تبليغاتX
تبلیغات X
تبلیغات X
روزنامه عصر مردم - صفحه 7--12 بهمن 89

مرگ پیراهنش را عوضی پوشیده است
محمدتقی جنت امانی
انتشارات نسل پنجم، 88 صفحه
معرفی از: امین فقیری

کتاب در شکل زیبایی چاپ شده است. صفحه­ها نوعی مقوای نازک است. خوردن حروف مشکی روی چنین صفحاتی چشم نواز است. جنت امانی جوان است و شعر را چون تن پوشی واحد همه جا همراه دارد. کارهایش زیباست و مدرن. شاعر بیشتر از خودش گفته است و به نوعی حدیث نفس ملایم دست یافته است. یعنی اینکه خیلی برخورنده نیست اما وقتی از خود فاصله می­گذارد و قدم در وادی­هایی که تجربه نکرده است می­نهد، شعرش به شعار تبدیل می­شود. شاید خودش این گونه نیندیشد. اما در اندیشه من که کتاب را یک نفس خواندم و تمام کردم این مسأله رشد کرد.  نمی­دانم چرا حس کردم بعضی از شعرها صمیمیت بعضی از شعرهای دیگر را ندارند. بعضی از مفاهیم بسیار رو و واضح هستند. به درون طبیعت  اشیاء و روح آدمی نقب زده نمی­شود. همه چیز در سطح می­گذرد و برعکس شعرهایی هم هستند که به تمام معنی شعرند.
*از شعر دلتنگی­ها= (3) زمستان می­بارد/ برای شعرهایم/ شال گردنی/ نمی­بافی؟
(8) کاری به کار کسی ندارم/ دست شعرهایم را/ می­گیرم/ به دریا می­زنم
*بازخوانی شاهنامه= همین روزهاست که/ رستم/ رخشش را بفروشد/ سمندی بخرد/ و همراه تهمینه/ در راه­های ابریشم/ مسافرکشی کند/ یا نه/ اصلن توی همین/ تهران خراب شده/ بماند/ و در میدان فردوسی/ زیر پای هر زنی/ بوق/ ترمز/ ترمز/ بوق/ بزند/ بزند به سر کسی که/ شاهنامه را/ جور دیگری بنویسد
در این شعر با طنزی تلخ در نگاه غیرمستقیم و مستقیم به ما می­گوید رستم نیز در این شرایط که زندگی با تمام  مصیبتش بر گرده آدمی سوار است باید مسافرکشی کند تا از گرسنگی نمیرد. و بعد می­گوید اکنون اگر شاهنامه­ای می­خواست سروده شود، حماسه در پشت دود و دم پنهان می­گشت و خود به خود شاهنامه مجبور می­شد از حماسه فاصله بگیرد و به دردهای عام مردم توجه کند.
رگه­هایی از طنز در غالب آثار جنت امانی به چشم می­خورد اما نیت او حتی لبخند نشاندن بر لب­های خواننده نیست. چون از ابتدا چنین قصدی نداشته است. همه چیز در دیده شاعر همانند تفی سربالاست.
در پس و پشت بیشتر شعرهای این چنینی یک نوع پوچی و نیهیلیسم به چشم می­خورد و چون شاعر این همه را تاب نمی­آورد، قدم در وادی طنز تلخ می­گذارد. چون احساس می­کند با زبان دیگری نمی­توان عمق فاجعه را تصویر کرد.
*من قاتلم را می­شناسم= گاهی می­نشیند/ رو به روی من/ گاهی با من قدم می­زند/ سایه به سایه/ عطر تنش، همه جا پراکنده است/ در خواب­هایم رخنه می­کند/ در رؤیاهایم راه می­رود/ با همان قیافه غریب/ و عینکی که/ جهان را شیشه­ای فکر می­کند/ گاهی سر می­گذارد/ بر شانه­های شعرهایم/ گاهی سر می­گذارد:/ بر شانه­های دلتنگی­ام/ یک ریز/ کوچه را/ عاشق می­بارد/ من تمام/ ستاره­هایم را به او بخشیدم/ تمام اشک­هایم/ اما/ او همچنان مرا می­کشد.
شمشیری در دستش نیست/ یا / تفنگی/ با خاطراتش می­آید/ هیچ میزی/ محاکمه­اش/ نمی­تواند/ بکند
آیا بعد از مصراع او «همچنان مرا می­کشد» نباید شعر تمام می­شد و به سامان می­رسید؟
شعر زنی در استخوان­هایم آشنازدایی می­کند. به وسیله پلکها و استخوانها رابطه برقرار می­کند. شاهد می­گیرد و دست آخر شعری درخشان زاده می­شود. تعابیری زیبا و تازه و بی بدیل «زنی در استخوان­هایش تیر بکشد»
شب به خیر آقا/ شما/ کسی را ندیده­اید/ از این کوچه رد شده باشد/ سنگینی/ کسی/ روی پلک­هایش نشسته باشد/ و زنی/ در استخوان­هایش/ تیر/ بکشد.
* * *
در فصل اول که اتفاقی نام شاعر بالا را در خود دارد چند شعر هست که غمهای دیرپای کودکی را بر شانه­های خود حمل می­کنند. شاعر به دنبال نوستالژی کودکانه­اش پرسه می­زند و با کمال تعجب بزرگی خود را کشف می­کند.
شعرهای حسرت، مواجه، آینه 1، تداعی، ما+ در، آینده، کمتر از یک تا این ادعا را به درستی ثابت می­کنند. این دسته شعرها بسیار صمیمی است و خواننده با آنها همذات پنداری می­کند.
*حسرت= شروع می­شویم/ با/ یک گل سرخ/ روی نیمکتی درون پارک/ بعدها از کولاک­ها می­گذریم/ بدون چتر/ دست تکان می­دهیم/ با/ مسافرانی که: کودکی ما هستند زیر بوته­های چای/ نوجوانی ما هستند/ در کیف مدرسه/ و / جوانی ماست/ مانده روی دست­های­مان
*آینه (1)= همیشه این را خودش می­گوید/ «پیر شده است»/ گاهی اوقات که/ کنار قاب جوانی­اش می­رود/ صدای خرد شدن استخوان­هایش را/ می­شنوم/ برمی­گردد/ با لبخند/ جوانی­اش را صدا می­زند در من/ من اما/ در تارهای سفید موهایش/ برای کهن سالی­ام/ دست تکان می­دهم
*ما+در (به مادرم و همه مادران جهان)= «آ» با کُلا/ «ا» بی کُلا/  هنوز پراکنده­ام/ در میزهای مدرسه/ در صد آفرین­هایی که/ نگرفته­ام/ یادش به خیر/ -هیچ گاه-/ نتوانسته بودم/ مادر/ را بخش کنم
و شعرهایی که در آن با میوه سیب علاقه مندی نشان داده شده است. البته نه برای تناول آن بلکه شاید مراد از سیب زندگی بوده است. سیب- دچار- عشق- فصل پنجم
*عشق= به سادگی می­آید/ آگهی و پوستر نمی­خواهد/ به/ تریبون­ احتیاجی ندارد/ اگر تمام درها را ببندی/ دریچه­ها را/ می­آید/ به شکل سیبی شاید/ که نیمی مال توست/ نیمی مال من/ می­نشیند رو به روی تمام اشیاء/ و به آرامی نازل می­شود/ بر قلب­ها/ درست مثل همین شعر
*قسمتی از شعر فصل پنجم= از بیابان و خارها گذشته بودیم/ از التهاب کویرها/ لبخند زده بودیم به سیب/ سیب رسیده/ سر تکان داده بودیم به هم
*سیب= مرگ/ دزدانه/ از درز/ کدام دریچه/ افتاد/ بالا/ و با خطی خوش نوشت/ سیب اتفاق قشنگی است/ شاعر!
*دچار= سیب را/ پنهان می­کنی/ لای پیراهن گل دارت/ نگاهت را اما/ آنها چیز دیگری می­گویند/ اندوهت/ مبارک
در بیشتر شعرها به جهان­هایی مواجه می­شویم که در ظاهر ربطی با یکدیگر ندارند. همین از روح پر از اغتشاش زمانه نشأت می­گیرد و اینجاست که شعر به سوی مرکز گریزی گام برمی­دارد. دنیایی که جنت امانی
طالب آنست دنیایی که در آن بتواند آزادانه سخن بگوید و طایر اندیشه خود را به هر طرف بال و پر دهد. شعرهای او نشانه کاملی است از آنچه در پیرامونش می­گذرد. او در آینه خودش را می­بیند که حیران در مرکز جهان ایستاده است و نگران عشق-دوستی و محبت است. شعر زیر گویی در ناامیدی مطلق سروده شده است و جز خدا ملجا و پناهگاهی نمی­یابد.
*پس بنویس خدا= نیمی از جهان/ در مشت­های من/ باقی­اش را/ بنویس!/ کسی بیرون از این جا/ باران ببارد/- باران که نمی­بارد/ -پس بنویس خدا/ خودش می­آید/ توی همین صفحه/ دست/ به دامن آسمان/ باران/ اتفاق می­افتد/ -افتاده توی دلم/ از خواب این کلمات/ بزنی بیرون/ حتماً/ از سلول­های/ تیمارستان/ مرخص/ می­شوی
*اتفاق= من که/ گفتم:/ خدا/ در حوالی/ گریه­هایم/ پرسه/ می­زند / و شعر/ همیشه/ این گونه اتفاق می­افتد
حیف است که شعر نقاش را تقدیم حضورتان نکنیم. واژه­هایی ساده با یک دنیا درد و صورت تمامی اشیا چه گیاه و چه عناصر طبیعت همه نقشی همسان شخصیت­های داستانی بازی می­کنند.
*نقاش
الف- یک آسمان کشید/ یک درخت/ و یک رودخانه/ بعدها/ زیر همان درخت/ شعر خواند/ شعر نوشت/ و مُرد
ب- یک آسمان کشید/ یک رودخانه/ درخت را اما فراموش کرد/ همان جا/ شعر خواند/ شعر نوشت/ مرگش را اما/ کسی به یاد ندارد
ج- باران بارید/ شاعر از دفتر نقاشی/ پاک شد/ آسمان و رودخانه هم/ تنها درخت ماند/ که/ بعضی اوقات/ می­زند زیر آواز

+ عصرمردم   دوشنبه یازدهم بهمن 1389
Copyright © 2008-2009 Asremardom Daily Newspaper . All rights reserved.
Designing & Supporting By Sh.Sharghi