تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 7--20 مرداد 89

مَتیل کا اَحمَدَک* (MATIL-KA-AHMADAK)

در روزگاران قدیم مردی زنش مُرد. این مرد از زن مرده­اش یک دختر و یک پسر داشت. مرد برای اینکه زندگیش بگذرد زنی دیگر گرفت. این نامادری چشم دیدن بچه­ها را نداشت، می­خواست سر به تنشان نباشد. این زن شبی از شوهرش خواست هر طور شده بچه­ها را نابود کند. مرد که خاطر زنش را خیلی می­خواست، قبول کرد. نگو دختر بیدار بود و حرفهای آنها را شنید. صبح آنچه شنیده بود برای کاکاش گفت. قرار گذاشتند که از خانه فرار کنند و در فرصتی دور از چشم نامادری از خانه بیرون زدند. جاده را دادند دمش و رفتند. رفتند و رفتند تا در بیابانی به قلعه­ای رسیدند.
وارد قلعه شدند کسی در قلعه نبود. ولی خوردنی هر چه بخواهید موجود بود. بنا کردند به خوردن، سیر که شدند رفتند گوشه­ای پنهان شدند تا ببینند چه پیش میاد!
شب که شد دیدند دیوی وارد قلعه شد. دیو که بوی آدمیزاد را شنیده بود گفت: بو می­یاد- بو آدمیزاد می­یاد - هر که هستی بیرون بیا- دختری برای دخترم- زنی برای زنم- پسری برای پسرم.
دیو به آئین خودش قسم خورد که کاری به آنها نداشته باشد.
آنها بیرون آمدند و همانجا ماندگار شدند. بعدها دیو با دختر عروسی کرد دختر باردار شد و پسری به دنیا آورد که اسمش را «کا احمدک» گذاشتند.
کا احمدک کم کم بزرگ شد خالویش «دائی» هم چوپانی می­کرد. دائی کا احمدک  خاطر بچه ددش «خواهرش» را خیلی می­خواست. بعضی وقتها هم او را با خود به صحرا می­برد.
شبی دیو به زنش گفت: ما حالا دیگر خودمان بچه­دار شده­ایم. بیا تا برادرت را بکشیم و بخوریم. زنک قبول کرد کا احمدک فهمید که پدر و مادرش می­خواهند خالویش را بکشند. حتی روزش را هم تعیین کرده­اند. در آن روز کا احمدک از خالویش خواست که او را هم همراه خود ببرد. دائی که خواهر زاده­اش را بسیار دوست می­داشت، پذیرفت. آنها پشت سر گله راه افتادند. دیو هم از دور مواظب آنها بود. دنبال فرصتی می­گشت که کارش را انجام دهد. خودش را به شکل هر حیوانی در می­آورد کا احمدک او را می­دید و مانع از کار او می­شد. دیو که عصبانی شده بود خودش را به شکل یک مار پرنده در آورد که کا احمدک مجالش نداد تیر را به چله کمان گذاشت و دیو را کشت. رو کرد به دائیش و گفت: ای خالو پدرم می­خواست تو را بکشد من هم او را کشتم و پسین به اتفاق به قلعه برگشتند. کا احمدک هم تمام ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. زن به صورت ظاهر حرفی نزد ولی از مرگ شوهرش ناراحت شد و تصمیم گرفت که شب مقداری زهر در خوراک برادرش بریزد و او را سر به نیست کند که باز کااحمدک متوجه شد. هنگام صرف شام از مادرش آب خواست مادرش رفت که آب بیاورد او هم ظرف غذای مادر را با ظرف غذای خالویش عوض کرد و مادر هم از بین رفت.
اینجا بود که کا احمدک رو به خالویش کرد و گفت: بیا از اینجا برویم اینجا دیگر جای ما نیست بلند شدند و راه افتادند. آمدند و آمدند تا به سر یک دوراهی رسیدند. کا احمدک گفت: ای خالو باید اینجا از همدیگر جدا شویم. تو از این راه برو من هم از آن راه. به اولین آبادی که رسیدی آنجا نوکری کن ولی یادت باشد نوکر آدم کوسه نشو. آن وقت از هم خداحافظی کردند و هر یک به راه خودشان رفتند. خالو می­آمد تا رسید به یک آبادی... اینجا و آنجا می­گشت تا ببیند کسی کارگر می­خواهد یا نه؟
کسی را ندید داشت ناراحت می­شد که مردی جلوش سبز شد که کارگر می­خواست خالو به صورتش نگاه کرد یک مرتبه دلش لرزید یادش به حرف کا احمدک افتاد که گفته بود: «خالو برای کوسه کار نکن!»
راه را گرفت و رفت. کوسه هم تغییر قیافه داد باز سر راهش پیدا شد.
هیچی سرانجام قبول کرد که برایش کار کند.
اینجا بود که کوسه گفت: من به شرطی به تو کار می­دهم که اگر پشیمان شدی من بتوانم تو را تا می­خوری بزنم و اگر من پشیمان شدم تو بتوانی من را بزنی!
خالو گفت: قبول
فردا صبح کوسه گفت: به دنبال این سگ راه می­افتی هر جا که خوابید آنجا را شخم
می­زنی.
خالو گاوی را آماده کرد و دنبال سگ راه افتاد. سگ درست وسط کوهی خوابید خالو گفت:  یعنی چه؟ کوه را که نمی­شود شخم زد! دست از پا درازتر برگشت. کوسه گفت: هان چه کردی؟
خالو گفت: سگ بدجنس رفت روی کوه خوابید کوه را که نمی­شود شخم زد. کوسه گفت: نمی­شود شخم زد، پس بخور!
و شروع کرد خالو را زدن و آنقدر خالو را زد که افتاد و مرد.
حالا بشنوید از کا احمدک که شب خواب دید خالویش از کتکهای کوسه مرده، بدون لحظه­ای درنگ راه افتاد آمد و آمد تا به همان آبادی رسید. کوسه را پیدا کرد و رفت نوکر کوسه شد. کوسه شرط و شروطش را به زبان آورد.
کا احمدک هم گفت: هر چه بفرمایید قبول.
فردا صبح شد کوسه سگ را صدا زد و گفت: دنبال این سگ می­روی هر جا خوابید همانجا را شخم می زنی سگ طبق عادت باز هم به آن کوه رفت که کا احمدک مجالش نداد سنگی بر سر سگ زد و سگ را کشت.
به آبادی برگشت و شروع کرد به داد و بیداد کردن که ای مرد کوسه، کوه را شخم نزدم کوه را که شخم نمی­زنند در عوض سگت را کشتم که از دستش راحت شوی حالا ببینم ناراحت که نیستی؟
کوسه گفت: نه چرا ناراحت باشم کاری است که شده!
و با خودش گفت: این یکی مثل نوکرهای قبلی نیست باید خیلی مواظب باشم. روز بعد کوسه به کا احمدک گفت: امروز باید گندم بکاری گندم ها باید همین امروز هم سبز شود اگر نشد این مرتبه دیگر من می­دانم و تو؟!
کا احمدک گفت: روی چشمم گندم هم می­کارم. داشت می­رفت که زن کوسه گفت: گوشت و هیزم نداریم از سر کار که برمی­گردی گوشت و هیزم بگیر.
کا احمدک گفت: آنهم به چشم!
از آبادی بیرون آمد بچه­ها را دید که مشغول بازی بودند، بچه­ها را صدا کرد و گفت:
-ببینم بچه­ها شما اهل کار هستید یا نه؟
بچه­ها گفتند: معلومه که اهل کاریم.
-خوبه. برای من کاری انجام می­دهید، در مقابل به شما شیرینی می­دهم. بروید تا می­توانید علف بچینید. بعد علفها را توی زمین فرو کنید. درست مثل اینکه علفها سبز شده است.
بچه­ها به  امید شیرینی خوشحال رفتند دنبال کارشون.
کا احمدک هم گندم ها را فروخت شیرینی خرید و برای بچه­ها آورد. هنوز ساعتی نگذشته بود که دشت سبز و خرمی آماده شد. از آن طرف هم گاو را کشت، خیش را هم شکست، کوله­ای هیزم ترتیب داد و رانی از گاو را هم به دست گرفت و به خانه رفت. کوسه گفت: چه کردی؟
کا احمدک گفت: زنت هیزم خواست خیش را شکستم این هیزم... زنت گوشت خواست گاو را کشتم این هم گوشت. گندم­ها رو هم سبز کردم از روی پشت بام سبزی گندم­ها را می­توانی ببینی. بد کاری که نکردم؟ پشیمان که نیستی؟
کوسه که بند دلش پاره شده بود تازه می­فهمید با یکی زرنگتر از خودش روبرو است، گفت: نه خوب کاری کردی.
شبی پسر کوچک کوسه مرتب گریه و زاری می­کرد. معلوم بود که دردی دارد خوابش نمی­برد و کوسه از گریه کودک عذاب می­کشید. کا احمدک را صدا کرد برای اینکه کودک را بترساند، گفت: این پسره را دو نصفه کن بده سگ ها بخورند. چند دقیقه­ای بعد سروصدای سگها بلند شد. مثل اینکه دعوا می­کردند، کوسه گفت: کا احمدک ببین این سقط شده­ها چه مرگشان است؟!
کا احمدک گفت: ارباب چیز مهمی نیست آنها روی بچه شما دعوا می­کنند چون من دستور شما را اجرا کردم بچه را دو نیم کردم انداختم جلو سگها مگر کار بدی کردم؟
کوسه که کاردش می­زدی خونش در نمی­آمد گفت: نه!
صبح روز بعد یکی از اقوام کوسه مرده بود و کوسه و زنش برای فاتحه خوانی می­خواستند به خانه مرده بروند. رو کردند به کا احمدک گفتند: ما امروز می­خواهیم برویم فاتحه­خوانی
سر هفت دخترمان را پاک بشوی و هر کاری هست انجام بده تا برگردیم.
آنها رفتند کا احمدک هم دیگی آب جوش تهیه کرد... سر دخترها را در آب جوش فرو کرد و همگی مردند. بعد جسد آنها را در یک ردیف روی فرش نشاند پشت هر کدام متکایی قرار داد و چوب کبریتی بین لبهایشان گذاشت، از دور که بهشان نگاه می­کردی مثل اینکه دارند می­خندند. عصر شد کوسه و زنش از فاتحه خوانی برگشتند... دخترها را دیدند که بر بالش تکیه داده دارند از آنها می­خندند. کا احمدک هم در این هنگام شروع کرد به خندیدن و فریاد کرد مردم بیایید تماشا ببینید دخترهای کوسه چه می­کنند؟!
کوسه هم که عصبانی شده بود، گفت: از ما می­خندید حالا نشانتان می­دهم.
و چوب دست را محکم به طرف آنها پرتاب کرد چوب دست به آنها خورد و هفت دختر روی فرش غلتیدند.
اینجا بود که کا احمدک فریاد کرد مردم برسید که کوسه هفت دخترش را کشت. کوسه فهمید که همه بلاها را کا احمدک به سرش آورده ولی طبق قراری که با هم داشتند کاری از دستش ساخته نبود. حالا در اندیشه بود که چگونه او را سر به نیست کند. شب که کا احمدک خوابیده بود رو به زن کرد و گفت: این کا احمدک تا ماها را هم نکشد دست بردار نیست. گندم پاک کن تا فردا او را به آسیاب بفرستم و خودمان فرار کنیم.
نگو که کا احمدک بیدار بود و سخنان آن دو را می­شنید.
فردا صبح کوسه باری گندم به کا احمدک داد و گفت: ببر آسیاب و آرد کن.
کا احمدک الاغ را آماده کرد و به طرف آسیاب آبادی راه افتاد و به آسیابان گفت: نصف گندم را آرد کن بگذار در یک لنگه و خودم را هم در لنگه دیگر بار بگذار.
الاغ خودش بلد است و می­رود خانه. آسیابان همین کار را کرد. کوسه هنوز وسایل زندگیشان را جمع و جور نکرده بود، که دید الاغ داره میاد ولی کا احمدک با او نیست. خدا را شکر کرد و رو کرد به زنش و گفت تا کا احمدک پیدایش نیست باید الاغ را راند و رفت. همین کار را کردند چند فرسخی آمدند که به کنار رودخانه­ای رسیدند، تصمیم گرفتند شب در همانجا بمانند. وقتی خواستند بار آرد را بیندازند صدای کا احمدک را شنیدند که می­گفت: ای کوسه بار را یواش بینداز که من داخل بارم و بعد هم کا احمدک خورجین را با چاقو از هم درید و بیرون آمد.
کوسه که تعجب کرده بود، گفت: پس لنگه دیگه بارت را چه کردی؟
کا احمدک گفت: یعنی میگی آسیابان مزد نمی­خواست، لنگه دیگر را دستمزد آسیابان دادم. کوسه فهمید که خرس به این آسانی ها دست از سر آدم برنمی­دارد.
کا احمدک هم صفت خرس را دارد تا زهرش را به آدم نریزد دست بردار نیست.
شب که کا احمدک خوابید کوسه رو کرد به زنش و گفت: نیمه های شب که شد من می­گم هِرلی HERLI و تو بگو چرلی CERLI آن وقت دو طرف رختخواب کا احمدک را می­گیریم و پرتش می­کنیم توی رودخانه و برای همیشه از دستش راحت می­شویم.
کا احمدک که خودش را زده بود به خواب همه چیز را شنید و جای خودش را با جای زن کوسه عوض کرد. نصف شب بود که کوسه  بلند شد هوا تاریک بود طبق قرار قبلی گفت: هرلی
کا احمدک هم گفت: چرلی
و دو طرف تشک زن را گرفتند و پرتش کردند توی رودخانه.
کوسه که نفس راحتی کشیده بود، گفت: ای زن از شر کا احمدک خوب راحت شدیم.
کا احمدک هم در جوابش گفت: ای کوسه خوب شد که زن را از بین بردیم من از قیافه­اش بدم می­آمد. تازه می­تونی زن دیگری بگیری. ببینم ناراحت که نیستی؟ که به طرفش پرید دعوای مفصلی با هم کردند و دست آخر کوسه به دست کا احمدک از بین رفت و به سزای عملش رسید.
پی­نویس:
1 -در ممسنی به قصه می­گویند متیل MATIL این متیل مربوط بود به جاوید ممسنی.
جاوید منطقه­ای است در ممسنی. کا (KA) که در اینجا جلو اسم «احمد» آمد همان کاکا «برادر» است. در جلد اول قصه­های مردم فارس روایت دیگری از این قصه را آورده­ام که نامش هست [گوالیGOVALI] شما هم اگر روایتی از این قصه می­دانید بنویسید و برایمان بفرستید تا با نام خودتان در این صفحه چاپ کنیم.

 

+ عصرمردم   سه شنبه نوزدهم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi