابقه اسکی تدارک دیده و بهترین قهرمانان اسکی را گردآورده بود تا اکیپ پزشکی و گروهی مجرم، در پایان خط مسابقه، قهرمان را ربوده، قلب او را به سرعت درآورده و به جای قلب پیرمرد بیمار کار گذارند و سؤال ذهنی همیشگی که: آن پیرمرد هشتاد ساله غربی از زندگی چه دیده بود که بهای چند صباحی بیش زنده ماندن را، قتل یک ورزشکار بی گناه بهانه قرار داده، و نیای من چه زجرهایی متحمل شده که عمده ترین دعای وی به درگاه الهی، تقاضای مرگ هرچه زودتر بوده است؟ نیای بی سواد و شاعری که بارها و بارها از او شنیدم که می خواند:
... اگر زمین و زمان جمله با تو بسپارند
به یک دقیقه ی جان کندنش نمی ارزد
اگر به تختگه خسرویت بردارند
به ناله های دَمِ رفتنش نمی ارزد
اگر مدام ترا سیم و زر فرو بارند
به پهن کردن و جمع کردنش نمی ارزد...
نحوه نگاه متفکران شرق و غرب به مقوله مرگ، همواره متفاوت بوده است که همواره نقش قضا و قدر و سرسپردگی به تقدیرات و مقدرات، در تفکرات شرقیان بازتابی وسیع داشته است. چرایش بحثی عمیق و جدی را می طلبد.
بدون تعارف، گردآوری یکجای اشعاری که اوجی از منظرهای مختلف درباره مرگ سروده است، سندی است برای پیگیری طرز فکر و نوع نگاه شاعری پر مایه در تاریخی معین به مقوله ای به نام مرگ، سندی که گویای نه تنها اندیشه ها- تأثرات و... شاعر، که نمایانگر نگاههای طیف بزرگی از مردمی است که در یک جغرافیا و در یک تاریخ معین زیسته اند: در دیاری که از آن می آیید/ مرگ خوابی است بلند/ خواب، مرگی کوتاه./ در دیار دنیا.(لوح گور 2)

