تاجِ سرِ کرانه
روایتی داستانی از زندگی و مبارزه رئیس علی دلواری
نوشته: محمد ولیزاده
انتشارات آئینه جنوب – 112 صفحه
معرفی از: امین فقیری
نویسندگانی که قهرمانهای ملی و میهنی را دستمایه کار خویش قرار میدهند، علاوه بر این که چهره زادگاه خود را به مردم میشناسانند، چهرهای تاریخی را از پشت غبار زمان به در آورده، آنگونه که هست به مردم معرفی مینمایند.
تاریخ ایران پر از قهرمانانی است که از طیفی فرودست سر بر آورده، بالیده و باعث افتخار برای مردم آن سامان نیز شدهاند. امثالِ آریوبرزن، بابک خرمدین، سلطان جلالالدین، لطفعلیخان زند، ستارخان و باقرخان در ایران ما کم نبودهاند.
رئیس علی دلواری مردی از خطه مردخیز تنگستان، یکی از این چهرههایی است که نویسندگان تاریخ باید در زندگانی آنها کندوکاو دقیقتری بنمایند تا نسل آینده و مخصوصاً جوانان از آنان سرمشق بگیرند و بدانند حرمت وطن و سر نهادن در راه آن چگونه است.
ولیزاده در پشت کتاب جمع و جوری که نوشته است، چند هدف داشته که مطمئناً مهمترین آن ادای دین به خطهای که در آن نشو و نما کرده و بالیده و دیگر درس عبرتآموز تاریخ است برای جوانان سراسر ایران.
حب وطن حدیثی است به درازای تاریخ. بسیار افراد در این راه جان شیرین خود را نثار کردهاند تا ما امروز بتوانیم سَره را از ناسره تشخیص دهیم. بدانیم آزادمنشی یعنی چه و سرسپردگی چه معنایی میدهد. گروه اول بار عظیم و مثبت تاریخ را به دوش میکشند و گروه دوم سرافکندگانند.
ولیزاده هر چند کوتاه و مختصر توانسته است چند شخصیت را به خوبی برای ما معرفی کند. امثال زائر خضرخان و حسینخان چاهکوتاهی و احمدخان دریابیگی که عملاً در راه نهضت جنوب و رئیس علی سنگ میانداختند.
دو نفر اول در پشت هیأت ظاهرالصلاح خود سعی داشتند که رئیس علی دلواری را از سر راه بردارند.
دشمنی آنها بیشتر به خاطر حسادت و رقابت بود. چرا یک جوان تنگستانی شهرتش تمامی مرزها را درنوردیده و آنها زیر سایه او قرار گرفتهاند. در چنین وضعیتی چارهای جز از میان برداشتن این سرمشق و اسوه شجاعت ندارند. وجود رئیس علی دلواری خاری در چشمان آنهاست. پس هیچ چارهای جز نابودی او نیست. و آخر نیز او را به دست فردی به نام «علی زائر غلامحسین»
به شهادت میرسانند.
احمد دریابیگی هم که تکلیفش روشن است. ظاهراً حکمران بوشهر است و به بهانه امنیت آن سرزمین و انگلیسها چندین نبرد را با رئیس علی دلواری تدارک میبیند که راه به جایی نمیبرد. شدت ظلم و وطنفروشی او به رسانههای نوشتاری آن روزها میکشد و حکومت مرکزی بالاجبار او را به مرکز فرا میخواند.
***
ولیزاده رمان - تاریخ خود را در 24 صحنه سامان داده است. در هر صحنه قسمتی از زندگانی پرماجرای رئیس علی و دشمنان او نموده شده و بعضی از صحنههای جنگ که فکر میکنم با عجله نوشته شده و زیاد مؤثر از کار در نیامده است. همین موجزنویسی باعث شده که حوادث و رویدادها نصفه و نیمه به اطلاع خوانندگان برسد. مثلاً صحنه کشته شدن رئیس علی بسیار مختصر و بیروح نوشته شده است و کتاب به ناگهان پایان میپذیرد.
درست است که پس از شهادت رئیس علی قاعدتاً همه چیز به پایان میرسد اما این پایانبندی حداقل دو سه سطر دیگر را طلب میکند.
در مورد شخصیت رئیس علی به روایت محمد ولیزاده در ابتدا او را جوانی خام میبینیم که فقط گوش به فرمان این و آن دارد و دستورات آنها را عمل میکند. گویی او از خویش هیچگونه ارادهای ندارد.
- تا بیده همین بیده! راستی خندق دلوار به کار نمیآد؟
- نه، توپ که نمیخواد از خندق رد بشه.
- خب زنا و بچهها رو بردار و به کُه برو.
- حسن بخشو کدخدای انبارکی هم با مان.
- خدا رو شکر. عجله نکن بُوا، ما هَنی خیلی فرصت داریم (ص29)
ابتدای این گفتگو رئیس علی کمی تشتت و گیج کننده جواب پدر را میدهد.
- خدا بزرگه رئیس علی. اگه ناحق باشن که هستن، خدا نابودشون میکنه؛ رسواشون میکنه.
- اما نمیشه که ما دس رو دس بذاریم و بشینیم. شجاعت هم حدی داره. وقتی هیچ اقبالی سی پیروزی نداری، باید فکرتو به کار بندازی (ص28)
معلوم نیست چرا رئیس علی میگوید شجاعت هم حدی داره. آیا او با خودش حرف میزند؟
رئیس علی یا بسیار فروتن است یا حرمت زیادی برای کسی که افکار و کارهایش ضد و نقیض است، قایل است.
او به زائرخضرخان میگوید:
- تا خدا چه بخواد. سوای حرف و حدیثِ گذشته، حالا اومدیم تو رکابت باشیم. ما نون و نمک تو را خوردهایم.
این همان زائرخضرخان است که دستور قتل رئیس علی را میدهد.
در صفحه 50 صحنه جنگ بین نظامالسلطنه و زائرخضرخان و رئیس علی آنقدر مختصر برگزار میشود که خواننده درست از سر و ته ماجرا سر در نمیآورد.
نویسنده در صفحه 69 و 70 رئیس علی را در انزوا و انفعال کامل قرار میدهد. به گونهای که بدون دعوت به جلسه مشورتی زائرخضرخان و حسین چاهکوتاهی وارد میشود که این برای یک قهرمان بزرگ شایسته نیست.
رئیس علی گرم مبارزه و مرد اول میدان جهاد علیه بریتانیا بود که شنید حسینخان چاهکوتاهی که قبلاً با انگلیسیها روابط خوبی داشت، قرار است با زائرخضرخان اهرمی برای اتحاد با یکدیگر، علیه بریتانیا تشکیل جلسه بدهند. فرصت داشت از دست میرفت ولی کسی از رئیس علی دعوت نکرد.
غروب غمگینتر از همیشه بر دلوار خیمه زده بود.
در اینجا نویسنده به عمق فاجعه پی برده است و با چند دیالوگ سعی میکند کل ماجرا را توجیه کند.
- میگُم، ناخونده میریم زشت نی؟ شاید نخوان ما تو جلسهشون باشیم.
- ....
- تحقیرمون نکنن رئیس علی؟!
(حسین خان) - قرارمون ئی بید که تنها باشیم.
(زائرخضرخان) - به خداوندی خدا سر خود راه افتاده اومده. کمی یواشتر بگو، جوونه، بشنفه ناراحت میشه.
این دیالوگها که حتماً زاییده قلم نویسنده است، شخصیت رئیس علی را کوچک میکند. هر چند که رئیس علی فقط به اتحاد فکر میکند و لابد بدین خاطر خودش را تا این حد زار و خفیف میکند.
برای تأیید این مطلب در صفحه 80 میخوانیم:
«آن شب رئیس علی نبود و برای کاری به روستاهای اطراف رفته بود. زائرخضرخان و حسین چاهکوتاهی پس از هفتهها تدارکات به سمت بوشهر پیشروی کردند. آنها رئیس علی را عمداً خبر نکرده بودند! زیرا نمیتوانستند تحمل کنند که بر دامنهی نفوذ این مرد محبوب، افزوده شود.»
***
مسأله مهمی که در کتاب میخوانیم اقتصاد است و گمرک که نقش مهمی دارد.
- گمرک بوشهر سی دولت ایران نقش بسیار مهم و اساسی داره و سالانه با مالیات و عوارض گمرکی، هزارون تومن به خزانه شاه وارد میکنه، ئی منبع باید قطع بشه رئیس علی (ص 14 و 15)
دریابیگی که نمیتواند گمرک را از دلوار منتقل کند در مصب رود حلّه گمرکی ایجاد میکند که نمیتواند با گمرک دلوار مقابله کند.
«تسلط رئیس علی بر گمرک دلوار، از یک نزاع محلی بین او و دریابیگی خارج شده و ابعاد گستردهای به خود گرفته بود.» (ص 39)
***
نقش روحانیون در تشجیع مردم به جهاد بسیار برجسته است. فتوای آنها بر ضد انگلیسیها به مبارزات رئیس علی دلواری کمک مؤثری میکند. افرادی چون: آیتالله بلادی، اهرمی، برازجانی و سید عبدالحسین لاری در این جریان نقش تعیینکنندهای داشتند.
***
حسن کار رئیس علی دلواری یکی هم این است که تن به ساخت و پاختهای مرسوم نمیدهد. او فقط مبارزه میکند، اهل سیاست و مماشات نیست. به گواهی کتاب میزان قابل توجهی پول را برای دست برداشتن از مبارزه نمیپذیرد و به گفتههای واسموس وقعی نمیگذارد. اینها همه را ولیزاده به درستی وارد کتاب کرده است.
فکر میکنم تنها عیب کتاب این است که بسیار مختصر است. گویی این کتاب برای جوانان نوشته شده باشد. اما حسن بسیار آن دیالوگهای زیبا با لهجه محلی و هر جا که توصیف خود را نشان میدهد شعر زیر پوست جملات به چشم میخورد.
«قطره اشکی گوشهی چشم رئیس علی بال بال میزد و تاریکی کمک میکرد تا از چشم بخشو و دیگر همقطاران پنهان بماند. آن شب تا صبح ستارهها توی چشم رئیس علی چشمک میزدند و خواب به فرسنگهای دور سفر کرده بود.» (ص 32)
و بسیار توصیفهای زیبا از این دست، کتاب خوشخوان است. نثر راحت و بدون دستاندازی دارد. کار ولیزاده خدمت بزرگی برای شناساندن قهرمانان ملی ایران است. به امید خواندن کارهای دیگری از او و لذت بردن از کلمه کلمه نوشتههایش.

