مرگ پیراهنش را عوضی پوشیده است
محمدتقی جنت امانی
انتشارات نسل پنجم، 88 صفحه
معرفی از: امین فقیری
کتاب در شکل زیبایی چاپ شده است. صفحهها نوعی مقوای نازک است. خوردن حروف مشکی روی چنین صفحاتی چشم نواز است. جنت امانی جوان است و شعر را چون تن پوشی واحد همه جا همراه دارد. کارهایش زیباست و مدرن. شاعر بیشتر از خودش گفته است و به نوعی حدیث نفس ملایم دست یافته است. یعنی اینکه خیلی برخورنده نیست اما وقتی از خود فاصله میگذارد و قدم در وادیهایی که تجربه نکرده است مینهد، شعرش به شعار تبدیل میشود. شاید خودش این گونه نیندیشد. اما در اندیشه من که کتاب را یک نفس خواندم و تمام کردم این مسأله رشد کرد. نمیدانم چرا حس کردم بعضی از شعرها صمیمیت بعضی از شعرهای دیگر را ندارند. بعضی از مفاهیم بسیار رو و واضح هستند. به درون طبیعت اشیاء و روح آدمی نقب زده نمیشود. همه چیز در سطح میگذرد و برعکس شعرهایی هم هستند که به تمام معنی شعرند.
*از شعر دلتنگیها= (3) زمستان میبارد/ برای شعرهایم/ شال گردنی/ نمیبافی؟
(8) کاری به کار کسی ندارم/ دست شعرهایم را/ میگیرم/ به دریا میزنم
*بازخوانی شاهنامه= همین روزهاست که/ رستم/ رخشش را بفروشد/ سمندی بخرد/ و همراه تهمینه/ در راههای ابریشم/ مسافرکشی کند/ یا نه/ اصلن توی همین/ تهران خراب شده/ بماند/ و در میدان فردوسی/ زیر پای هر زنی/ بوق/ ترمز/ ترمز/ بوق/ بزند/ بزند به سر کسی که/ شاهنامه را/ جور دیگری بنویسد
در این شعر با طنزی تلخ در نگاه غیرمستقیم و مستقیم به ما میگوید رستم نیز در این شرایط که زندگی با تمام مصیبتش بر گرده آدمی سوار است باید مسافرکشی کند تا از گرسنگی نمیرد. و بعد میگوید اکنون اگر شاهنامهای میخواست سروده شود، حماسه در پشت دود و دم پنهان میگشت و خود به خود شاهنامه مجبور میشد از حماسه فاصله بگیرد و به دردهای عام مردم توجه کند.
رگههایی از طنز در غالب آثار جنت امانی به چشم میخورد اما نیت او حتی لبخند نشاندن بر لبهای خواننده نیست. چون از ابتدا چنین قصدی نداشته است. همه چیز در دیده شاعر همانند تفی سربالاست.
در پس و پشت بیشتر شعرهای این چنینی یک نوع پوچی و نیهیلیسم به چشم میخورد و چون شاعر این همه را تاب نمیآورد، قدم در وادی طنز تلخ میگذارد. چون احساس میکند با زبان دیگری نمیتوان عمق فاجعه را تصویر کرد.
*من قاتلم را میشناسم= گاهی مینشیند/ رو به روی من/ گاهی با من قدم میزند/ سایه به سایه/ عطر تنش، همه جا پراکنده است/ در خوابهایم رخنه میکند/ در رؤیاهایم راه میرود/ با همان قیافه غریب/ و عینکی که/ جهان را شیشهای فکر میکند/ گاهی سر میگذارد/ بر شانههای شعرهایم/ گاهی سر میگذارد:/ بر شانههای دلتنگیام/ یک ریز/ کوچه را/ عاشق میبارد/ من تمام/ ستارههایم را به او بخشیدم/ تمام اشکهایم/ اما/ او همچنان مرا میکشد.
شمشیری در دستش نیست/ یا / تفنگی/ با خاطراتش میآید/ هیچ میزی/ محاکمهاش/ نمیتواند/ بکند
آیا بعد از مصراع او «همچنان مرا میکشد» نباید شعر تمام میشد و به سامان میرسید؟
شعر زنی در استخوانهایم آشنازدایی میکند. به وسیله پلکها و استخوانها رابطه برقرار میکند. شاهد میگیرد و دست آخر شعری درخشان زاده میشود. تعابیری زیبا و تازه و بی بدیل «زنی در استخوانهایش تیر بکشد»
شب به خیر آقا/ شما/ کسی را ندیدهاید/ از این کوچه رد شده باشد/ سنگینی/ کسی/ روی پلکهایش نشسته باشد/ و زنی/ در استخوانهایش/ تیر/ بکشد.
* * *
در فصل اول که اتفاقی نام شاعر بالا را در خود دارد چند شعر هست که غمهای دیرپای کودکی را بر شانههای خود حمل میکنند. شاعر به دنبال نوستالژی کودکانهاش پرسه میزند و با کمال تعجب بزرگی خود را کشف میکند.
شعرهای حسرت، مواجه، آینه 1، تداعی، ما+ در، آینده، کمتر از یک تا این ادعا را به درستی ثابت میکنند. این دسته شعرها بسیار صمیمی است و خواننده با آنها همذات پنداری میکند.
*حسرت= شروع میشویم/ با/ یک گل سرخ/ روی نیمکتی درون پارک/ بعدها از کولاکها میگذریم/ بدون چتر/ دست تکان میدهیم/ با/ مسافرانی که: کودکی ما هستند زیر بوتههای چای/ نوجوانی ما هستند/ در کیف مدرسه/ و / جوانی ماست/ مانده روی دستهایمان
*آینه (1)= همیشه این را خودش میگوید/ «پیر شده است»/ گاهی اوقات که/ کنار قاب جوانیاش میرود/ صدای خرد شدن استخوانهایش را/ میشنوم/ برمیگردد/ با لبخند/ جوانیاش را صدا میزند در من/ من اما/ در تارهای سفید موهایش/ برای کهن سالیام/ دست تکان میدهم
*ما+در (به مادرم و همه مادران جهان)= «آ» با کُلا/ «ا» بی کُلا/ هنوز پراکندهام/ در میزهای مدرسه/ در صد آفرینهایی که/ نگرفتهام/ یادش به خیر/ -هیچ گاه-/ نتوانسته بودم/ مادر/ را بخش کنم
و شعرهایی که در آن با میوه سیب علاقه مندی نشان داده شده است. البته نه برای تناول آن بلکه شاید مراد از سیب زندگی بوده است. سیب- دچار- عشق- فصل پنجم
*عشق= به سادگی میآید/ آگهی و پوستر نمیخواهد/ به/ تریبون احتیاجی ندارد/ اگر تمام درها را ببندی/ دریچهها را/ میآید/ به شکل سیبی شاید/ که نیمی مال توست/ نیمی مال من/ مینشیند رو به روی تمام اشیاء/ و به آرامی نازل میشود/ بر قلبها/ درست مثل همین شعر
*قسمتی از شعر فصل پنجم= از بیابان و خارها گذشته بودیم/ از التهاب کویرها/ لبخند زده بودیم به سیب/ سیب رسیده/ سر تکان داده بودیم به هم
*سیب= مرگ/ دزدانه/ از درز/ کدام دریچه/ افتاد/ بالا/ و با خطی خوش نوشت/ سیب اتفاق قشنگی است/ شاعر!
*دچار= سیب را/ پنهان میکنی/ لای پیراهن گل دارت/ نگاهت را اما/ آنها چیز دیگری میگویند/ اندوهت/ مبارک
در بیشتر شعرها به جهانهایی مواجه میشویم که در ظاهر ربطی با یکدیگر ندارند. همین از روح پر از اغتشاش زمانه نشأت میگیرد و اینجاست که شعر به سوی مرکز گریزی گام برمیدارد. دنیایی که جنت امانی
طالب آنست دنیایی که در آن بتواند آزادانه سخن بگوید و طایر اندیشه خود را به هر طرف بال و پر دهد. شعرهای او نشانه کاملی است از آنچه در پیرامونش میگذرد. او در آینه خودش را میبیند که حیران در مرکز جهان ایستاده است و نگران عشق-دوستی و محبت است. شعر زیر گویی در ناامیدی مطلق سروده شده است و جز خدا ملجا و پناهگاهی نمییابد.
*پس بنویس خدا= نیمی از جهان/ در مشتهای من/ باقیاش را/ بنویس!/ کسی بیرون از این جا/ باران ببارد/- باران که نمیبارد/ -پس بنویس خدا/ خودش میآید/ توی همین صفحه/ دست/ به دامن آسمان/ باران/ اتفاق میافتد/ -افتاده توی دلم/ از خواب این کلمات/ بزنی بیرون/ حتماً/ از سلولهای/ تیمارستان/ مرخص/ میشوی
*اتفاق= من که/ گفتم:/ خدا/ در حوالی/ گریههایم/ پرسه/ میزند / و شعر/ همیشه/ این گونه اتفاق میافتد
حیف است که شعر نقاش را تقدیم حضورتان نکنیم. واژههایی ساده با یک دنیا درد و صورت تمامی اشیا چه گیاه و چه عناصر طبیعت همه نقشی همسان شخصیتهای داستانی بازی میکنند.
*نقاش
الف- یک آسمان کشید/ یک درخت/ و یک رودخانه/ بعدها/ زیر همان درخت/ شعر خواند/ شعر نوشت/ و مُرد
ب- یک آسمان کشید/ یک رودخانه/ درخت را اما فراموش کرد/ همان جا/ شعر خواند/ شعر نوشت/ مرگش را اما/ کسی به یاد ندارد
ج- باران بارید/ شاعر از دفتر نقاشی/ پاک شد/ آسمان و رودخانه هم/ تنها درخت ماند/ که/ بعضی اوقات/ میزند زیر آواز

