تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - نویسا
راز رعنا

                   مهدی زارع

عکس را با اکراه از جیب بغلش آورد بیرون و گرفت طرف مرد. مرد، عکس را گرفت، برد نزدیک، دور کرد، باز برد نزدیک، دست کرد توی ریش های جو گندمی اش و سر تکان داد: ها، خودشه، دیدمش...

نوری انگار توی چشم های زن تابید و لبهای خمیده اش، برگشت: راست می گی کاکا؟ خدا از بزرگی کمت نکنه. یه بار دیگه هم بیبین. ای، عکس شونزده، هیوده ساللگیشه ها، الان بیست و شیش، هفت سالشه.

مرد باز عکس را با دقتِ ابروهای درهم و چشم های تنگ کرده، نگاه کرد: نه... اشتباه نمی کنم. تو محله جنوب نشینای شیراز دیدمش. با یه مرد دشداشه پوش. البت، نقاب زده بود. ولی چشماش... لب و چونش، قد و قواره ای که می گین و... نه، حتمی خودش بود. گفتی اسمش چی بود عمو؟

- حلیمه... اسمش حلیمس.

مرد انگشت تایید آورد سمت زن: ها... حلیمه. مرده هم صداش زد حلیمه.

زن، نگاه کرد سمت جوانش، بعد با گوشه چادر، نم اشکهاش را گرفت، از پَرِ روسریش اسکناس مچاله ای در آورد و داد دست مرد: خیر از زندگیت ببینی کاکا، چراغونی کردی دلمو.

و با جوانش پا شدند، از قهوه خانه آمدند بیرون. زن، باز نم چشمهاش را گرفت و دماغش را کشید بالا: از اینجا تا شیراز، چقدی راهه، روله؟ بزنیم راه، کی می رسیم؟

جوان عکس را باز گذاشت توی جیب بغل و دکمه اش را بست: صبح تا شبی باشه گمونم. می ریم خونه، فردا صبح علی الطلوع می زنیم راه.

زن چادر را پیچاند دور خودش و دنباله اش را زد زیر بغل: نه روله، دیره... شب بشینیم اتوبوس، صبح شیرازیم.

- نه دیره ننه، نه دیره. ای همه سال صبر کردی، ای یه روزم روش. آسمون به زمین نمی رسه که؟

مادر برگشت و با عجز نگاش کرد: دلم طاقت نداره روله، دی نشدی هنوز، ببینی چه سخته دوری جگر گوشه. بریم همین امشب رولم؟

باز هم کم آورد پیش نگاه ناچار مادرش. چیزی نتوانست بگوید، جز اینکه سر خم کند. مادرش خوش خوشکان خندید و لب گزید: حلیمه، حلیمم... کجایی دختر... دارُم میام بیارُمت خونه روله... و چرخید سمت جوان: کاکا گفت با یه مرد دیدتش؟ دشداشه پوش؟ مردی نداشتیم ما توی شهر غریب. نه راننده ماشین بیده؟ بیبینیش، می شناسیش؟

جوان سر تکان داد: نمی دونُم... ممکنه. ولی نه، می شناسمش. قیافش خوب یادمه. ها... یادمه!

دروغ نمی گفت، یادش بود، همه چیز را. مو به مو، بارها برای مادرش تعریف کرده بود آن روز را:

توی نخلستان بودند. با مادرش، بر نخل ها را سبک می کردند. رفته بود بالا، زیر چتر نخل، کمر داده بود به کمربند و داشت خوشه می برید، که صدای انفجار پیچید توی شهر. بعد دود سیاه و غلیظی به آسمان بلند شد و پشت سرش، چند انفجار دیگر. خوب که دقت کرد، سیاهی نزدیک محله شان بود.

خوشه را بریده نبریده، رها کرد و سرید پایین. مادرش دست گذاشته بود روی سر و چشمهای دریده اش: چی بود روله؟ از کجا بود؟ کجا رو زدن؟

کمربند را باز کرد و انداخت پای نخل: نمی دونم... ولی گمونم زیاد دور نبود... هی دست رو دست گذاشتیم، تا بالاخره رسیدن.

دهان مادرش باز ماند: رسیدن؟ اَی دادُم... حلیمه! بدو ننه... بدو...

چاقو را گرفت توی مشت و دوید، که دید مادرش پشت سرش می آید. ایستاد و تشر زد: تو کجا؟ نمی بینی زمین و آسمون نا امنه؟ برو سمت دروازه قدیم، با حلیمه میایم، می زنیم راه. دیر کردیم، وسیله ای پیدا کن برو، مام میایم.

مادرش هراسان گفت: تنها؟ نه روله، بی شما هیچ جا نمی رم.

که باز توپیده بود: ننه... حلوا که خیرات نمی کنن. اومدیم، نشد بیایم، خواستیم از راه دیگه بریم. غصه تو رو داشته باشُم یا حلیمه؟ برو... می رسیم بهت.

و مادرش را به زور روانه کرده بود، خودش هم یک نفس دویده بود تا محل. آدم بود که مثل مور و ملخ از در و دیوار، با موتور و ماشین و پیاده، زده بودند به فرار. از دور، تانک ها و نفربرها با پیاده های عراقی، خانه ها را یکی یکی خالی می کردند و می آمدند جلو. هراسناک، دوپایی رفته بود توی در، دست حلیمه را که چپیده بود از ترس توی راه پله گرفته بود، آمده بودند توی کوچه، جلوی اولین ماشینی که رد می شد را گرفته بود و خواسته بودند سوار شوند، که ماشین جا نداشت. ناچار حلیمه را چپانده بود میان زنهای توی ماشین و به راننده فقط گفته بود: برو...

بعد هم خودش زده بود به صحرا، یک جایی توی نخلستان پنهان شده بود تا آبها از آسیاب بیفتد و شب، زده بود به جاده، جلوی ماشینی را گرفته بود و آمده بود اهواز. مادرش، چشم به راهشان بود. وقتی پرسیده بود: پس کو حلیمه؟ گفته بود: با یک ماشین پر از زن و بچه، روانه اش کرده اهواز. نرسیده مگر هنوز؟

ولی هر چه چشم به راه مانده بودند، ماشینی نرسیده بود که نرسیده بود. همه این ها را سال ها و بارها برای مادرش که انگار سیری نداشت گوش هاش از شنیدنش، گفته بود و هر بار مادرش، نالیده بود که: رودُم حلیمه... عزیزُم حلیمه... جانُم حلیمه...

و تمام این سالها را از زمان اشغال تا آزادی خرمشهر، دوران جنگ و بعد از آن، نقطه نقطه ایران را با مادرش گشته بود دنبال حلیمه مادرش.

رسیدند خانه بی حلیمه. مادرش جلدی رفت آماده شود برای رفتن به شیراز. دلش هوای نخلستان کرده بود. یادگار پدرش بود، از همان روزی که او بالای نخل افتاد، کمرش شکست، رفته رفته تحلیل رفت و آخر سر، شد پیرهن سیاه خانه. از بچگی، او نخلستان را پرورانده بود و نخلستان، او را. تک تک نخل هاش را می شناخت. اما یکی را بیشتر از همه دوست داشتند او و حلیمه...

معلمشان آقای مجاهد، زنی داشت بلند بالا و سفید رو که به همه بچه ها می گفت: عزیزهام. اسمش رعنا بود و تو دلیِ همه بچه ها. گاهی خانه شان می آمد و حلیمه را می بوسید. این شد که نخل، شد رعنا.

رعنا را، حلیمه که بچه بود، کاشته بودند به نیت او، و حالا قد کشیده بود و شده بود رعنا.

رعنا، برایش حلیمه دیگری بود و مونسش توی تمام این سالهای بی حلیمه. نخل ها را یکی یکی رد کرد و روی هر کدام دست کشید. رعنا از دور، استوار، پیدا بود. هنوز مرواریدهاش، سیاه نشده بودند. گرمای تیرماه می خواست و تَشِ باد مرداد. قدم آهسته کرد، ایستاد پای رعنا، دست کشید روی تنه اش، آرام زانو زد، مکثی کرد، کف دست ها را کشید پای رعنا و ریگ ها را جدا کرد از خاک نرم پای درخت. بغض داشت... چیزی سنگین، داشت می آمد توی دهانش. آن را فرو خورد، چشمهاش را بست و آرام نالید: سلام رعنا، سلام... حلیمه! خوبی؟ جات خوبه؟ باکیت نیست که...؟

اشک، گرم از چشمهاش جوشید و سر خورد تا روی گونه هاش، همه چیز، باز جان گرفت توی ذهنش. حلیمه اش، و نه حلیمه مادرش، باز آمد جلوی چشمهاش توی آن روزِ تلخ. چرا نتوانسته بود بعد از این همه سال، خودش را راضی کند برای یکبار هم که شده بگوید آن روز چه شد حقیقتاً؟ چرا طاقت نیاورده بود چیره ها و مویه های مادرش را تا بگوید:

وقتی رسید، شهر قُرُقِ تانک ها بود و نفربرها. می زدند، خراب می کردند، می کشتند و می بردند. تا کوچه شان، چند کوچه ای راه بود. اگر می رفت، ممکن بود ببینند و یک تیر حرامش کنند. شاید هم اسیر می شد. اگر هم نمی رفت... حلیمه؟!

با هر فلاکتی بود، خودش را رساند کوچه شان، بعد هم که کار راحت بود. خودش را انداخت توی خانه سید رسول، از روی پشت بام ها و دیوارها جست زد و پنهانی رسید خانه. همه خانه ها خالی بودند و بی در و پیکر. یعقوب علی را با سر متلاشی شده، گوشه حیاط خانه اش دید. بعد هم بلقیس، زن زایر علی را دوخته شده به زمین. ته دلش خالی شد.

هنوز صدای رگبار از بعضی خانه ها می آمد. آرام خودش را از روی دیوار انداخت توی خانه شان که نه آن خانه ای بود که صبح رفته بودند با مادرش از آنجا. با احتیاط رفت سمتِ درِ حال و داخل شد. هیچکس نبود. دیوار، ترک برداشته بود و پنجره ها، شیشه نداشتند. هرچه بود، نابود شده بود و باقی وسایل خانه، غارت.

رسید حیاط پشتی و سرک کشید توی حیاط. پای پله ها، حلیمه افتاده بود با سینه دوخته شده به کاشی ها. یک لحظه ماتش برد، بعد دستهاش شروع کرد به لرزیدن و زانوهاش سست شد...

تا شب را صبر کرده بود و حلیمه را تر و خشک! رخت نو پوشانده بود به تنش، گلابش زده بود و شسته بود خون های خشک شده زیر ناخنهاش را! هوا که تاریک شده بود، خیزان و افتان، کولش کرده بود تا نخلستان، پای رعنا. بعد با خون گریه، زمین را عمیق چال کرده بود و حلیمه را خوابانده بود بغل رعنا.

چرا هیچوقت راضی نشده بود به مادرش بگوید؟ بگوید...؟ که چه؟ مگر نه اینکه بی خبری، خودِ خودش خبریست؟ بگوید که همین نیمچه امیدش به زندگی را هم بگیرد؟

گذاشته بود مادرش امیدوار باشد به یافتن حلیمه اش، تا سر فرصت، راز رعنا را فاش کند. اما فرصت ها رفته بودند و دیگر دلی نمانده بود برای گفتنش.

اشکهاش را با پشت دست گرفت، دستی کشید باز روی خاک های حلیمه، آرام پا شد، دستی هم به رعنا کشید، برگشت و پا تند کرد سمت خانه. باید می رفت آماده شود برای رفتن به شیراز. شاید حلیمه اش را پیدا می کرد، مادرش...


 تفسیر حافظ از قرآن

منصور پایمرد

گفتن این که خواجه شمس الدین، حافظ قرآن بوده است، آن هم با چهارده روایتش، و تخلص شعریش را نیز از همین قرآن خوانی و قرآن دانی اش گرفته، نه چیز تازه ای است و نه حرف ناگفته ای، که هم در اشعارش بارها بر این نکته پای فشرده:

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم(1)

و هم خود بر چهارده روایت خوانی خویش شهادت داده است:

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن زبر بخوانی با چارده روایت

اما اگر تصور کنیم که تنها همین مهارت و تسلط بر قرآن خوانی و قرآن دانی اش او را چنین بر صدر نشانده و قدر بخشیده، سخت در اشتباهیم. هزار نکته در این کار و بار دلداری است. هزاران حافظ قرآن در ادوار مختلف داشته ایم و اکنون هم داریم، پس چرا هیچ کدام جایگاه و مرتبه خواجه شیراز را نیافته اند؟ خواجه شمس الدین، حافظ قرآن بوده است اما نه این که صرفاً این قرآن خوانی اش چون بسیاری دیگر فقط متکی بر حافظه اش بوده باشد. نکته ای که حافظ بارها در اشعارش بر آن تأکید ورزیده، این است که قرآن را در سینه دارد نه در ذهن و این دو جایگاه از نظر دریافت و ادراک و باب معرفتی، بسیار با هم متفاوت اند. حافظه می تواند شخصی را تا مرتبه یک دانشور ارتقا بخشد و در روزگار ما، به او جایگاهی در حد یک ضبط صوت و دست بالاتر یک رایانه ببخشد؛ اما وقتی که حافظ می گوید:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

سینه اینجا مجازاً به معنای دل است. یعنی این که قرآن در دل من نشسته است، و وقتی چیزی بخواهد در دل بنشیند، باید از مرتبه لفظ به معنا تبدیل شود و از دانش به معرفت. پوسته باید بشکند و هسته است که آشکار می شود و جویده می شود و شیره آن با وجود آمیخته می گردد. پس حافظ در آن بیت می خواهد بگوید که روح کلام الله را دریافت کرده و معنای آن در دل و جانش نشسته است. یا وقتی که در جای دیگر می گوید:

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده ایم

گنجی که خازن او روح امین یا همان جبرئیل است، چیزی جز کلام الله نیست که آن را در سینه دارد. و در جای دیگر به آن کسی که دست به خون دلش فرو برده است، به واسطه حضور قرآن در دل و جانش، به او هشدار می دهد که:

ای دست فرو برده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

شاید همین حافظ قرآن بودن خواجه شمس الدین در معنای متداولش، سبب شده است که حافظ پژوهانی که در پی به دست دادن تأثیر قرآن بر حافظ بوده اند از یک چارچوب کلی، که دیوان هر شاعر دیگری را هم بر همان اساس می توان مورد بررسی قرار داد، پا بیرون نگذارند. سوای آقای خرمشاهی که شیوه نظم پاشان غزلیات حافظ را مقتبس از شیوه قرآن گرفته اند، که خود بحثی است جدا، بقیه حافظ پژوهانی که در این زمینه تحقیق کرده اند، گرچه این پژوهش ها چندان هم زیاد و پربار نیست، محدوده کارشان پا از سه زمینه بیرون نمی گذارد:

1- تضمین یا اقتباس: که ابیاتی از حافظ که آیه ای را عینا یا با تغییری اندک در بیتی آورده است، بیرون کشیده و فرا چشم خواننده گذاشته اند. مانند:

«جنات تجری من تحت الانهار» در بیت زیر

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جناب تجری تحت الانهار داشت

که در آیات مختلفی از جمله آیه 86 سوره توبه آمده است. یا بیت: شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام هی حتی مطلع و الفجر

که حافظ با تغییر «هی» به «فیه» آیه آخر سوره قدر را تضمین کرده است.

2- تلمیح: و آن اشاره به آیه یا حدیث یا داستان و حکایتی مشهور، چه قرآنی و چه غیر قرآنی است و بدین طریق شاعران به شعر خویش عمق و معنای بیشتری می بخشند. همان گونه که حافظ چنین کرده است. مانند:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

که اشاره به داستان حضرت یوسف دارد. و یا:

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

که چشمزدی به داستان حضرت موسی و رفتنش به کوه طور دارد.

3- اما شکل دیگری از تلمیح که می توان آن را شیوه «حل» نامید، هنری ترین نوع این آرایه است که درک و دریافت آن کمی مشکل می باشد، خصوصاً در شعر حافظ، که هم وسعت اطلاعات قرآنی و حافظانه می طلبد و هم تیزهوشی و باریک بینی؛ زیرا حافظ از این ترفند هنری با زیرکی و رندی خاصی بهره برده است و خواننده برای دریافت آن می باید به معرفتی قرآنی، سوای حفظ ظاهری آیات رسیده باشد. مانند بیت زیر:

عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

که تلمیحی به آیه «کل من علیها فان و یبقی وجه ذوالجلال والاکرام» (آیه 88 سوره قصص) دارد.

اما حقیقت امر این است که آمیختگی شعر حافظ با مفاهیم قرآنی تنها در این محدوده نمی گنجد؛ زیرا شعر حافظ در ساخت و معنا چند لایه ای است و بطون مختلفی دارد که هر خواننده با توجه به پایه و مایه معرفتی و پیش فرض ها و پیش فهم های خویش می تواند از آن دریافتی داشته باشد و این خصیصه را بی شک خواجه از انس و غور در قرآن گرفته و شعرش را بر اساس آن شالوده افکنده است؛ زیرا کلام های قدسی و متون وحیانی ذاتاً چنین ساخت و سازی دارند که از تک معنایی تن می زنند و منشور وار وجوه معانی مختلف و متکثری را بر می تابند.

در مورد این که قران دارای بطون مختلفی است و هر کس با توجه به پایگاه معرفتی اش، به لایه و بطنی از آن می تواند دست یابد، احادیثی نقل شده است، از جمله از امام صادق(ع): «انه قال کتاب الله علی اربعه اشیاء، العباره و الاشاره و الطائف و الحقایق. فالعباره للعوام و الاشاره للخواص و الطایف للاولیا والحقایق للانبیا. (حضرت صادق(ع) فرموده است: کتاب خدا بر چهار چیز استوار است، عبارت و اشارت و لطایف و حقایق. پس عبارت برای عوام و اشارت برای خواص و لطایف برای اولیا و حقایق برای انبیاست)(2)

در حدیث دیگری که آن را، هم به پیامبر اکرم(ص) نسبت داده اند و هم به علی بن ابیطالب(ع)، آمده: «لکل آیه ظهر و بطن و لکل حرف حد و لکل حد مطلع» و سهل بن عبدالله تستری عارف بزرگ قرن سوم و نویسنده یکی از مهمترین تفسیرهای قرآن در شرح این حدیث چنین می نویسد: «هر آیه قرآنی چهار معنی دارد: ظاهر و باطن و حد و مطلع. ظاهر تلاوت است و باطن، فهم. و حد، احکام حلال و حرام است و مطلع، اشراف قلبی به مراد آیه است»(3)

پس ما با یک معناشناسی چهار لایه ای روبه رو هستیم و تستری «علم فهم» را تنها ویژه اولیا می داند.(4)

در روایتی دیگر آمده است: «ان للقران ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعه ابطن» (همانا قرآن را ظهری و بطنی است و برای هر بطن بطنی دیگر تا هفت بطن) و مولوی معنای این حدیث را چنین به نظم کشیده است:

همچو قرآن که به معنی هفت توست

خاص را و عام را مطعم در اوست(5)

و سلطان ولد پسر مولانا در شرح و تبیین این حدیث چنین گفته است: «علما و اولیا هرچه گفتند در تفسیر قرآن از چهارم نگذشت و خبر نداد، لیکن نتوان گفت که اولیا به هفتم نرسیدند، رسیدند و گذشتند، لیکن در لفظ و عبارت همین بطن چهارم را توانستند گنجانیدن... منزل دریا بی نشان است، نتوان بر آن انگشت نهادن»(6)

حافظ تا کدام بطن قرآن بر او کشف شده و شعرش را تجلیگاه اسرار و رموز آن قرار داده است؟

اگر بخواهیم بر اساس گفته بهاءالولد حکمی صادر کنیم، حافظ هم نهایتاً تا بطن چهارم قرآن را توانسته در ظرف الفاظ بریزد و بر ما عرضه کند و خود تا کجای این دریا انگشت نهاده است؟ ما نمی دانیم.

اما حافظ بیتی دارد که می تواند تا حدودی در روشن تر کردن این بحث به ما کمک کند:

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

منظور حافظ از «تفسیر ما» در این بیت چیست؟ مگر حافظ جز دیوان اشعارش تفسیر دیگری هم دارد؟ پس به یقین مقصودش از «تفسیر ما» همین دیوانی است که از او در دست داریم. می خواهد بگوید که شعرش تفسیری است که او از کلام الله با این زبان چند لایه ای به دست داده است. پس اگر بپذیریم که اشعار حافظ تفسیر و دریافتی است که او از قرآن داشته، باید این نکته را هم در نظر بگیریم که این تفسیر، از آن دست تفاسیر ظاهری و معمول نیست و سوای اثر پذیری هایی است که در محدوده صناعات ادبی می گنجد و در ابتدای مقاله به آن اشاره کردیم، آن تضمین ها و تلمیحات در رو ساخت و ظاهر شعرش حرکت می کند، در حالی که مطلبی که در اینجا مورد بحث ماست در روح و جان اشعار و به اصطلاح زبانشناسان در زیر ساخت آن در جریان است.

خواجه در بیت مورد بحث از «کشف» آیتی سخن می گوید که از روی خوب برای او پیش آمده است. «کشف» یک اصطلاح قرآنی و عارفانه است و همان معنای «مکاشفه» را می دهد. عبدالرحمن سلمی (وفات 412) که بخش بزرگی از میراث تفاسیر عرفانی از او به دست ما رسیده است، در مقدمه تفسیر حقایق، تنها راه دست یابی به حقیقت را، مکاشفه می داند. او در این باره چنین می نویسد:

«سپاس خدای را که اهل حقایق را به اسرار خاص خود مخصوص کرد و کاری کرد که خطاب او را درک کنند... هر یک از آنان از معنی خطاب الهی به اندازه ای که خدا در معنی را بر او بگشاید درک می کند ولی هیچ کس از حقیقت حقایق او خبر نداد بلکه تنها به اندازه ای که در خور فهم خود بود از آن خبر داد. حقیقت را تنها از راه مکاشفه می توان دریافت و از راه اشاره می توان از آن سخن گفت» و در ادامه: «از زبان اهل حقیقت سخن می گوید و آن را در مقابل زبان اهل ظاهر قرار می دهد و توضیح می دهد که زبان اهل ظاهر در تفسیر آیات قران به موضوعات مربوط به شیوه خواندن آیات و احکام نحوی و موضوعات لغوی و مانند آن مربوط است. ولی زبان اهل حقیقت مکاشفات ناگفتنی را از راه زبان اشاره بازگو می کند»(7)

«کشف حالتی است که ماورای حواس ظاهر و امور عقلی برای عارف رخ می دهد. کشاف درباره این لفظ می نویسد: «کشف به معنی مکاشفه است و مکاشفه رفع حجاب است که میان روح جسمانی است که ادراک به حواس ظاهر نتوان کرد و گاه مکاشفه اطلاق بر مشاهده شود»(8)

اما «روی» نیز در اصطلاح عرفا معادل لفظ «وجه» قرآنی است و وجه بر ذات خداوند اطلاق می شود که کسی را بر حریم آن راهی نیست. آن چه هم اهل حقایق از ذات خداوند گفته اند، از تجلیات ذاتیه است که بر دل عارف تافته. حافظ در اینجا از همین حال مکاشفه سخن می گوید که تجلی ذاتی خداوند لطیفه ای را بر دل او منکشف کرده است که ثمره آن این شده، که ما در تفسیر او(=اشعارش) چیزی جز لطافت خوبی نبینیم. بنابراین او هرچه می گوید، از زیبایی، حسن، لطافت، رحمت، مغفرت، عشق و... است. و از منتقم و مهلک و شدیدالعقاب و... این صفات قهاریه خداوند در تفسیری که او به دست داده است، خبری نیست. به همین دلیل است که سراسر دیوان خواجه سرشار از عشق و رحمت به خداست و رمز این که در عرصه گسترده ادب فارسی، ما متن منظوم یا منثوری سراغ نداریم که به اندازه اشعار خواجه امیدآفرین و روحیه بخش باشد و خواننده را به رحمت و عفو و آمرزش الهی این همه دلگرم کند، همین است و از همین روست که ما به دیوان او تفأل می زنیم و دل به او می سپاریم؛ چرا که در هر غزل دست کم بیتی نشانده است که ما را به لطف و گشایش گره های بسته و آفتابی بودن آینده نوید بخش باشد.

این که شعر حافظ سراسر بهاری است و رنگ خزانی و زمستانی در آن نمی بینیم و همه جا سخن از مهر و بوس و کنار، طرف جویبار و گل و نسرین و یاسمن است، این که در همه جای دیوانش بانگ نوشانوش مستان در زیر گنبد نیلگون طنین افکن است، این که در بسته میخانه به مفتاح دعای رندان صبوحی زده گشوده خواهد شد، این که در اوج ناامیدی به تسلا زبان می گشاید، که:

به صبر کوش تو  ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

همه و همه از آن همان کشف آیتی است که از روی دوست ادراک کرده است. چون درک و دریافت او از خداوند مهربان آمرزنده، همین بوده است و همین است که یکی از شاخصه های شعری حافظ را، پیوند او با کلام وحیانی خداوند قرار داده است.

سال هاست که پژوهندگان به دنبال این هستند تا ابیاتی را از دیوان خواجه که به نوعی با کلام الله مجید در پیوند است، بیابند و به حافظ دوستان عرضه دارند؛ اما کوشش آنها در تمام این سالها معدود به ابیاتی شده است که نسبت به کل اشعار دیوان چندان هم چشمگیر نیست. اگر دیوان شعرای دیگری چون عطار و سنایی و مولوی و... را هم از این منظر و با همین دقت و باریک بینی مورد مداقه و بررسی قرار دهند، تلمیحات قرآنی آنها نیز کمتر از آن چه از دیوان خواجه یافته ایم نخواهد بود. آن رمز و رازی که اشعار خواجه را از سایر گویندگانی، که حتی بیش از او از تلمیحات قرآنی سود برده اند، جدا می کند، پیوند ناپیدایی است که او باطنا با روح قرآن برقرار کرده است. این درآمیختگی و یکی شدن را نمی شود صرفاً با نشان دادن اشاره های آشکار یا پنهان بیتی با آیه ای نشان داد. این پیوند معنوی به گونه ای است که حافظ خود از آن به «لطیفه نهانی» تعبیر می کند:

لطیفه ای است نهانی که عشق از آن خیزد

که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست

و با پیچیدن در ظاهر و معنای ابیات نمی شود به آن دست یافت. آن روحانیتی که چون هاله ای فضای شعر حافظ را دربر گرفته است، برآمده از همان «آن» حافظانه و نشأت گرفته از همان کشفی است که از روی دوست کرده است و این گنجی که کلیدش به دست او افتاده، سبب شده که به اشعار او چنین رنگ و آب لطافت و خوبی از حسن دوست را ببخشد، و این «آن» و خوبی را نمی شود با قطعه قطعه کردن اشعار خواجه بر میز تشریح حافظ پژوهی و در زیر ریزبین های محققانه، پیدا کرد، هرچند که ما حافظ و مفسر قرآن باشیم. هرچند قرآن زبر بخوانیم با چارده روایت؛ اما آنچه در این وادی یاری دهنده کارساز است، عشق است عشق، که باید به فریاد برسد! پی نویس:

1- ابیاتی که از حافظ در این متن آورده شده از نسخه دیوان حافظ تصحیح دکتر ناتل خانلری است.

2- نشانه شناسی تفسیر عرفانی، دکتر مریم مشرف، نشر ثالث، تهران 1384، ص80.

3- همان، ص 80.

4- همان، ص 80.

5- مثنوی معنوی، نیکلسون

6- معارف، سلطان ولد، به کوشش نجیب مایل هروی، انتشارات مولی 1367، تهران، ص 242

7- نشانه شناسی، صص 78 و 79.

8- کشاف الصطلاحات الفنون ص 1252، به نقل از فرهنگ معارف اسلامی، تألیف دکتر سیدجعفر سجادی، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران


احمد رضا احمدی

 

شتاب مكن

كه ابر بر خانه ات ببارد

و عشق

در تكه ای نان گم شود

هرگز نتوان

آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقوط كلمات

سقوط می كند

و هنگام كه از زمین برخیزد

كلمات نارس را

به عابران تعارف می كند

آدمی را توانایی

عشق نیست

در عشق می شكند و می میرد

حاشا و ابدا

كه مرا دلگیری

از آسمان نیست

این سرشت ابر است كه ببارد

اگر نبارد

مرا راستی ادامه عمر چگونه است

ابر نمی بارد

عمر ادامه دارد

و مرا غزلی به یاد مانده است

كه برای تو بخوانم

ایستاده بودم كه بهار شد

و غزل را بیاد آوردم

خواندم

تو مرده بودی

حاشا و ابدا

كه نه تو را بیاد دارم

غزل را بیاد دارم

ابیاتش شباهت به قصیده دارد

از دور حركت می كنیم

تا به نزدیك تو برسیم

تو اگر مانده باشی

تو اگر در خانه باشی

من فقط به خانه تو آمدم

تا بگویم

آواز را شنیدم

تمام راه

از تو می خواستم

مرا باور كنی

كه ساده هستم

تو رفته بودی

اكنون گفتم

كه تو هستی

تو اگر نبودی

نمی دانستم

كه می توانم

باران را در غیبت تو

دوست بدارم

روزی آمده بودی

كه من تمام نشانی ها را نوشتم

با خط بد نوشتم

و تو تمام خانه ها را گم كردی

به من نگفتی

همسایه ها گفتند

دیر آمدی

پنجره بوی رطوبت داشت

به من نگفتی

كه بیرون از خانه باران است

با لبخند

نشانی خانه تو را می خواستم

همسایه ها می گفتند سالها پیش

به دریا رفت

كسی دیگر از او

خبر نداد

به خانه تو

نزدیك می شوم

تو را صدا می كنم

در خانه را می زنم

باران می بارد

هنوز

باران می بارد


پرویز خائفی

قفس، پرواز را...

 

 

صدا، فریادها بر لب، ولی آهسته می ماند

فرازِ آسمان پرواز، ولی پَر بسته می ماند

توانِ گام رفتن تا نهایت ها نهایت هاست

نخستین لیک نارفته، تن و جان خسته می ماند

سفر را تا رسیدن نارسیدن رفته انگاریم!

ولی نارفته در آغاز ره پیوسته می ماند

درازا راه را رفتیم، پندارد غبار راه!

چو واپس بنگری ره مانده، خود بنشسته می ماند

هنوزم شاخِ گل در دست، اشک شوق در چشم است

کجا شد خانۀ میعاد، جهان در بسته می ماند

قفس، یاد تو را سبزِ اسارت هاست در پرواز

نسیم آشفته می خواند، نفس بشکسته می ماند

مُذابِ مذبله سنگین، عَفن در بادِ بیداد است

فرازین در مُطَلّا بین، اگر آرَسته می ماند

14 مردادماه


زنده یاد منوچهر آتشی

به شعر نشستن در آهن ها

 

 

به شعر نشستن

در انزوایی کوچک

گرداگردت

کارخانه و آدم ها

شب پر حادثه و پاهای پر رفتار

تو جزیره ای به ورطه آهن

یا آهن ها در تو؟

به شعر اندیشیدن

در ازدحام آدم و آهن

و خیالت در آونگ

به سایه سهماگین جراثقال ها

و هول هایل سودا

تو به کشتی نشسته ای یا دریا ؟

هم به پندار تو آدمی

بر برج های حایل آهن

اگر به بادبانی کوچک نماند

به بالهای لرزان زنبوری می ماند

پر اشتها به شاخه خرما

به شعر نشستن

در اینجا

آرام

در حواشی هی ها هو

سری به کوچکی شبنمی

دلی به هیبت توفان ها

***

چکامه تصویرهای بندری

 

 

پرنده پر زد و رفت و کوچک و کوچک تر شد

خال سیاه سپندی و ...دیگر هیچ

و هوش پنجره های بندر را به آن سو کشید

پرنده که رفت

افق -

عقاب هیولایی - آمد

آمد دو بال هیولا و بال

بالای آفتاب شکلکی و چشم های مدادی

ابرو کشید

عقاب که آمد با پرهای مس رنگ

یک کشتی بزرگ به شکل دماغ عقابی مردی پیر

از زاویه دو ابرو ظاهر شد

آمد آمد

آمد کنار بندر پا در غروب

و بو کشید

پرنده که باز آمد صبح

که نه عقاب مسی بود و نه دماغ عقابی

با بالهای کوچک آبی

در آسمان بندر چرخی زد

چرخی زد و به سمت خار و پاییزی

پارو کشید


در شماره قبل، پژوهشی با عنوان، «حرکت نوگرایی در غزل امروز فارس» به قلم دکتر کاووس حسن لی چاپ شد که عیناً در سایت ایشان موجود است. پس از آن از شاعر خوب دیارمان، غلامحسن اولاد، یادداشتی به دستمان رسید که در آن شکل صحیح اشعار را یادآور شده بودند.

این یادداشت را در زیر می خوانید:

برای نمونه دو غزل از غزلهای کتاب «بهار و تکه مهتاب» را که از جدیدترین شعرهای شاعر بوده و بر مبنای فهرست کتاب (صفحات 8-6) در سال 1368 سروده شده است، می خوانیم.

الف- غزل «در عالم نداری»

 

تا عطر تنت دست نسیم است، بهار است

بر اسب غزل طبع من امروز سوار است

پرواز به بال غزل این اوج رهایی است

قلب دل ما سوختگان پاک عیار است

گل تنجه زد و باغ دگر بار جوان شد

شمشاد من آنک نه سزاوار حصار است

معشوق من از کوچه مهتاب گذر کرد

گر پاک فضا این همه از گرد و غبار است

باغ تنت ای شاخه شمشاد مریزاد

در موسم گل، سبز چو در گشت و گذار است

سرمشق به نرگس ندهد چشم تو هر چند

می دانم و می دانی و دانی که خمار است

آوازه عشق تو به ناهید رسیده است

خورشید در این معرکه امروز چه کاره است

چون خنجر خونریز هلاکوست دوبازوت

برگردن من باد که کار همه زار است

بر دوش تو چون گله ابری یله داده است

گیسوت که لغزنده تر از سینه مار است

تا آینه افتاد به دستت شدم از دست

کایینه کجا قابل این طرفه نگار است

خورشید کجا سر بزند چون تو در آیی

یک عالمه مهتاب در این خانه به دار است

بنشین و بزن جامی و بوسی دو سه ام بخش

امروز که روز غزل و بوس و کنار است

(همان، صفحه 151)

ب- غزل «ای عشق آی عشق»

 

از هر درخت برگی و از هر غزل نمی

بگذار تا بهار کند باغ شبنمی

وقتی تو با منی سخن از خاک و باد نیست

من آتش زلالم و تو آب زمزمی

دستت به گردن من و دستم به دامنت

در باغ سبز بر خنکای سپر غمی

دریای ابر، بقچه نانت، غمت بر آب

زلفت بدوش، طاقه باران نم نمی

عشق تو را به سینه من جار می زنند

در گوش من صدای تو سبز است هر دمی

وقتی که قدغن است صدا، ای گریز پا

بنشین کنار دستم و بنشان غمم کمی

با شیهه ای که می کشد این مادیان باد

گل می کند به خانه ما دشت خرمی

مهتاب، جای پای تو شب، دست می کشد

در سینه ات نمانده از آن روزها غمی

دادم اگر جوانی، آوردمت بدست

ای عشق آی عشق به پیری رسی همی

(همان، صفحه 188)

نتیجه مهم اینکه حتی در سال 1369 (زمان انتشار کتاب) که شعر فارسی شاهد همه گونه سنت شکنی و نوآوری و نزدیک به 7 دهه از ظهور انقلابی نیما گذشته است، بسیاری از شاعران سنت گرا یا خوانندگان عادت زده به شهادت پیشگفتار این مجموعه (بهار و تکه مهتاب) تحمل این سروده ها را نداشته اند و همین میزان از نوگرایی های شاعر را هم بر نمی تابیدند.


مدیرمسئول و صاحب امتیاز:محمد عسلی

ضمیمه ادبی- فرهنگی روزنامه عصر مردم

سردبیر: محسن دانش

طراح و صفحه آرا: احمدعلی عسلی

چاپ و لیتوگرافی: روزنامه عصر مردم

نشانی: شیراز- قصردشت- چهارراه ملاصدرا- کوچه33- روزنامه عصر مردم

ویژه نامه ادبی- فرهنگی نویسا

تلفن:2300337-2300338

صندوق پستی: 3471-71345

‏m_d 1968 @ yahoo.com

منتظر آثار خوبتان هستیم

نقل و هرگونه استفاده از مطالب این ویژه نامه بدون اجازه ی کتبی ممنوع است.

+ عصرمردم   چهارشنبه بیستم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi