تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 10--23 مرداد 89

بوی توفان!

هیاهو و همهمه پرندگان مهاجر در آسمان به گوش می­رسد. بعد از تعطیلی ایام عید ده - دوازده روز است که دوباره به مدرسه می­روم. امروز از مدیر مدرسه اجازه می­گیرم. می­خواهم به شیراز بروم، مراسم عروسی برادرم است. مدیر، خانمی مسن است. با چهره­ای خشن و ترش. اول کمی اخم می­کند ولی بعد اجازه می­دهد. کیف و چادرم را از کشو میز بر می­دارم و به خانه می­آیم. حیاط شلوغ است همه قوم و خویش ها ایستاده­اند و منتظر من هستند. اتوبوسی سر خیابان منتظر مسافرهاست. دو سه ماشین سواری هم دم در است. با برادر کوچکتر و خواهرم سوار اتوبوس می­شوم. مادرم صدایم می­زند: زهرا خانم بیا مادر، اینجا  تو  ماشین دایی
راحت­تری...!
می­گویم: نه مادر، تو اتوبوس کنار دختر خاله­ها و دخترعموها بهتر است!
مادرم راضی می­شود. اتوبوس راه می­افتد به طرف شیراز و ماشین­های دیگر هم پشت سرش. سروصدای کل و واسونک زنها گوشم را به صدا در می­آورد. دخترهای خاله معصومه هر شش نفرشان ته اتوبوس جا گرفته­اند، دست می­زنند و واسونک می­خوانند و بقیه هم جوابشان می­دهند.
از چند روستا و دشت­های کنار جاده عبور می­کنیم. چهره دشت جابجا شیار خورده و خاک تازه خودش را به دست اولین نسیم بهاری سپرده است. بوی گیاهان و گلهای تازه رسته و بوی شکوفه­های درختان را از شیشه­های باز اتوبوس حس می­کنم. بوی بهار، بهار آمده بود و هنوز بود. با  تمام ذرات وجودم در آن غرق می­شوم. بهار... بهار...!!
نمی­دانم چقدر طول می­کشد، به خودم می­آیم. دارم از پلکان اتوبوس پیاده می­شوم. جلو خانه عروس اسفند دود کرده­اند. زنی سینی استیلی در دست دارد و از قندان کوچکی که در آن اسفند ریخته­اند دود بالا می­آید.
ظرفی پر از شیرینی و گلاب پاشی هم در آن دیده می­شود. شیرینی را به سر و رویمان می­ریزد. گلاب هم می­پاشد. داخل خانه می­شویم. عروس را تازه از آرایشگاه آورده­اند. با لباس تور و چهره­ای گریم کرده و چشمها که انگار هر کدام دو برابر شده،  کاملاً عوض شده است. عده­ای دور عروس را گرفته­اند و بعضی­ها خودشان را از عروس زیباتر کرده­اند. عروس در میان سروصدا و هلهله آنها گم شده است.
محبوبه، دختر عمو اکبر دوان دوان پیشم می­آید:
زهرا... زهرا... زود باش لباستو عوض کن. بیا تو اون اتاق.
و با دست اشاره به اتاق آن طرف حیاط می­کند. کسی به کسی نیست. همه قوم و خویشند. محبوبه هنوز منتظر من ایستاده است. به او می­گویم:
خیلی ممنون دستت درد نکنه، لباسم خوبه.
و تعجب می­کند، می­گوید:
با این مانتو مدرسه و روسری می­خوای بیای جلو مردم؟! مگه تو غریبه هستی؟ به او می­گویم:
ممنونم همین جوری راحت ترم!
تعجب می­کند. دمغ می­شود. سرش را پایین می­اندازد و می­رود. هر کس از هر گوشه­ای به طرفم می­آید و درباره لباس عوض کردن و... چیزی می­گوید که حوصله­اش را ندارم.
مادرم به دادم می­رسد.
این حرف، حرف خودش است! بچم دوست نداره چیکارش دارین!
این هنوز بچس...! مگه ده دوازده سالش بیشتره! بذارید به حال خودش باشه!
و ساعاتی بعد سایه چسبناک و قیراندود شب اطراف خانه عروس گم شده است، همه جا چراغانی است. چراغهای رنگی. رنگین کمان. سفره­ها یکی پس از دیگری در اتاق ها انداخته می­شوند. دیس­های پلو و خورشت به ترتیب در سفره­ها  چیده می­شوند.
جوانی لاغراندام و بلند قد با چهره­ای مردانه و ابروانی پرپشت، پیش دستی­ها را جلو مهمانها می­چیند. نمی­دانم کیست. جوانی محجوب است. سرش را اصلاً بلند نمی­کند. در کناری نشسته­ام با محبوبه دختر عمو که لباس بلوطی رنگ پوشیده. به من اشاره می­کند:
زهرا، این پسره رو می­بینی، دایی عروس است. تازه از اصفهان اومده، می­گن هر کاری می­کنن می­گه من زن نمی­خوام!
به روی خودم نمی­آورم. از حرف محبوبه بدم می­آید: بیخود،... خودتو بپوشون!
این را در دل می­گویم.
ساعاتی بعد، دوازده شب است. ماشین­ها آماده می­شوند. عروس و داماد سوار بر ماشین گل کاری، به طرف شاهچراغ به راه می­افتیم. صدای بوق و شادی، از درون ماشین­های همراه شنیده می­شود. بعد از آن یک راست به طرف خانه داماد می­رویم. عروس و داماد را بعد از اینکه انگشت شصت دست و پایشان را با گلاب می­شویند، با سروصدا و کل و شادباش به حجله می­برند. لحظاتی بعد پچ پچه­ای
در میان قوم و خویش ها نظرم را جلب می­کند. مادرم با ناراحتی می­گوید:
وای خدای من، این حرفها رو نزنید... اگه بفهمه خودشو می­کشه... این بچه مگه مال این حرفهاست؟!
هنوز نفهمیده­ام چه شده است. یکی از برادرهایم  چهره­اش در هم است و گوشه­ای ایستاده و برادر دیگرم علی هم همینطور. هنوز چیزی دستگیرم نشده است. همین قدر می­دانم که چهره غمگین مادرم، غباری از اندوه را بر دلم پاشیده است، چرا؟ نمی­دانم!
یک دفعه می­بینم، مادر عروس روبه روی پدرم ایستاده است و با لحن جانگدازی می­گوید:
آقای حاجی، به خدا این پسر هیچ وقت نمی­گفته من زن می­خوام. خودتون نگاه کنید، همین جا تو قوم و خویش­های خودمون چند تا دختر دم بخت هست، ولی می گه نمی­خوام. حالا خدا خواسته، این دختره تو دلش رفته، می­گه اگه به من ندادن خودمو می­کشم، یا به هر کس دیگه دادند اونو می­کشم! می­گه اگه یه روز از عمرم باقی باشه، اونو می­دزدم!
همه ناراحتند. مادرم چهره­اش درهم است. دلگیرم. چی شده؟! چرا مادرم نگران است؟! نمی­دانم. محبوبه به کنارم می­آید و یواش می­گوید: زهرا!
و با دست اشاره می­کند به طرف همان پسر که سفره­ها را می­چید و می­گوید:
اون آقا رو می­بینی، دایی عروس رو می­گم؟!
می­گویم: بله
-از تو خواستگاری کرده!
-از من؟
-بله
گنگ می­شوم. رنگ به رنگ می­گردم. نفسم بند می­آید. دارم خفه می­شوم. پس درباره من بود! پس مادرم به خاطر من ناراحت است!
به خودم دلداری می­دهم:
غلط کرده، بیخود! یعنی چه...؟! کی تا به حال دیده خودش، برا خودش، از کسی  دختر خواستگاری کند؟! از بس پر رو است!
صدای مادرم من را به خود می­آورد:
آخه مگه این بچه چند سالشه! این دختر که حالا وقت شوهرش نیست! اصلاً چی می­دونه زندگی یعنی چه؟!
و با بغضی در گلو ادامه می­دهد:
مگه بچمو از جوی آب گرفتم؟! بعد از چند تا پسر و دو تا دختر مرده با هزار نذر و التماس به خدا، از حضرت فاطمه زهرا (س) خواستم. اسمش هم برا همین زهرا گذاشتم. خدا شاهده شب تولد حضرت زهرا (س) هم به دنیا اومده، هر سال روز تولدش گوسفند قربونی می­کنیم! نه، نه، اصلاً حرفش هم نزنید!
مادر عروس باز هم به سراغ پدرم می­آید، با زبانی چرب و نرم:
آقای حاجی، به خدا رضا هشت سال اصفهان بوده، تازگیا درسش تموم شده، دو تا خونه داره، تازه اگه دخترتون بخواد درسشو ادامه بده باهاش می­خونه، ماشاءالله یه پارچه مَرده هر چی هم بخواید، مهریه می­دیم! یا اصلاً پاش می­شینه که درس بخونه و بعداً عروسی می­کنند!
پدرم با چهره­ای درهم فشرده می­گوید:
آخه، این بچه تازه کلاس دوم راهنماییه، چطور چندین سال صبر می­کنه تا دختره درس بخونه؟
قلبم برای اولین بار در درونم سنگین می­شود. احساس بدی دارم. احساس درد، رنج، اندوه و غصه که تا به حال هیچ معنایی برایم نداشته و اکنون پر از معنا شده و بر چهره کودکانه­ام شلاق می­زند.
پدرم از اصرار قوم و خویش­های خواستگارم و از عاقبت کار نگران است و به رغم میل باطنی راضی می­شود یعنی راضیش می­کنند. همه اهل خانواده دمغ هستند غیر از برادرم که دیشب داماد بود. همه تا صبح بیدار می­مانند. در گوشه­ای از اتاق کز کرده­ام، سوز سرمای هنوز نرفته همراه با بوی بهار به درون اتاق می­دود و بر صورتم پاشیده می­شود. در خود فرو رفته­ام. هیچ چیز را حس نمی­کنم. صورت مهریه را هر چه پدرم گفته است امروز نوشته­اند. همراه با دخترهای خوش سلیقه برای خرید لباس و طلا به بازار هم نرفته­ام!
خودشان هر چه توانسته­اند، خریده­اند. همه قوم و خویشها جمع هستند، همهمه و هلهله عجیبی راه انداخته­اند. هوای بعدازظهر بوی توفان می­دهد. می­خواهند به من لباس تور بپوشانند، قبول نمی­کنم. می­خواهند آرایشم کنند، قبول نمی­کنم. آرام بر روی صندلی نشسته­ام. چادر سفیدی را بر روی سرم انداخته­اند. سروصدا و واسونک دخترها و زنها در گوشم پیچیده است. هیچ احساسی ندارم. در جواب عاقدی که صورت مهریه و صیغه عقد را برایم سه بار می­خواند هیچ نمی­گویم. یادم رفته است که مراسم عقدکنان است. برای بار چهارم می­خواند. ولی هنوز نمی­دانم که چه باید بگویم. محبوبه، دختر عمو بالای سرم ایستاده است دو کله قند کوچک را هر از گاهی به هم می­کوبد. تا به حال سه بار گفته عروس رفته گل بچینه. یواش به من می­گوید: با صدای بلند بگو: بله.
و من با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می­آید در میان سروصدا و همهمه اطرافیان خیلی آرام و خفه از ته گلو می­گویم: بله
با خودم می­گویم: کاش مدیر مدرسه به من اجازه نداده بود!

کلانتر

با این که سه سال از او کوچک­تر بودم ولی به خوبی به یاد می­آوردم که هرگاه خواهرم - شراره- از کوچه به خانه می­آمد با گریه و داد و فریاد همراه بود و پر از زخم و زیلی. دعوا با پسرهای محله کار همیشگی­اش بود. با دوچرخه به زمین می­خورد و یا این که از تیر چوبی برق بالا می­رفت و از همان بلندی به پایین می­افتاد. حتی یک بار در یکی از همان افتادن­ها، شکمش خراش بزرگی برداشته بود که همچون سندی پرافتخار به همه ما نشان می­داد. نگاه تیزبینی داشت و روحی حساس. اگر خدای نکرده با کسی لج می­افتاد، دمار از روزگارش در می­آورد.
زمانی که شراره 8 ساله بود، پدرم طبقه بالای خانه­مان را به یک وکیل دادگستری اجاره داد. در عرض یک سالی که در آنجا سکونت داشتند، با رفت و آمدها و سر و صداهایشان، پدر و مادرم را خیلی اذیت کردند.
یک روز مادر آقای افشار- مستأجرمان- از طبقه بالا به پایین آمد و با مادرم احوالپرسی کرد و پس از خوش و بش بسیار رفت آبی به صورتش بزند. در این مدت، شراره چادر مادر آقای افشار را در زیر قالی­ای که در گوشه ایوان جمع شده بود، پنهان کرد.
پیرزن بیچاره موقعی که به سراغ چادرش آمد، خبری از چادر نبود. از مادرم پرسید: «چادر مرا ندیدی؟» طفلک مادرمان، تمام حیاط، اتاق، آشپزخانه و حتی حمام را گشت ولی از چادر خبری نیافت، که نیافت. هرچه از شراره و دیگر بچه­ها پرسیدند: «چادر مادر آقای افشار را ندیدید؟» همگی گفتیم: «نه!» ولی این شراره بود که از خانه بیرون رفت. پس از نیم ساعت که برگشت با کتک مادرم روبه­رو شد. آنگاه بود که به حرف درآمد: «چادر زیر قالی است.»
وقتی از او پرسیدند: «برای چه چادر را قایم کردی؟»
گفت: آقای افشار و خانواده­اش شماها را خیلی اذیت می­کنند. من هم انتقام گرفتم.»
شراره با این کارش خجالتی بسیار برای مادرم درست کرد. بگذریم.
حالا که شراره بزرگ شده و برای خودش صاحب خانه و زندگی است، باز هم از انجام این­گونه کارها دست بر نمی­دارد.
به خانه اش که می­روی انگاری که وارد پادگان شده ای. همه کارهای خانه با دستور و فرمان او اجرا می­شود. بلند داد می­زند و گویی نمی­تواند با آرامش صحبت کند. تمام اهل خانواده و فامیل و دوستان از او حساب می­برند و از توپ و تشرش واهمه دارند. فقط با سیاست می­شود با او روبه رو شد.
طفلک همسرش، گرچه خیلی با هم تفاهم دارند ولی او هم از این مصیبت­ها در امان نیست و دلی پر خون دارد.
به بچه هایش می­گوید: «جوجه، بیا بخور. جوجه، این کار را بکن. جوجه برو نان بخر!»
اگر خواستند جایی بروند، مثلاً به یک مهمانی و یا عروسی و مسافرت، با فریاد می­گوید: «گروهان! حاضر شوید که برویم.»
با تمام این حرف­ها، خواهرم دوست داشتنی و مهربان است. قلب رئوفی دارد و نبضش همنوا با محروم ترین انسان­های روی زمین می­تپد و می­گوید: «اگر در آفریقا بودم حتماً با یکی از این سیاه پوست­های ستمدیده ازدواج می­کردم.»
بعضی وقت­ها هم می­گوید: «اگر در آمریکا بودم همسرم را از میان سرخپوستانی که از سرزمین اصلی آباء و اجدادی شان رانده شده اند، بر می­گزیدم.»
شراره از بس شیرینی دوست دارد با استفاده از روحیه طنزپرداز خود می­گوید: «کاش با یک قناد ازدواج کرده بودم نه با این شوهری که قند خون دارد.»
از معلم­ها دل خوشی ندارد. در کلاس پنجم دبستان که بود، درس تاریخ را نمی­فهمید. برعکس، معلم تاریخ هم از او آنقَدَر از چنگیزخان و اسکندر مقدونی و آغامحمدخان قاجار پرسیده بود که شراره به هیچ وجه تفاوت زمانی و مکانی آنها را درک نمی­کرد. معلم هم برای تنبیه او، مداد کذایی اش را در لای انگشتان ظریف او گذاشته و فشار می­داد. گویی شراره زیر تیغ و نیزه و گرز و کوپال غارتگران تاریخ است. گرچه او از کلاس رانده شده بود و با حسرت از پشت در کلاس، بچه­ها را می­نگریست و اشک هایش را پاک می­کرد ولی چیز دیگری جز انتقام گرفتن از معلم که در هیئت مغولان و مقدونی­ها جلوه گری می­نمود، در سرش خطور نمی­کرد و این انتقام چیزی نبود جز این که درس تاریخ را نخواند. و نخواند تا این که مغلوب هیولای تاریخ گشت و فاتح این نبرد، معلمش بود که در مردودی شراره سربلند بیرون آمده بود.
و حالا دنیا را ببین که دچار چه سرنوشتی شده: همسر،  بچه­ها و دامادهایش همه معلم هستند و بیچاره شراره این وسط عجب­گیری کرده است.
خلاصه، همسرش نمی­داند چه بگوید و چگونه بااین کار و کردار و اَدا و اصولِ او بسازد. اگر این سازش نباشد، معلوم نیست در آن کانون گرمِ خانواده که اصل و اصولِ زندگیشان است چه حوادثی روی خواهد داد؟
تمام دیوارهای خانه از قاب­های مختلف پُر است: چند زنِ عشایری که در کنارِ آتش بدون دود زیر توه نان پزی دارند نان می­پزند؛ در قابی دیگر زنان عشایری هستند که یکی از آنها شیر گوسفندان را می­دوشد؛ قاب بعدی، مردی سوار بر خرمن کوبی است که دورِ کپه گندم می­گردد؛ قاب کوبلن­های گل و منظره؛ و حتی قاب یک سامورایی که شراره بر این باور است که: «بسیار شبیه یک نویسنده ژاپنی است به نام یوکیو می­شیما که کتاب چهار جلدیِ «برف بهاری»اش را خوانده ام.»؛ عکس بزرگی هم از یک سرخپوست سوار بر اسب به دیوار زده که بر فراز قله کوهی استوار ایستاده و با چشمان نافذ خود نظاره گر آینده­ای روشن است و شراره خیلی به آن علاقه دارد. هرگاه نگاهش در نگاه سرخپوست گره می­خورد گویی که از میانه درختان کاکتوس فریاد بر می­دارد که: با نژادپرستان به ستیز که من با توام.
شراره برای خودش دنیایی دارد. دنیای بزرگی که در قلب مهربانش نمی­گنجد. دلش می­خواهد هیچ فقیر، مریض، دردمند و گرفتاری در آن نباشد.
با حسن خلق، زبان خوش و مهربانی­اش دیگران را جذب خود می­کند. همه را دوست دارد. حتی دلش به خاطر سربازهایی که در پست نگهبانی برج­ها و یا پادگان­ها در سرما و گرما سر پا ایستاده­اند، می­سوزد و می­گوید: «آنها از خانه و کاشانه و پدر و مادرشان دور هستند.» و به خاطر این که خوشحال­شان کند هر موقع با ماشین سفر می­کنیم و از کنار پادگان رد می­شویم شیشه ماشین را پایین می­کشد و برایشان دست تکان می­دهد و سوت می­زند و بلندبلند سلام می­کند. طفلکی سربازها نمی­دانند این کیست که این طور با شور و هیجان برایشان دست تکان می­دهد و سلام می­کند و آنها هم از همان بلندای برج ناباورانه برایش دست تکان می­دهند و ما هم همین طور نگاه می­کنیم.
به دخترانش می­گوید: «پسری که ندارم تا برای شما برادری کند. پس برایشان دست تکان دهید تا خوشحال شوند. آنها برادرهای شما و پسرهای من هستند.»
خلاصه، توی محله هم همه همسایه­ها و دوستان و همشهری­ها از دست او در امان نیستند و در عین حالی که از او حساب می­برند، احترامش هم دارند.
اگر در محله تصادف یا دعوایی اتفاق بیفتد فوراً سر بزنگاه حاضر می­شود و با کمک دیگران سعی می­کند قضیه با صلح و صفا تمام شود.
اگر شبی برق خیابان قطع شود بی­درنگ زنگ اتفاقات برق را به صدا در می­آورد.
اگر خیابان و جدول­هایش کثیف باشد، شهرداری را در جریان می­گذارد.
حتی اگر دودی از باغ­های اطراف بلند شود با خبر او ماشین آتش­نشانی حاضر می­شود.
به هر صورت، فکرش در همه جا کار می­کند و حواسش به همه چیز است. حتی به فکر آنان که نیازمندند. بدون اینکه همسرش و یا ما بفهمیم که به چه کسی کمک می­کند، شراره به وظیفه خودش آشناست و می­گوید: «مهربانی و کمک کردن مثل آب روانی است که از جلوی خانه مان می­گذرد. نیکی خود را در آن بریزید و بگذارید با خود ببرد. هیچ وقت به روی کسی هم نیاورید که کمکش کرده­اید. خداوند در یک موقع حساس پاداشتان را می­دهد. حالا چه یک ساعت، چه یک روز، چه یک سال و چه ده­ها سال دیگر.»
سخن کوتاه کرده و به این نکته بسنده کنم که کلانتر خانه و محله ما خیلی مهربان و دوست داشتنی است. خدا کند همیشه سرحال باشد تا با داد و بیدادش سکوت خانه را بشکند و با وجود اخلاق تند و تیزش کانون گرم خانواده را روشنی بخشد. او هم مثل همه مادرها نگران دخترهایش است و همه ما را خیلی دوست دارد.
* عضو انجمن داستان­نویسی استهبان

 

+ عصرمردم   جمعه بیست و دوم مرداد 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi