بوی توفان!
هیاهو و همهمه پرندگان مهاجر در آسمان به گوش میرسد. بعد از تعطیلی ایام عید ده - دوازده روز است که دوباره به مدرسه میروم. امروز از مدیر مدرسه اجازه میگیرم. میخواهم به شیراز بروم، مراسم عروسی برادرم است. مدیر، خانمی مسن است. با چهرهای خشن و ترش. اول کمی اخم میکند ولی بعد اجازه میدهد. کیف و چادرم را از کشو میز بر میدارم و به خانه میآیم. حیاط شلوغ است همه قوم و خویش ها ایستادهاند و منتظر من هستند. اتوبوسی سر خیابان منتظر مسافرهاست. دو سه ماشین سواری هم دم در است. با برادر کوچکتر و خواهرم سوار اتوبوس میشوم. مادرم صدایم میزند: زهرا خانم بیا مادر، اینجا تو ماشین دایی
راحتتری...!
میگویم: نه مادر، تو اتوبوس کنار دختر خالهها و دخترعموها بهتر است!
مادرم راضی میشود. اتوبوس راه میافتد به طرف شیراز و ماشینهای دیگر هم پشت سرش. سروصدای کل و واسونک زنها گوشم را به صدا در میآورد. دخترهای خاله معصومه هر شش نفرشان ته اتوبوس جا گرفتهاند، دست میزنند و واسونک میخوانند و بقیه هم جوابشان میدهند.
از چند روستا و دشتهای کنار جاده عبور میکنیم. چهره دشت جابجا شیار خورده و خاک تازه خودش را به دست اولین نسیم بهاری سپرده است. بوی گیاهان و گلهای تازه رسته و بوی شکوفههای درختان را از شیشههای باز اتوبوس حس میکنم. بوی بهار، بهار آمده بود و هنوز بود. با تمام ذرات وجودم در آن غرق میشوم. بهار... بهار...!!
نمیدانم چقدر طول میکشد، به خودم میآیم. دارم از پلکان اتوبوس پیاده میشوم. جلو خانه عروس اسفند دود کردهاند. زنی سینی استیلی در دست دارد و از قندان کوچکی که در آن اسفند ریختهاند دود بالا میآید.
ظرفی پر از شیرینی و گلاب پاشی هم در آن دیده میشود. شیرینی را به سر و رویمان میریزد. گلاب هم میپاشد. داخل خانه میشویم. عروس را تازه از آرایشگاه آوردهاند. با لباس تور و چهرهای گریم کرده و چشمها که انگار هر کدام دو برابر شده، کاملاً عوض شده است. عدهای دور عروس را گرفتهاند و بعضیها خودشان را از عروس زیباتر کردهاند. عروس در میان سروصدا و هلهله آنها گم شده است.
محبوبه، دختر عمو اکبر دوان دوان پیشم میآید:
زهرا... زهرا... زود باش لباستو عوض کن. بیا تو اون اتاق.
و با دست اشاره به اتاق آن طرف حیاط میکند. کسی به کسی نیست. همه قوم و خویشند. محبوبه هنوز منتظر من ایستاده است. به او میگویم:
خیلی ممنون دستت درد نکنه، لباسم خوبه.
و تعجب میکند، میگوید:
با این مانتو مدرسه و روسری میخوای بیای جلو مردم؟! مگه تو غریبه هستی؟ به او میگویم:
ممنونم همین جوری راحت ترم!
تعجب میکند. دمغ میشود. سرش را پایین میاندازد و میرود. هر کس از هر گوشهای به طرفم میآید و درباره لباس عوض کردن و... چیزی میگوید که حوصلهاش را ندارم.
مادرم به دادم میرسد.
این حرف، حرف خودش است! بچم دوست نداره چیکارش دارین!
این هنوز بچس...! مگه ده دوازده سالش بیشتره! بذارید به حال خودش باشه!
و ساعاتی بعد سایه چسبناک و قیراندود شب اطراف خانه عروس گم شده است، همه جا چراغانی است. چراغهای رنگی. رنگین کمان. سفرهها یکی پس از دیگری در اتاق ها انداخته میشوند. دیسهای پلو و خورشت به ترتیب در سفرهها چیده میشوند.
جوانی لاغراندام و بلند قد با چهرهای مردانه و ابروانی پرپشت، پیش دستیها را جلو مهمانها میچیند. نمیدانم کیست. جوانی محجوب است. سرش را اصلاً بلند نمیکند. در کناری نشستهام با محبوبه دختر عمو که لباس بلوطی رنگ پوشیده. به من اشاره میکند:
زهرا، این پسره رو میبینی، دایی عروس است. تازه از اصفهان اومده، میگن هر کاری میکنن میگه من زن نمیخوام!
به روی خودم نمیآورم. از حرف محبوبه بدم میآید: بیخود،... خودتو بپوشون!
این را در دل میگویم.
ساعاتی بعد، دوازده شب است. ماشینها آماده میشوند. عروس و داماد سوار بر ماشین گل کاری، به طرف شاهچراغ به راه میافتیم. صدای بوق و شادی، از درون ماشینهای همراه شنیده میشود. بعد از آن یک راست به طرف خانه داماد میرویم. عروس و داماد را بعد از اینکه انگشت شصت دست و پایشان را با گلاب میشویند، با سروصدا و کل و شادباش به حجله میبرند. لحظاتی بعد پچ پچهای
در میان قوم و خویش ها نظرم را جلب میکند. مادرم با ناراحتی میگوید:
وای خدای من، این حرفها رو نزنید... اگه بفهمه خودشو میکشه... این بچه مگه مال این حرفهاست؟!
هنوز نفهمیدهام چه شده است. یکی از برادرهایم چهرهاش در هم است و گوشهای ایستاده و برادر دیگرم علی هم همینطور. هنوز چیزی دستگیرم نشده است. همین قدر میدانم که چهره غمگین مادرم، غباری از اندوه را بر دلم پاشیده است، چرا؟ نمیدانم!
یک دفعه میبینم، مادر عروس روبه روی پدرم ایستاده است و با لحن جانگدازی میگوید:
آقای حاجی، به خدا این پسر هیچ وقت نمیگفته من زن میخوام. خودتون نگاه کنید، همین جا تو قوم و خویشهای خودمون چند تا دختر دم بخت هست، ولی می گه نمیخوام. حالا خدا خواسته، این دختره تو دلش رفته، میگه اگه به من ندادن خودمو میکشم، یا به هر کس دیگه دادند اونو میکشم! میگه اگه یه روز از عمرم باقی باشه، اونو میدزدم!
همه ناراحتند. مادرم چهرهاش درهم است. دلگیرم. چی شده؟! چرا مادرم نگران است؟! نمیدانم. محبوبه به کنارم میآید و یواش میگوید: زهرا!
و با دست اشاره میکند به طرف همان پسر که سفرهها را میچید و میگوید:
اون آقا رو میبینی، دایی عروس رو میگم؟!
میگویم: بله
-از تو خواستگاری کرده!
-از من؟
-بله
گنگ میشوم. رنگ به رنگ میگردم. نفسم بند میآید. دارم خفه میشوم. پس درباره من بود! پس مادرم به خاطر من ناراحت است!
به خودم دلداری میدهم:
غلط کرده، بیخود! یعنی چه...؟! کی تا به حال دیده خودش، برا خودش، از کسی دختر خواستگاری کند؟! از بس پر رو است!
صدای مادرم من را به خود میآورد:
آخه مگه این بچه چند سالشه! این دختر که حالا وقت شوهرش نیست! اصلاً چی میدونه زندگی یعنی چه؟!
و با بغضی در گلو ادامه میدهد:
مگه بچمو از جوی آب گرفتم؟! بعد از چند تا پسر و دو تا دختر مرده با هزار نذر و التماس به خدا، از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم. اسمش هم برا همین زهرا گذاشتم. خدا شاهده شب تولد حضرت زهرا (س) هم به دنیا اومده، هر سال روز تولدش گوسفند قربونی میکنیم! نه، نه، اصلاً حرفش هم نزنید!
مادر عروس باز هم به سراغ پدرم میآید، با زبانی چرب و نرم:
آقای حاجی، به خدا رضا هشت سال اصفهان بوده، تازگیا درسش تموم شده، دو تا خونه داره، تازه اگه دخترتون بخواد درسشو ادامه بده باهاش میخونه، ماشاءالله یه پارچه مَرده هر چی هم بخواید، مهریه میدیم! یا اصلاً پاش میشینه که درس بخونه و بعداً عروسی میکنند!
پدرم با چهرهای درهم فشرده میگوید:
آخه، این بچه تازه کلاس دوم راهنماییه، چطور چندین سال صبر میکنه تا دختره درس بخونه؟
قلبم برای اولین بار در درونم سنگین میشود. احساس بدی دارم. احساس درد، رنج، اندوه و غصه که تا به حال هیچ معنایی برایم نداشته و اکنون پر از معنا شده و بر چهره کودکانهام شلاق میزند.
پدرم از اصرار قوم و خویشهای خواستگارم و از عاقبت کار نگران است و به رغم میل باطنی راضی میشود یعنی راضیش میکنند. همه اهل خانواده دمغ هستند غیر از برادرم که دیشب داماد بود. همه تا صبح بیدار میمانند. در گوشهای از اتاق کز کردهام، سوز سرمای هنوز نرفته همراه با بوی بهار به درون اتاق میدود و بر صورتم پاشیده میشود. در خود فرو رفتهام. هیچ چیز را حس نمیکنم. صورت مهریه را هر چه پدرم گفته است امروز نوشتهاند. همراه با دخترهای خوش سلیقه برای خرید لباس و طلا به بازار هم نرفتهام!
خودشان هر چه توانستهاند، خریدهاند. همه قوم و خویشها جمع هستند، همهمه و هلهله عجیبی راه انداختهاند. هوای بعدازظهر بوی توفان میدهد. میخواهند به من لباس تور بپوشانند، قبول نمیکنم. میخواهند آرایشم کنند، قبول نمیکنم. آرام بر روی صندلی نشستهام. چادر سفیدی را بر روی سرم انداختهاند. سروصدا و واسونک دخترها و زنها در گوشم پیچیده است. هیچ احساسی ندارم. در جواب عاقدی که صورت مهریه و صیغه عقد را برایم سه بار میخواند هیچ نمیگویم. یادم رفته است که مراسم عقدکنان است. برای بار چهارم میخواند. ولی هنوز نمیدانم که چه باید بگویم. محبوبه، دختر عمو بالای سرم ایستاده است دو کله قند کوچک را هر از گاهی به هم میکوبد. تا به حال سه بار گفته عروس رفته گل بچینه. یواش به من میگوید: با صدای بلند بگو: بله.
و من با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآید در میان سروصدا و همهمه اطرافیان خیلی آرام و خفه از ته گلو میگویم: بله
با خودم میگویم: کاش مدیر مدرسه به من اجازه نداده بود!
کلانتر
با این که سه سال از او کوچکتر بودم ولی به خوبی به یاد میآوردم که هرگاه خواهرم - شراره- از کوچه به خانه میآمد با گریه و داد و فریاد همراه بود و پر از زخم و زیلی. دعوا با پسرهای محله کار همیشگیاش بود. با دوچرخه به زمین میخورد و یا این که از تیر چوبی برق بالا میرفت و از همان بلندی به پایین میافتاد. حتی یک بار در یکی از همان افتادنها، شکمش خراش بزرگی برداشته بود که همچون سندی پرافتخار به همه ما نشان میداد. نگاه تیزبینی داشت و روحی حساس. اگر خدای نکرده با کسی لج میافتاد، دمار از روزگارش در میآورد.
زمانی که شراره 8 ساله بود، پدرم طبقه بالای خانهمان را به یک وکیل دادگستری اجاره داد. در عرض یک سالی که در آنجا سکونت داشتند، با رفت و آمدها و سر و صداهایشان، پدر و مادرم را خیلی اذیت کردند.
یک روز مادر آقای افشار- مستأجرمان- از طبقه بالا به پایین آمد و با مادرم احوالپرسی کرد و پس از خوش و بش بسیار رفت آبی به صورتش بزند. در این مدت، شراره چادر مادر آقای افشار را در زیر قالیای که در گوشه ایوان جمع شده بود، پنهان کرد.
پیرزن بیچاره موقعی که به سراغ چادرش آمد، خبری از چادر نبود. از مادرم پرسید: «چادر مرا ندیدی؟» طفلک مادرمان، تمام حیاط، اتاق، آشپزخانه و حتی حمام را گشت ولی از چادر خبری نیافت، که نیافت. هرچه از شراره و دیگر بچهها پرسیدند: «چادر مادر آقای افشار را ندیدید؟» همگی گفتیم: «نه!» ولی این شراره بود که از خانه بیرون رفت. پس از نیم ساعت که برگشت با کتک مادرم روبهرو شد. آنگاه بود که به حرف درآمد: «چادر زیر قالی است.»
وقتی از او پرسیدند: «برای چه چادر را قایم کردی؟»
گفت: آقای افشار و خانوادهاش شماها را خیلی اذیت میکنند. من هم انتقام گرفتم.»
شراره با این کارش خجالتی بسیار برای مادرم درست کرد. بگذریم.
حالا که شراره بزرگ شده و برای خودش صاحب خانه و زندگی است، باز هم از انجام اینگونه کارها دست بر نمیدارد.
به خانه اش که میروی انگاری که وارد پادگان شده ای. همه کارهای خانه با دستور و فرمان او اجرا میشود. بلند داد میزند و گویی نمیتواند با آرامش صحبت کند. تمام اهل خانواده و فامیل و دوستان از او حساب میبرند و از توپ و تشرش واهمه دارند. فقط با سیاست میشود با او روبه رو شد.
طفلک همسرش، گرچه خیلی با هم تفاهم دارند ولی او هم از این مصیبتها در امان نیست و دلی پر خون دارد.
به بچه هایش میگوید: «جوجه، بیا بخور. جوجه، این کار را بکن. جوجه برو نان بخر!»
اگر خواستند جایی بروند، مثلاً به یک مهمانی و یا عروسی و مسافرت، با فریاد میگوید: «گروهان! حاضر شوید که برویم.»
با تمام این حرفها، خواهرم دوست داشتنی و مهربان است. قلب رئوفی دارد و نبضش همنوا با محروم ترین انسانهای روی زمین میتپد و میگوید: «اگر در آفریقا بودم حتماً با یکی از این سیاه پوستهای ستمدیده ازدواج میکردم.»
بعضی وقتها هم میگوید: «اگر در آمریکا بودم همسرم را از میان سرخپوستانی که از سرزمین اصلی آباء و اجدادی شان رانده شده اند، بر میگزیدم.»
شراره از بس شیرینی دوست دارد با استفاده از روحیه طنزپرداز خود میگوید: «کاش با یک قناد ازدواج کرده بودم نه با این شوهری که قند خون دارد.»
از معلمها دل خوشی ندارد. در کلاس پنجم دبستان که بود، درس تاریخ را نمیفهمید. برعکس، معلم تاریخ هم از او آنقَدَر از چنگیزخان و اسکندر مقدونی و آغامحمدخان قاجار پرسیده بود که شراره به هیچ وجه تفاوت زمانی و مکانی آنها را درک نمیکرد. معلم هم برای تنبیه او، مداد کذایی اش را در لای انگشتان ظریف او گذاشته و فشار میداد. گویی شراره زیر تیغ و نیزه و گرز و کوپال غارتگران تاریخ است. گرچه او از کلاس رانده شده بود و با حسرت از پشت در کلاس، بچهها را مینگریست و اشک هایش را پاک میکرد ولی چیز دیگری جز انتقام گرفتن از معلم که در هیئت مغولان و مقدونیها جلوه گری مینمود، در سرش خطور نمیکرد و این انتقام چیزی نبود جز این که درس تاریخ را نخواند. و نخواند تا این که مغلوب هیولای تاریخ گشت و فاتح این نبرد، معلمش بود که در مردودی شراره سربلند بیرون آمده بود.
و حالا دنیا را ببین که دچار چه سرنوشتی شده: همسر، بچهها و دامادهایش همه معلم هستند و بیچاره شراره این وسط عجبگیری کرده است.
خلاصه، همسرش نمیداند چه بگوید و چگونه بااین کار و کردار و اَدا و اصولِ او بسازد. اگر این سازش نباشد، معلوم نیست در آن کانون گرمِ خانواده که اصل و اصولِ زندگیشان است چه حوادثی روی خواهد داد؟
تمام دیوارهای خانه از قابهای مختلف پُر است: چند زنِ عشایری که در کنارِ آتش بدون دود زیر توه نان پزی دارند نان میپزند؛ در قابی دیگر زنان عشایری هستند که یکی از آنها شیر گوسفندان را میدوشد؛ قاب بعدی، مردی سوار بر خرمن کوبی است که دورِ کپه گندم میگردد؛ قاب کوبلنهای گل و منظره؛ و حتی قاب یک سامورایی که شراره بر این باور است که: «بسیار شبیه یک نویسنده ژاپنی است به نام یوکیو میشیما که کتاب چهار جلدیِ «برف بهاری»اش را خوانده ام.»؛ عکس بزرگی هم از یک سرخپوست سوار بر اسب به دیوار زده که بر فراز قله کوهی استوار ایستاده و با چشمان نافذ خود نظاره گر آیندهای روشن است و شراره خیلی به آن علاقه دارد. هرگاه نگاهش در نگاه سرخپوست گره میخورد گویی که از میانه درختان کاکتوس فریاد بر میدارد که: با نژادپرستان به ستیز که من با توام.
شراره برای خودش دنیایی دارد. دنیای بزرگی که در قلب مهربانش نمیگنجد. دلش میخواهد هیچ فقیر، مریض، دردمند و گرفتاری در آن نباشد.
با حسن خلق، زبان خوش و مهربانیاش دیگران را جذب خود میکند. همه را دوست دارد. حتی دلش به خاطر سربازهایی که در پست نگهبانی برجها و یا پادگانها در سرما و گرما سر پا ایستادهاند، میسوزد و میگوید: «آنها از خانه و کاشانه و پدر و مادرشان دور هستند.» و به خاطر این که خوشحالشان کند هر موقع با ماشین سفر میکنیم و از کنار پادگان رد میشویم شیشه ماشین را پایین میکشد و برایشان دست تکان میدهد و سوت میزند و بلندبلند سلام میکند. طفلکی سربازها نمیدانند این کیست که این طور با شور و هیجان برایشان دست تکان میدهد و سلام میکند و آنها هم از همان بلندای برج ناباورانه برایش دست تکان میدهند و ما هم همین طور نگاه میکنیم.
به دخترانش میگوید: «پسری که ندارم تا برای شما برادری کند. پس برایشان دست تکان دهید تا خوشحال شوند. آنها برادرهای شما و پسرهای من هستند.»
خلاصه، توی محله هم همه همسایهها و دوستان و همشهریها از دست او در امان نیستند و در عین حالی که از او حساب میبرند، احترامش هم دارند.
اگر در محله تصادف یا دعوایی اتفاق بیفتد فوراً سر بزنگاه حاضر میشود و با کمک دیگران سعی میکند قضیه با صلح و صفا تمام شود.
اگر شبی برق خیابان قطع شود بیدرنگ زنگ اتفاقات برق را به صدا در میآورد.
اگر خیابان و جدولهایش کثیف باشد، شهرداری را در جریان میگذارد.
حتی اگر دودی از باغهای اطراف بلند شود با خبر او ماشین آتشنشانی حاضر میشود.
به هر صورت، فکرش در همه جا کار میکند و حواسش به همه چیز است. حتی به فکر آنان که نیازمندند. بدون اینکه همسرش و یا ما بفهمیم که به چه کسی کمک میکند، شراره به وظیفه خودش آشناست و میگوید: «مهربانی و کمک کردن مثل آب روانی است که از جلوی خانه مان میگذرد. نیکی خود را در آن بریزید و بگذارید با خود ببرد. هیچ وقت به روی کسی هم نیاورید که کمکش کردهاید. خداوند در یک موقع حساس پاداشتان را میدهد. حالا چه یک ساعت، چه یک روز، چه یک سال و چه دهها سال دیگر.»
سخن کوتاه کرده و به این نکته بسنده کنم که کلانتر خانه و محله ما خیلی مهربان و دوست داشتنی است. خدا کند همیشه سرحال باشد تا با داد و بیدادش سکوت خانه را بشکند و با وجود اخلاق تند و تیزش کانون گرم خانواده را روشنی بخشد. او هم مثل همه مادرها نگران دخترهایش است و همه ما را خیلی دوست دارد.
* عضو انجمن داستاننویسی استهبان

